اندکی نفس می کشد.
تا کی؟
دختری که بالا سرش بود گفت. اندکی نفس می کشد.
چشمانش را می بندد و باز می کند. همچنان بالا سرشند. انگار توجهی به او ندارند. فقط اینکه نفس می کشد. آنم با لفظ اندکی! تا حالا حجم نفسش را اندازه نگرفته بود.
خیلی نامرد بود. زنگ زدی آمبولانس؟
نگاهش از زن به آن دختر می رود.
بله. در راهست.
چرا این کتابی صحبت می کنه؟
میشنود زیر لب عربی چیزی زمزمه می کند. لابد برای پسرک بر زمین افتاده دعا می خواند.
دعایی که برایش واضح نیست.
زندس؟
آری. هنوز اندکی نفس می کشد.
چشمانش را می بندد. صدایی نمی شنود.
+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه هفتم مرداد 1387 و ساعت
11:9 |
