یادش اومد اون موقع که تو چشاش اشکی جمع شده بود٬ زل زده بود تو چشمای پسر و بهش گفت: بیا همیشه برای هم بمانیم. یادش اومد شب و نصفه شب بهش زنگ می زد و باهاش صحبت می کرد. یادش اومد وقت و بی وقت٬ موقع بستنی خوردن٬ در اوجی که پسر از بستنی تعریف می کرد و مسخره بازی در می آورد٬ یا اون موقع که پشت چراغ قرمز منتظر بودن یا تو تله کابین پایین می اومدن٬ با بغض از پسر می پرسید: دوستم داری؟
ایستاده با .....
یادش اومد وقتی برای اولین بار دیدش. ساکت و آروم و خجالتی. از پسر پرسید ساعت چنده٬ سئوالی سخت تر از این از پسر نپرسیده بودن٬ هرگز برای پاسخی اینقدر عرق نریخته بود. قلبش به تپش افتاده بود. ساعتی یا ساعت ها گذشت تا ساعت رو بهش بگه. نمی دونه٬ با اون همه ابهت٬ در دیدنی دل و دینش رو به دختری فروخت که هرگز پیش از این ندیده بودش.
ایستاده با یک .....
دختر کمی سرد حرف می زد. موقع دیدنش٬ دستی دراز نمی کرد که باهاش دست بده. شبا به شب به خیر پسر جواب نمی داد. دیگه از بوسه فرستادن پشت تلفن خبری نبود. پایان مکالمات شده بود: خب کاری نداری؟ ... اتفاقی افتاده بود؟
ایستاده با یک فشنگ ......
دختر و دوستش روی مبل نشسته بودن. یادش اومد اون وقت که وارد خونه دختر شده بود. راه وردوش رو دختر بهش یاد داده بود. آروم به پشت استخر رسید. مثل همیشه در رو آروم باز کرد. کمی تو اومد. دختر بالا بود. شاید. معمولاْ اینطور بود. شاید. از اتاق دختر تا بقیه خونه کلی راه بود. بینش استخر. اونقدر بود که موقع غذا بهش زنگ می زدن تا بیاد پیش بقیه. می خواست از پله ها بره بالا .... صدایی شنید. دختر آرام و خفیف جیقی می زد. می خندید. جیق می زد. باورش نمی شد. استوره ی زندگیش. بت پرستیدنیش. باور نمی کرد. این همان دختر است؟
ایستاده با یک فشنگ در .....
در را برای اولین بار با لگد باز کرده بود. کسی صدای این طرف استخر رو نمی شنید. بقل هم رو مبل راحتی بودن. یکباره خشکشون زد. تو چهارچوب در ایستاده بود. ترس در چهره هر دو مشهود بود. باید کار کی رو می ساخت؟ باید کدوم رو به سزای عملش می رسوند؟ تنها یک فشنگ داشت و یک انتخاب. پسری که با علم دوستی بین اون دو٬ با دختر بود٬ یا دختری که .... نمی خواست به دختر لحظه ای فکر کنه. یک فشنگ آورده بود. باورش نمیشد دختری که اونقدر دوستش داشت٬ بالا تو تختش با این پسر بود. کدام رو باید انتخاب می کرد؟
ایستاده با یک فشنگ در کلتش
دیگه وقت انتخاب بود. راحت می تونست فکر کنه. نه التماسی٬ نه خواهشی. هر دو بهتشون برده بود. چقدر میگذشت که تو این وضع بودن؟ انگار زمان ایستاده بود. همینطور که قلب ها ایستاده بود. کدوم را باید می کشت؟ خیانت کدوم بیشتر بود؟ کلتش رو بالا آورد. تصمیم آنی بود. ایستاده بود. با یک گلوله در کلتش. آره خودش بود. باید اونو می کشت. ماشه رو کشید. تفنگ روی جمجمه خودش بود. این تنها راهای بود که همه خوشحال می شدن.
+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه بیستم شهریور 1385 و ساعت
22:29 |
دمدمای غروبه. ساعت در حدود ۷. کمی به غروب خورشید نمانده. کسی خانه نیست به جز مادری و فرزندی در شکمش.
پدر به شهر رفته. همان شهری که نوستراداموس٬ ازش با "شهر جدید" یاد میکنه.
همان شهری که به خونخواهی مرگ "دو برادر" در سال ۲۰۰۱ ٬ جان انسان های بی گناهی در عراق و افغانستان و دیگر جاهای دنیا گرفته شده یا خواهد شد.
انگار کودک عجول نمی خواهد سر فرصت یک "مهر" ای به دنیا بیاد. شاید روزی پشیمان شود.
مادر تنها توان گرفتن سه شماره دارد" ۹ ٬ ۱ ٬ ۱ ..... پلیس و آمبولانس به در منزل رسیدند. مادر به بیمارستان دکتری می رود که چند ماه پیش با او آشنا شده و تا چند سال بعد هم برای کودک پیشش خواهد رفت.
پدر از مسجد به منزل رسیده. خود را به بیمارستان می رساند. پشت اتاق انتظار٬ آرام خوابش می برد.
.
تبریک میگم٬ پسره!
خوشحالم در روز تولدم کسی گریه ام را ندید. آرام و ساکت٬ خوابیده و ساکت در آغوش پدر قرار گرفت.
کسی نیست.
همین.
نه از ۳۰-۲۰ نفر فامیل درجه یک و دو ام خبری هست ... نه از دوستان یا آشنایان پدر و مادر.
کودک یک روزه٬ می فهمد دنیا آن جایی نیست که برای آمدن بهش عجله کرد. گرچه دیگر دیر شده بود.
بستگان سیاه پوش کم کم می رسند. پرستاری سیاه پوست و مسلمان٬ شاید تنها پرستار مسلمان بیمارستان٬ برای مراقبت از مادر و کودک به بیمارستان می آیند.
شاید تا دو-سه ماهی اسم نداشت. خیلی قبل ترش می خواستن اسمش رو بزارن طاهره. پدر علی رو دوست داشت. ولی قرار بود اون اسم پسر عموییش شه که ۲۰ روز زودتر به دنیا می آمد.
همه چیز در ۲۳ تیرماه تغییر کرد. زمانی که پدر بزرگ دو کودک٬ چهره در نقاب خاک فروبست. چند ماه پیشترش تو جبهه با یه مشت پیرمرد باحال می خواستن جای جوونا برن رو مین٬ گرچه ردشون کردن. هفتاد و یکی دو سال عمر کرد٬ ولی نه آنقدر که دو نوه ی دیگرش را ببیند.
نامش بر نام اولین پسرِ پسر ارشدش قرار گرفت. حسین. سید حسین.
کودک نامی گرفت٬ نام عمویش. محمد علی. گرچه عموی شهید امیر صدا می شد٬ او را علی صدا می کردند. مثل پسر عمه اش. و اکثر پسرایی که تو اون زمانا به دنیا می اومدن.
به سال نرسیده حرف می زد. بعد از حرف زدن٬ راه رفتن یاد گرفت. ارتباط صدایی از حرکتی بیشتره.
خانه اش تا اقوامش ۵-۴ ساعت فاصله داشت. شاید از اینرو بود که براش فرقی نمی کرد کجای دنیا ساکن شود٬ همیشه دورش "کسی نیست"
فکرش رو کنین تو کل بیمارستان "سنت لووکس" تنها کسی بود که "مو" داشت. هر روز صبح یه لیس به دستش می کشید و موهاشو منظم می کرد و باسه بچه کچا پشت ابرو مینداخت. اونا الآن همشون بلوندن و ... هه
سال اول٬ سرور و سالار خونه بود. گرچه باید سالی دیگر هم صبر می کرد تا دیگه همه بشناسنش. و او صبر می کرد همه را بشناسد. و همه چیز را. از چراغ خوابی که می خواست فوتش کنه و براش حسین حسین می کرد٬ تا پدری که با سری تراشیده از مکه برگشته بود.
سال دوم٬ تیم سه نفرش کامل بود. اون٬ پسر عمو و پسر خاله. ولی باز از پیش همه به دور بود. به خانه ای بزرگتر می رفتند. از پاقدم بچه٬ قیمت خونه قبلی بالاتر رفته بود. باید خودش به فکر خودش باشه!
سال سوم در میانه بود که جاخالی خونه٬ پر شد. خواهری که دائم پزش رو به بقیه می داد. بخصوص پسر خاله ای که خواهرش مو نداشت. خواهرم هم مو داره هم شاخ! موهای سرش رو جمع کردن و با سنجاق سر٬ بهش مدل دادن. وقتی پیشش می اومدن که مبادا حسودی کنه٬ با تعجب می پرسید: چرا پیش خواهرم نمیرین٬ من رو که دیدین٬ نه؟
سال چهارم اون بود و اسباب بازی متحرکش. دوستم نداشت کسی بهش دست بزنه. بچه شلوغی نبود٬ ولی هرگز نشستن و ایستادن رو برای خودش تعریف نکرد. دائم از این سر سالن یا اتاق به ان سر می دوید. و پشتش خاله ای٬ دختر خاله ای که بگیرنش و مراقبش باشن. برای خود دنیایی داشت. وقتی نظرش رو می پرسن که اسب می خواد یا نه٬ میگه بله٬ ولی بچه گربه بیشتر دوست دارم. گرچه اسبی نگرفت٬ ولی سال های بعد یه بچه گربه سفید گیرش می اومد.
سال پنجم به مدرسه رفت. جایی که حرو الفبا رو یاد گرفت. و در جمع بودن. و محدودیت. قضایی را که دیگران می خورند نمی خوری. بپرس و مراقب باش. از حسادت یا لجاجت٬ همه باهاش خوب نبودن. وقتی مادری برای بردن بچش می اومد٬ وقتی می خواست تا پسر ما رو هم بقل کنه. یا دستی به موهاش لختش بکشه.
سال ششم در خانه ی جدید بود. اتاق بازیش حدود ۴۰ متر مربع بود. پر از اسباب بازی. و برای خودش قطاری داشت که از این سر به اون سر اتاق بره. تلویزیون و ... همش برای خودش. و به آروزی اینکه کسی پیدا شه که باهاش اینارو تقسیم کنه. از داشتن خواهر اونقدر راضی بود که دوباره خواهری می خواست. ولی عروسک و اسباب بازی٬ هرگز همبازی نمیشه.
سال هفتم٬ تولدش براش خیلی خاطره انگیز بود. بر فراز آسمان. از کشوری به کشوری دیگر. نیویورک٬ واشنگتن٬ فرانکفورت٬ تهران. به خانه خرابه ای پا گذاشت. خدایا٬ اینجا کجاست؟ نمیشه دوید٬ نمیشه راه رفت٬ پیر مرد غرغرو داد میزنه که خونه لرزیده. سقف چکه می کنه. از سفر و مهاجرت خوشحال به نظر می رسید٬ ولی چیزی از تنهایی به کسی نمی گفت. پسر عمه ای داشت که سه سال ازش بزرگتر بود. حیف که دیگر ندارد.
سال هشتم براش شروع سختی بود. اینجا کجاست. من اینجا چیکار می کنم. مشق چیه؟ تمرین چیه؟ چرا دیگه اسباب بازی به مدرسه نمی بره؟ چرا رفتاراش خنده داره؟ چرا آدم نمی تونه پاشو تو جا کتابی بزاره٬ وقتی عادت داره زیر پاش٬ سگکی٬ چیزی باشه که نیست. یک روز از مدرسه فرار کرد. تو شفاژخونه قایم شده بود. از مدرسه بدش می اومد٬ ولی تنها جایی بود که توش٬ کسی پیدا میشد که بالاجبار تا آخر کلاس کنارش بشینه. بخصوص زنگای ورزش که همه سر کلاس میشستن و دفتر مشق سیاه می کردن. برای چی؟ اینجا چه خبره؟
سال نهم سری به اقوامش می زنه٬ کمی عوض شدن. کمی تغییر میدید. قرار است خبری شود؟ یاد گرفت همه درسا براش مهمن٬ حتی نوشتن از رو متن در دینی و قرآن. اینجا اینه٬ همه اینن. کتابت. نوشتن و خوندن٬ و نه فهمیدن. نه تنها براش عادی بود٬ بلکه تونست بهش غلبه کنه و جزو سرترینا بشه. ولی فقط تو ریاضی. چون سیاه مشق نداشت. ای کاش چاقو رو از رو قلبش بر نمی داشت....
سال دهم٬ تازه با شرایط جدید خو گرفت. انگار نمی تونست تو وضعی به جز اینجا زندگی کنه. گرچه تا آخر دوام نیاورد٬ ولی همیشه موفق بود. بخصوص وقتی آخر کار٬ ضعیف کار کرد٬ با حرکتی که فقط از اون بر می اومد٬ همه رو انگشت به دهن گذاشت و خودش رو بالا کشید.
سال یازدهم٬ آقا سید رو تو مدرسه همه میشناختن. شاید این موقع بود که آماده رفتن می شد.
سال دوازدهم٬ رفت. دیگر کودکی نبود. دیگر کودک ما نبود. شاید کم کم بود که داشت می رفت٬ ولی وقتی برگشت پیش اقوامش٬ دید در پیششون هم باز ... تنهاست. عکسش رو تو مجله چاپ می کنن٬ همه تشویقش می کنن. همه بهش آفرین میگن٬ ولی هرچه بیشتر به سمت سن بالا تر از خودش می رفت٬ از هم سناش دور تر می شد.
سال سیزدهم٬ باز کابوسی داشت. پدری که به تازگی از بیمارستان در آمده بود. خودش هم سری به بیمارستان زده بود. باید به مدرسه ای جدید می رفت. باز توانایی تغییرش رو نشون داد. توانایی اینکه کاری کند که همه٬ حتی خودش٬ رو متحیر کنه. بعداْ می فهمه کار عظیمی انجام داده بود.
سال چهاردهم در محیطی جدید بود. جای نه مثل قبل. دین ظاهری٬ علم اجباری. ریا و دو رویی. اصلاْ براش جای جالبی نیست.
سال پانزدهم شلوغی شهر رو ندید٬ چون برای معالجه مادر به ییلاق رفته بود. با گریه لبخند می زد. با نا امیدی از امید و توانایی تغییر حرف می زد.
سال شانزدهم کابوس داشت. نرسیدن به دانشگاه. گرچه همان تابستان رسید٬ ولی تو بد مخمصه ای با مدرسه اش افتاد بود. از دوران راهنمایی تکه کاغذی دیده بود که همیشه کنارش بود و کمکش می کرد. از بس این ادیعه رو خونده بود٬ حفظش شده بود. دوستش داشت٬ چون موقع نا امیدی و تنهایی به کمکش میاد.
سال هفدهم دیگر براش عادی بود. دوباره خودش شده بود. دوباره خود خودش. ولی .... چیزی رو که می خواست رو گرفت٬ چیزی که دیگران می خواستند رو نه. چه سرزنش ها٬ چه لبخند ها و تلخند هایی که بهش زده می شد. مگر چه بیش از این می خواست؟ مگه چی بیش از او می خواستن؟ از زندگیش راضی بود٬ از اطرافیان٬ نه!
سال هجدهم که شروع کرد٬ با حربه و نیرگ٬ از کاری که می خواست و جایی که می خواست دورش کردن. آچار فرانسه شد. قلبش به طرفی٬ ذهنش به دیگر٬ پاش به سمتی و مسیرش جایی دیگر شد.
سال نوزدهم٬ به گمان خودش: آدم شد. بماند.
سال بیستم٬ در اوج اندوه خوشحال شد. در اوج نا امیدی امیدوار. دوستان چند رنگ و انسان های دو روی زیادی دید. ای کاش نمی دید. ای کاش به همان تنهایی خودش قناعت می کرد. ای کاش
سال بیست و یکم وقتی با ناراحتی٬ برنامه هاشو با تولدش و روزهای پس و پیشش میشمرد٬ باور نمی کرد برای کسی مهم باشه براش جشن تولد بگیرن. تو زندگی براش روز مخصوص بود. حای مهمتر و مخصوص تر از سال نو. چون اون براش لحظه سال تحویل مهمه٬ این براش کل روز. اقوامش رو دید. ازش دور بودن ولی سعی می کردن بهش برسن. هنوز اگه مشکلی یا مسئله ای باهاش پیدا می شد همگی باهاش مشکل دار می شدن. ولی اینبار٬ اونها بودن که می خواستن بهش برسن. شمار دوستاش از آنچه که فکرش رو می کرد٬ فراتر می رفت. قدم به مرحله ای جدید گذاشته بود. دوستی متمایز می خواست٬ البته از وقتی آدم شده بود. و ترس از ازدست دادن زمان. کم کم به زادگاهش بر می گشت. همه منتظرشن. همه از هم سبقت می گیرن که بیاد پیششون.
سال بیست و دوم. چی میشه؟ نمی دونم. فعلاْ پشت کامپیوترم نشستم و دارم یه تیریپ بیوگرافی می نویسم. تو این بین بود که یه چیزایی از رفتارام فهمیدم. پاسید هرگز نمی فهمیدم. نمیگم رفتار خوبین یا بد٬ فقط فهمیدم چطور به وجود اومدن. شاید بازم لازم شه مطلب رو بخونم. بهش فکر کنم. ولی فردا ... نه!
فردا تولدمه!
تولدم مبارک
+ نوشته شده توسط علی در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 و ساعت
23:52 |
Sometimes I just wanna hide 'cause it's you I miss
And it's so hard to say goodbye
When it comes to this, oooh
Would you tell me I was wrong?
Would you help me understand?
Are you looking down upon me?
Are you proud of who I am?
There's nothing I wouldn't do
To have just one more chance
To look into your eyes
And see you looking back
Ohh I'm sorry for blaming you
For everything I just couldn't do
And I've hurt myself, ohh
If I had just one more day
I would tell you how much that I've missed you
Since you've been away
Ooh, it's dangerous
It's so out of line
To try and turn back time
I'm sorry for blaming you
For everything I just couldn't do
And I've hurt myself by hurting you
انگار مثل دیروز بود که صورتت رو دیدم
بهم گفتی چقدر [از ملاقات] خشوقتی٬ ولی من گذاشتم و رفتم
فقط اگه می دونستم اونی که امروز میدونم
آه .. آه ...
تو را در آغوشم می فشردم
درد و رنجت را ازت دور می کردم
ممنونم از هرچه انجام دادی
ببخش تمام اشتباهاتت را
هیچ کاری نیست که انجام ندم
تا دوباره صدات رو بشنوم
بعضی وقتا می خوام بهت زنگ بزنم
ولی میدونم که اونجا نیستی
ببخشید که متهمت می کنم
برای هرچه که نمی تونستم انجام بدم
و به خودم آسیب زدم٬ با آسیب زدن بهت
بعضی وقتا از درون احساس شکستگی می کنم ولی بهش اعتراف نمی کنم
بعضی وقتا می خوام قایم شم چون تویی که دلم براش تنگ شده
و خیلی سخته که بگم خداحافظ
وقتی به اینجا می رسه .. آه
بهم میگی اشتباه کردم؟
کمکم می کنی متوجه شم؟
داری از بالا به من اون پایین نیگاه می کنی؟
آیا از اینی که هستم راضی هستی؟
هیچ کاری نیست که انجام ندم
تا تنها یک فرصت دیگه پیدا کنم
به چشمانت نیگاه کنم
و ببینم که تو هم نیگاه می کنی
آه ... ببخشید که مقصرت می کنم
برای هرچه که نمی تونستم انجام بدم
و به خودم آسیب می زنم ٬ آه ...
اگه تنها یک روز دیگه داشتم
بهت می گفتم دلم چقدر برات تنگ شده بود
چونکه تو رفته بودی
آه ... خیلی خطرناکه
خیلی از راه بدوره
که سعی کنی زمان رو برگردونی
معضرت می خوام که مقصر می دونمت
برای هرچه که نمی تونستم انجام بدم
و به خودم آسیب زدم٬ با آسیب زدن بهت
چه زیباست تنهایی در میان جمع. چه با وقار٬ گریستن پنهانی. و خاک٬ تو که زاینده ای و پوشاننده٬ ممنونم که بهانه گریستنم را می پوشانی٬ گرچه کسی ندید.
وقتی از تو که منو می دیدی پرسیدم چرا٬ چرا باید اینطور باشه٬ یکی پیدا شه که نه یک٬ نه دو٬ نه ... همه آنچه که میخام باشه و اونی که فرقمونه٬ نشانه کمبودمه و راه تکمیلش اون٬ وقتی ازت پرسیدم چرا٬ چرا اینچنین میشه و چرا ... چرا بدیهی ترین رو که به فکرش هم نبود که بدونم٬ جور در نمیاد٬ چرا ...
اشک آرام از چشمانم پایین می آمد. بغضم گرفته بود . دم بر نمی آوردم. نیگاهم کردی. لبخند تلخی بهم زدی ... اونقدر شیریم که اگه جلو کسی بزنم٬ آرام و خاموش منتظر جواب می مونه٬ همانطور که من موندم.
بهم رو کردی و گفتی: سلام. چه عجب یادی از ما کردی! می بینی٬ منم تنهام. تو نیستی٬ منم تنها می مونم. هرکی باشه٬ تو نمیشه.
دیگه نی دونستم از تنهایی خودم گریه کنم یا تنهایی تو.
سریع پریدم و خاک رو بهونه کردم و ... تمومش کردم.
تو کوه ها دنبالت بودم٬ تو آسمون و ستاره ها ولی .... کنارم دیدمت.
همیشه کنارم بودی و هستی.
لطفاْ٬ همیشه.
یا علی
+ نوشته شده توسط علی در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت
13:45 |
به دلیل استقبال بیش از اندازه شما عزیزان از مجموعه: سکوت٬ تنهایی٬ درد٬ مرگ ٬ عزیزان بیکار تهیه و پشت صحنه و صدا و سیما و سارا و سوسن و ( اه بچه دست نزن! بازم میکروفون افتاد دست این بچه ها!)
آره می گفتم با تشکر از حراست و نودال و نودل و ماکارونی (اینم شوخیه؟ کیی این دیالوگ رو نوشته؟ -مرتیکه! داره ضبط میشه!)
اصلاْ هیچی. باید مَردِه روهم می کشتم.
خب کجا بودم؟ آها
کات
برداشت دوم
با سلام دوستان عزیز٬ خوانندگان محترم٬ رانندگان آینده (ببخشید٬ دنبال قافیه می گشتم!) ٬ توجه شما را (آهی بچه٬ با تو ام ٬ دست تو دماغت نکن! منو نیگا! آینه عبرت. آتقی اینا) به دیدن٬ نه ٬ شنیدن ٬ نه ٬ فکر کردن (یعنی چی؟ ) ٬ نه ٬ به خواندن پشت صحنه٬ ببخشید ما وقع علی الاتفاق فی ما وقعه واقعه خلف صحنةٌ یجلوب:
(شرمنده٬ ما لغتی پول می گیریم)
مهمترین مسئله در هر فیلم٬ انتخاب هنرپیشست. مثلاْ شما با یک کشتی شکسته و دو تا هنرپیشه٬ می تونین اسکار بگیرین. (موسیقی پشت تصویر: اوری نایت این مای دریمز)
خب٬ منم گشتم دنبال هنرپیشه. از اونجایی که منم سرم به خاطر بودن در سازمان فضا گشتگی و هم اینکه نویسنده و کارگردان و تهیه کنند هستم و نه بچه دارم نه بچه خواهر که بخوام تو فیلم بیارم و نه دوست دم بختی که بخواد عکسش رو تو بیلبوردا بزنن٬ دیدم از خودیا کسی نیست که نقش پسر رو بگیره.
خب٬ گشتم شبیه ترین فرد به خودم رو پیدا کردم و لئوناردو دی کاپریو رو آوردم. (هه هه ٬ زهر مار! خیلی هم شبیشم!)
حالا برای نقش های دیگه. اول یکی از دخترای دانشگامون رو که اگه بیاد٬ کلی بیننده (از نوع نسوانی که منتظرن یه دختری بخوره زمین و بهش بخندن!) برام جور میشه.
- سلام (- منم٬ + مابقی مردم)
+ سلام
- خب بفرمایید شما چقدر نقش بازی کردن بلدین؟
+ آه قلبم. یک لیوان آب بیارین. من دارم میمیرم.
-
+ خوب بازی کردم؟
- نادیده می گیریم. خب شما برای بازی تو فیلم چه چیز خاصی لازم دارین؟
+ من باید سوار اسب شم و لباس گاوچه رون داشته باشم. بعد با کمند گاو بگیرم.
- داستان تو جنگله
+ خب٬ پس من یه دختر شمالی هستم که با لباس قرمز گلدار با گاوم تو یکی از قسمتا از صحنه رد میشیم.
- بعد یعنی من مرض دارم این صحنه که ربطی به داستان نداره رو اضافه کنم؟
+ بد بخت!
-
+ فروشت بالا میره. تو کل ترکیه بهم میگن گوزل.
- نفر بعد!
.
+ سلام آقا
- سلام. خب نقشی که شما اومدین٬ یه مرد تو جنگل هست.
+ بعله٬ ولی من به شرطی میام که نامزدمم یه نقش تو فیلم دشته باشه.
- نمیشه٬ نقشا رزرو شده.
+ خب٬ بشه نامزد مرد جنگلی و بعد از چندین سال پیداش کنه!
- یعنی خاک بر سر من که بخوام فیلم درست کنم. نه آقا٬ باسه این نقشا از شاهرخ خان و کاریناکاپور استفاده می کنیم. نفر بعد!