تبليغاتX
FLY KID
شرم می کنم که وبلاگم را چرا نبسته اند.
+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389 و ساعت 1:29 |
نمی دونم جان وبلاگ و سایت به چی وابسته هستن. نویسنده؟ خواننده؟

گاهی میام و قلمی می زنم. بخصوص این ۲ سال٬ که اکثرش هم سفرنامه هامه. تو این چند وقته هم سفر داشتم. دالاس٬ کنزاس سیتی٬ واشینگتن٬ پرینستون٬ نیوبرونسویک. ولی ننوشتم چون حال نداشتم عکسا رو کوچیک کنم٬ تو پرسین گیگ آپلود کنم و اینجا لینکشون کنم.

موضوع هم کم نبود. مثه کشتاز غزه٬ تظاهرات واشینگن درباره غزه٬ تحلیف اوباما ٬خاتمی و میرحسین و نهایتا برنامه ۹۰ و فردوسی پور.

انگار دستم به نوشتن نمیره. تفریحم داره میشه فیلم دیدن. از اول ژانویه ۳ بار سینما رفتم. یکیش همین الان بود. مورد عجیب بنجامین باتن. اسکار حقشه. گرن تورینو با بازی کلنت ایستوود٬ فیلم تاریخی فراست/نیکسون. حتی یه چند روز قبل یا بعدش٬ واکرین با بازی تام کروز رو دیدم. اونم واقعی.

همه به من نشون دادن دانش فقط تو کتابا نیستن. رو پرده سینما و صحنه تلویزیون٬ جایی که حتی فکرش رو هم نمی کردم چیزهایی دیدم و آموختم که بسیار با ارزشن.

و در اون فضا و احساس٬ خودم را می بینم. قدرت رها کردن معشوق (بنجامین باتن) یا خطر پذیزی (والکرین).

و در اون فضا و احساس می بینم٬ تنهایی (اتونمنت - کفاره) و جسارت (فراست/نیکسون).

و لحظاتی بعد ... نفس٬ نفس٬ نفس. و زندگی.

 

یا علی

+ نوشته شده توسط علی در شنبه پنجم بهمن 1387 و ساعت 5:3 |
باسه سحری نرفتی آی هاپ؟ پس چی شد که می گفتی؟

اه! تو که هنوز ایرانی٬ پس نمیری آمریکا؟

آقا این سی دی ما چی شد؟

اه! نرفتی کن سیتی؟ پس چی شد؟

گه و کثافت به روان شهر نکبت گرفته مون که در حضورش آدمی همی غرد و نیستیش ناله ساز می دهد. هر گاه که به سفر می روید ترس از بازگشت دارید و در هر رجعتی فحشی واجب. پس در هر سفر دو زجری موجود است و بر هر زجری لعنتی واجب.

از دست و زبان که بر آید که نشیند تا محنت بر سر آید. بنده همان به که ز رنج خویش شیون به درگاه خدای آورم کز به خداوندیش کس نتواند به تاب آورد.

میخوام برم کنزاس سیتی. کسی هم نیست همراهیم کنه. نمی دونم٬ شاید تنها برم.

خیلی ناراحتم. خیلی افسرده. خدا به دادن برسه.

یا علی

+ نوشته شده توسط علی در جمعه هشتم آذر 1387 و ساعت 8:14 |
در بهارستان تهران٬ عملی منطقی در نهایت شک و تردید انجام شد و علی کردان از مقام وزارت کشور عزل شد.

صبح با خوشحالی خبر را خوندم. با خوشحالی و تردید به سوی حوزه رای دادن رفتم. برای اولین بار رای ماشینی دادم. هنوز بر روی رئیس جمهور شک داشتم. نامزد حزب لیبرتارین٬ باب راد٬ نامزد حزب رفرم٬ رالف نیدر (کسی که ۲۰۰۴ بهش رای داده بودم) ٬ نامزد سابق نامزدی حزب جمهوری خواه و اکنون مستقل٬ ران پال٬ و در نهایت نامزد سیه چرده حزب سیاه کش (در سالهای پس از جنگ داخلی) دموکرات٬ باراک اوباما.

میگن رای دهندگان به اوباما پای صندوق نظرشان تغییر می کند. همانطور که دکمه چیان در روز آخر فرماندار کلفرنیا شد.

۲۰۲ الکترال برای اوباماست. آرای کلیفرنیا (۵۶ رای) که ذاتاْ دموکراتند٬ هنوز نیومده. ۲۷۰ رای الکترال لازم است که رئیس جمهور اعلام شود.

رای اولم. بر روی گزینه اوباما - بایدن کلیک کردم. زمان برایم ایستاد.

سال ۲۰۰۴ شرایط رای دادنم این بود: سیاه٬ زن٬ ایرلندی و عرب. اوباما٬ هیلاری و پیلن٬ مک کین! نام بایدن را اول دیدم. یک مرد سفید پوست. می دانستم بهش رای خواهم داد. نه به این خاطر که در موزه متروپولیتن با کروبی دست داده. امیدوارم که اشتباه نکرده باشم.

وقتی تو فرودگاه پاسپورتم را می دهم٬ اگر طرف سیاه پوست باشه٬ با خوشحالی نگاه می کنه و نام محمد علی را میبینه. من هم به نام حسین نگاه کردم. پدری که نمی تواند شیعه باشه٬ چنین نامی برای فرزندش انتخاب می کنه. وقتی دیوید هایی را می بینم که داود نیستند٬ وقتی محمد و مرتضی و مصطفی را می بینم که "مو" میشن٬ حالم بهم می خوره.

ساعت ۱۰ به وقت ویچیتا٬ ۸ به وقت پاسفیک. در همان لحظه رای کلیفرنیا اعلام شد.

من یک آرزو دارم٬ که روزی فرزندانم٬ نه بر اساس رنگ پوست که بر اساس تواناییشان مورد سنجش قرار بگیرند.

ای بی سی مصاحبه ی زنده ای با نماینده دوباره انتخاب شده جورجیا دارد. همرزم مارتین لوتر کینگ که در دوران مبارزات حقوق مدنی سیاهان مورد ضرب و شتم قرار گرفت. از اواسط دهه ۸۰ نماینده کنگره بوده. گفت امشب چندین بار گریستم. اگر ۴۰ سال پیش بهم می گفتین یک سیاهپوست نامزد ریاست جمهوری میشه٬ بهت می گفتم تو دیوونه ای.

ساعت ۱۱ به وقت نیویورک٬ ۱۰ در ویچیتا و ۸ در کلیفرنیا. مجری خبری ای بی سی اعلام می کند باراک اوباما آرای کلیفرنیا را بدست آورد و ایشان به عنوان چهل و چهارمین رئیس جمهور آمریکا انتخاب شدند.

شور و نشاطی در میدان تایمسکوئر (چهار راه زمان) نیویورک برپا شد که فقط با زمان سال نو ژانویه قابل مقایسست. آتلانتای جرجیا٬ برونکس نیویورک و از همه مهم تر٬ استادیوم شیکاگو که تا لحظاتی دیگر ریس جمهور اوباما در آنجا سخنرانی خواهد داشت.

یک سیاه نامزد حزب نمیشه. اوباما رو آوردند که مککین رای بالایی بیاره. از الآن بشینیم ببینیم که کی می کشنش! دموکراسی ذاتاْ همین است و حضور افراده که تعیین کننده افراد در مناسب مختلفه. برنامه می ریزن٬ از فیلم و سریال (نمونش فیلم های دیشب)٬ عروسک و پستر و ... همگی سعی در ترقیب رای دهندگان به رای دادن به مککین داشتند. ولی آنچه که در آخر آمد٬ نظر مردم بود. حتی اگر مککین انتخاب می شد و یا بعداْ اوباما را بکشند٬ باز این شب و روز در تاریخ خواهد ماند. روزی که اولین نامزد سیه چرده رای آورد.

گرچه رای من به اوباما شمارش نمی شود٬ چون ۵۸ درصد کنزاس به مککین رای دادند٬ پس ۱۰۰ درصد آرای کنزاس٬ ۶ رای٬ به وی میرسد. ولی باز خوشحالم که من هم جزو مردمی هستم که می گوییم: آری! ما می توانیم!

+ نوشته شده توسط علی در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 و ساعت 7:24 |
خیلی موضوع و مطلب هست که می تونم بنویسم. داستان٬ خاطره٬ جوک و...

چیزی که بیشتر من رو وادار کرد پست جدیدی بنویسم٬ موضوع بازنشستگی اساتید است که از زمان روی کار آمدن "دکتر!" الف. نون. شروع شده.

آخریش استادای اقتصاد دانشگاه علامه بودند. بالاخص دکتر صادقی تهرانی.

نگاهی گذرا به اساتید دانشگاه تهرانی بازنشسته داشته باشیم: دکتر بشیریه٬ دکتر هادی سمتی٬ دکتر پالیزی باستانی٬ دکتر شفیعی کدکنی!

گیریم نفر اول و دوم افرادی سیاسی یا شبه سیاسی باشند. دو نفر دیگر چی؟

زمستان گذشته که از فرط بی تدبیری مسئولین سرمای خانمان براندازی در کشور در گرفت و ظرف یک هفته تعداد کثیری از هموطنانمان بدرود حیات گفتند (منجمله جعفر شهیدی) واویلا در گرفت که ملک الموت دست از سر علما بردار! حالا چی؟ چه کسی می خواهد جایگزین پالیزی باستانی یا شفیعی کدکنی شود؟ کردان و رحیمی با مدرک دانشگاه آکسفورد؟ یا مرتضوی و رضایی با مدرک دانشگاه هاوایی؟

به نظر شما اگر ایران زیر یوغ رژیم بعث عراق قرار می گرفت٬ در راستای پاکسازی اساتید دانشگاه٬ عملی غیر از این شکل می گرفت که اساتید "زبان" مردم و "فکر" مردم و "میهن گرایی" مردم را خانه نشین کنند؟

امروز چه شده؟ آیا ما هم آتاتورکی داریم که لباسمان را و خط مان را برچیده باشد؟

به یاد دارم در قونیه٬ در مقبره مولانا٬ پیرزنی ترک از یکی از دختران گروهمان خواست متن پشت شیشه مثنوی را بخواند. بشنو زین نی چون حکایت می کند - وز جدایی ها شکایت می کند ... چنان شوقی در چشمان پیرزن بود که انگار خود مولانا آمده و ترکی باهاش صحبت می کنه.

گیریم با صادقی تهرانی مشکل سیاسی دارید٬ با زبان فارسی چی؟ با آن هم مشکل دارید؟

+ نوشته شده توسط علی در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 و ساعت 21:56 |
آییی نفس کش!

آییی جنبنده!

آییی زنده!

یعنی من بعد ۴ سال در اینجا رو ببندم٬ کسی آخ نمیگه؟

من گناه دارم.

 

یا علی

پ.ن. امروز تولد کیمیا بود!

+ نوشته شده توسط علی در جمعه پنجم مهر 1387 و ساعت 5:0 |
اندکی نفس می کشد.

تا کی؟

دختری که بالا سرش بود گفت. اندکی نفس می کشد.

چشمانش را می بندد و باز می کند. همچنان بالا سرشند. انگار توجهی به او ندارند. فقط اینکه نفس می کشد. آنم با لفظ اندکی! تا حالا حجم نفسش را اندازه نگرفته بود.

خیلی نامرد بود. زنگ زدی آمبولانس؟

نگاهش از زن به آن دختر می رود.

بله. در راهست.

چرا این کتابی صحبت می کنه؟

میشنود زیر لب عربی چیزی زمزمه می کند. لابد برای پسرک بر زمین افتاده دعا می خواند.

دعایی که برایش واضح نیست.

زندس؟

آری. هنوز اندکی نفس می کشد.

چشمانش را می بندد. صدایی نمی شنود.

+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه هفتم مرداد 1387 و ساعت 11:9 |
یاد فرزین به خیر.

۴۰۰ کالری یا به قول اون٬ ۴۰۰ کال.

دیشب چادی و خانوم آمریکاییش اینجا بودن. برا اولین بار تو ۴ هفته گذشته٬ ساعت ۲ صبح نرفتیم پن کیک و صبحانه بخوریم.

ولی باز تا ۳ بیدار بودیم و خوردیم!!!

۲ اینا رفتم کتاب خونه درس بخونم. خیلی خوابم می اومد٬ گرچه صبح ۱۰ بیدار شده بودم.

یه ۱ ساعتی خوابیدم. تو کتابخونه. از ۵ تا سئوال فقط یکیش رو حل کردم. بعدم شروع کردم آهنگ گوش دادن و راه رفتن.

اومدم خونه که بگیرم بخوابم٬ هوس مطلب فرستادن به سرم زد.

از نیم ساعت دیگه خونه بهروزم. قرآن می خونیم. بعدش هم سخنرانیه. البته خانوما این بخش رو زیاد جدی نمی گیرن٬ ولی من با جدیت تمام در این زمان٬ با کیمیا بازی می کنم!

موقع چرخیدن گفتم ایکاش رو دستگاه ورزشی بودم. کاری که ۳ شبه انجام میدم و تقریباْ هر دفعه ۴۰۰ کالری کم می کنم.

پی نوشت: اگه اومدم ایران و بهت محل نذاشتم٬ باسه اینه که نیومدی بلاگم و کامنت نذاشتی.

پی نوشت۲: کمتر از ۳ هفته دیگه ایرانم.

+ نوشته شده توسط علی در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 4:11 |
لالا لالا لالایی

مرغ عشق من کجایی؟

آرام و غمزده در کنج قفس خوابیده

مرغ عشق من کجایی؟

تنها و نالان

سرد و بیمار

آرام و بی جان

در اندوهی تن آزار

مرغ عشق من کجایی؟

بخواب ای کوچک گونه ی زندگی

بخواب ای پرنده ی در قفس

آرام بخواب

پر و بالت شکسته٬ پرواز نمی خواهی

رنج قفس نشستن را از چه ناله داری؟

پر پرواز نداری

مرغ عشق من کجایی؟

یگانه پرنده ی زرد خوشحال

زرد شاداب

زرد ... زرد نابیمار!

مرغ عشق من کجایی؟

روزی خواهد شد ببینمت باز؟

توی سرزنده رو در حال پرواز؟

لالا لالا لالایی

مرغ عشق من کجایی؟

آرام سرت را رو شانه ات گذار

آرام و آهسته بخواب

آرام آی و آهسته و آشیان پر کن

مرغ عشق من کجایی؟

.

.

پی نوشت۱- تا آخر ماه به امید خدا ایرانم.

پی نوشت۲- امروز خیلی فیلم بازی کردم. مامانم میگه صدات بد میاد. سرما خوردی؟ میگم صدا؟ نه صدای شما خوب میاد! سرما نخوردم. بابام تو صحبتاش نفهمید.

پی نوشت۳- شعر بعد از نوشتن عنوان مطلب به ذهنم رسید. می خواستم ... نه هنوز تموم نشده. بعدا داستانی رو می نویسم که ۵ سالیه دارم روش کار می کنم.

یا علی

+ نوشته شده توسط علی در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 6:12 |
سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است. نوروز یک جشن ملی است٬ جشن ملی را همه می شناسند که چیست٬ نوروز هر ساله برپا می شود و هر ساله از آن سخن می رود. بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید، پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا٬ هست. مگر نوروز خود را تکرار نمی کند؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده. "عقل" تکرار را نمی پسندد.  اما "احساس" تکرار را دوست دارد٬ طبیعت تکرار را دوست دارد٬ جامعه به تکرار نیازمند است. طبیعت را از تکرار ساخته اند. جامعه با تکرار نیرومند می شود٬ احساس با تکرار جان می گیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن٬ طبیعت٬ احساس و جامعه هر سه دست اندر کارند.

... نوروز جشن جهان است و روز شادمانی زمین٬ آسمان و آفتاب٬ و جوش شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هیجان هر "آغاز".

نوروز تجدید خاطره ی بزرگی است: خاطره ی خویشاوندی انسان با طبیعت.

و ...

.

نوروز٬ برگرفته از "هبوط در کویر" دکتر علی شریعتی.

.

.

به قول دکتر٬ حرف هاییست برای نگفتن. و ارزش انسان به حرف هاییست که برای نگفتن دارد.

منم امسال کلی حرف دارم. کلی حرف که می توانم هم نزنم. حرف هایی که برای خروج از ذهنم٬ راهی به درون ذهنم نمی آید.

می تونم ساعت ها بشینم و بهشون فکر کنم. و با نا امیدی بگم راهی نیافتم٬ درکی نداشتم٬ نتوانستم تحلیل کنم. خوشبختانه اونقدر سرم شلوغه که حد نداره.

کدوم مهمتره٬ آرامش زندگی من٬ یا سالم رسیدن ماه پیمایان آمریکایی به زمین؟ خوبی دومی اینه که جوابش راحت تر بدست میاد. تازه٬ سرش بهم پولم میدن!

از تنهایی به توحید رسیدم. هنگامی که خدا رو دارم٬ انگار همه دنیا جلوم هیچ ارزشی ندارن.

امیدوارم سال خوبی داشته باشین.

یا علی

+ نوشته شده توسط علی در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 3:3 |