سال نو

کم کم که داره رنگ و بوی عقلانیت از سر ما رفع میشه٬ درست به مانند ۳ سال پیش٬ طبیعت تصمیم گرفته لباس نو بپوشه.

یادم میاد سه سال پیش که اندکی بعد از تحویل سال سوار هواپیما شدیم و رفتیم جزیره کیش. بحث عراق جدی شده بود. چند هفته پیشتر نقشه رو دیده بودیم که مبادا نزدیک مرز عراق باشیم. نزدیکتر از عراق٬ نزدیک بوشهری بودیم که مثل دختر ترشیده٬ منتظر بود یکی به فکرش باشه. تا اینکه مشروطه اومد و همه چیز حل شد (۱).

اون موقع پائولو کوئیلو دوتا متن قشنگ ضد جنگ نوشته بود که تو سایت امروز چاپ کرده بودنش (۲). منم به اقتباس از اون٬ مقاله ای نوشتم و درش از جورج بوش تشکر کردم که با وحدت مردم بر سر مخالفت با حمله به عراق٬ نشان داد انسان ها چقدر به هم شبیهند (۳).

هیچ نمی دونستم لحظاتی که اون نامه رو می نویسم٬ ۴۸ ساعت از آغاز بمباران بغداد گذشته.

سال بعدش هم کیش بودیم. و این آخرین باری بود که عید رو اونجا بودیم. اون موقع بود که زنگه٬ وزیر وزین نفت رو دیدم که با همسر و بادیگاردش٬ که نقش بیبی سیتر (دایه) بچه شونم داشت بازی می کرد٬ اومدن نوروز بگذرونن. و نرفتن سواحل قناری و شانزلیزه و خارجه. (اون موقع راشون میدادن٬ نه مثل الآن که باسه رئیس جمهورمونم ممنوعیت می بافن)

پارسال رفتیم این ور. بعد از گرگان. بعد از علی آباد کتول٬ که جدی جدی شهریست برای خود٬ در یکی از شهر هایی که تو زمستان ۸۳ که تهران گاز نداشت٬ و مردم و ما مثل بید به خودشون می لرزیدن٬ گاز داشت٬ مقیم شدیم.

قبل از خط لوله سراسری گاز٬ چند شهر آزمایشی در اوایل دهه ۷۰ گاز شهری کشیدن و یکیشون خان ببین بود.

البته بازم راضی نشدیم. نه گرگان٬ نه علی آباد نه خان ببین ... نه سال تحویل جای دیگه بودیم.

باسه خرید رفته بودیم اینچه برون که کالای چینی از بازارچه مرزی مرز ترکمنستان بخریم٬ و سال تحویل زیر سایه ی استراحت گاه ماشینی گذراندیم نزدیکی همان علی آباد.

فردا صبح راه می افتیم به سمت همان خان ببین٬ انشاالله سال تحویل اونجا باشم.

یادم میاد سه سال پیش با خودم می گفتم سال ۲۰۰۴ حتماْ رای میدم و مثل اکثریت متعقل آمریکایی٬ این دیوانه ی مجنون رو از ریاست قصبیش عزل می کنیم. نمی دونستم دمکرات های احمق یک یهودی رو که اتفاقاْ مثل جورج بوش هم هست رو نامزد می کنن. کسیکه برای اولین بار نامزدی خودشو از یک ناو جنگی اعلام کرد! و تک رای من در سوم نوامبر ۲۰۰۴ به رالف نیدر٬ به همراه سیصد هزار رای دیگرش کاری مقابل ۵۰ میلیون رای جورج بوش انجام نداد.

دوست داشتم بازم برم آمریکا و ببینم مردم رو پاشون راه میرن یا دستاشون! کاری که تابستون ۸۴ انجام دادم و دیدم نه٬ خریت نه تنها به علف خوردن است! اون موقع که من بیرون ترانزیت فرودگاه مونیخ بودم و دیدم جوان آمریکایی که کلی ها آرزو دارند مثل او باشن٬ تنها با پاسپورتش تو فرودگاه میخاد برسه خونش٬ بلیتشو تو هواپیمای قبلی جاگذاشته! و پروازش رو هم از دست داده! به خودم نازیدم که حداقل بلیتم دستم بابامه٬ ولی تو ترانزیت! و اون یک ساعتی که منتظر رسیدن بلیتم بودم٬ با خودم که فکر کردم که آمریکایی ها گناه ندارن خرن٬ ازبس تحویلشون می گیرن خر شدن. آخه هرکی بره آمریکا ازش انگشتنگاری می کنن٬ ولی آمریکایی هر جا بره٬ کلشو مثل خر میندازه میره تو.

سال گذشته٬ وقتی به خودم اومدن دیدم وای ..... ناناز جونی داریم که در جنون با بوش مسابقه گذاشته. و بیچاره ملتی که باید به خاطرش تحقیر شن٬ مثل آمریکا و بوش.

عیدی مسئولین هم حذف تغییر ساعت رسمی کشور است! یعنی هه هی.....!

گفتم٬ آخرین نشانه های تعقل داره از بین میره! حالا با این اوضاع هم داریم با آمریکا مذاکره می کنیم. تیریپمون شده مثل پسری که چندین بار تیپ زده و با کلی اصرار از باباش ماشین (زانتیا!) گرفته که با دختر خانومی صحبت کنه٬ نتونسته٬ و حالا که شلوارش پاره شده و موهان بهم ریختست٬ دختره تو تاکسی نشسته کنار دستش!

سالی خوش و پرخنده داشته باشین.

سال نو مبارک.

راستی٬ باسه منم دعا کنین٬ سال سرنوشتمه٬ دارم برمیگردم زادگاهم.

-------------------------------------------------------------

پی نوشته:

(۱) میگن زمان مشروطه٬ آقایی که حدس می زنم نامش طباطبایی بود٬ رفت خونه ی پیرزنی. پیرزنه پرسید آقا مشروطه چیه٬ میرزا هم از سر خنده گفت: یعنی پسرای جوون با زن های پیر ازدواج کنن و پیرمردا با دخترای جوون. دختر پیرزن گفت: چه کار مسخره ای. پیرزن هم بهش طعنه زد: حالا کارت به جایی رسیده که با مشروطه مخالفت می کنی!

(۲) این سایت الآن فیلتر شده.

(۳) دنبالش نگردین٬ جایی چاپش نکردم!

تق تق تق, به در بهشت, در می زنم

پنجشنبه ها از وقتی که گواهینامه گرفتم٬ کارم شده رسوندن خواهرام به مدرسشون. مابقی هفته پدرم این کار رو انجام میده.

اگه کلاس داشته باشم٬ تیریپی نیست٬ باسه خودمم خوبه. ولی وقتی که کلاس نداشته باشم٬ شکنجست.

البته یک حالت دیگه ای هم هست و اینکه من باید خیلی زود دانشگاه باشم. اونم چون یه بار خواهرامو جا گذاشتم و رفتم٬ فهمیدن که اگه بگم ۷ باید بریم٬ من یکی ۷ میرم!

و اما فی الحال که کلاسی ندارم٬ ۷:۱۵ با بدختی بیدار میشم٬ اگه بخوام حال بدم ۷. ولی به هر حال زودتر از ۷:۳۰ از خونه بیرون نمیریم. (چون من تو حمومم) و نمی دونمم چرا به خواهرام تو مدرسه سر دیر رسیدن گیر نمیدن؟ (هتله ها !)

و به همین دلیل تأخیر پیش بینی نشده (!) مجبورم تو ماشین انواع شیرین کاری مثل رانندگی بدون فرمون٬ دست شیش هشتی٬ رقص دیوانه ای و... در بیارم تا بنده خدا ها با خُلق تنگ نرن سره کلاس.

دیروز صبح که ۷:۳۰ از حموم در اومدم دیدم خواهر کوچولوم (اون یکی پیش دانشگاهی شده٬ ستاره ی هتلش بالاتر رفته!) داره یه شو از آوریل لاوین (Avril Ramona Lavigne) میبینه که توش دائم میگه : تق تق تق٬ به در بهشت در می زنم (متن کامل و ترجمه شعر را پایین میارم) و دائم تصاویری از عراق و گهگاهی صحنه های ضبط در استودیو رو نشون میدن.

خلاصه آهنگ تو ذهنم بود تا اینکه دیشب گرفتمش و رفتم سراغ اصل و نصبش.

آهنگ (Knockin' on Heaven's Door) رو باب دایلن نوشته و در آلبوم و موسیقی متن "پت گرت و بیلی بچهه" منتشر شده. و تا امروز قریب نونزده خواننده و گروه موسیقی معروف دیگر اجرا کرده اند. مثل: پینک فلوید (Pink Floyd)٬ باب مرلی (Robert Nesta Marley)٬ U2 ٬ گانز ان روزز (Guns N' Roses) ٬ اریک کلپتون (Eric Patrick Clapton) و...

و اما اجرای جدید تو آلبوم "امید-جنگ بچه" (Hope - War Child) اومده که سود آن تماماْ قراره به بچه های عراق برسه. تو این آلبوم برای اولین بار پس از گرویستنش به اسلام٬ یوسف اسلام (کت استیونس) اجرای موسیقی انگلیسی داشته و آهنگ "قطار صلح" (Peace Train) رو بازخوانی کرده.

آهنگش خیلی قشنگه٬ بخصوص با اجرای آوریل. و خیلی متأثر کننده. هرکسی که این تصاویر رو ببینه یا آهنگ رو بشنوه٬ با خودش فکر می کنه که جنگ چه رفتار حیوانیه. این همه انسان بودن و تمدن در لوای این رفتار کاملاْ حیوانی بشر! که نه اینکه بقای نسل بشر هم با روشی حیوانی صورت می گیرد و آنجا که کنترل زاد و ولد مطرح می شود٬ درسیست و علمیست و سایلی برای تنظیم جمعیت و خانواده.

دعوا٬ درگیری٬ نزاع٬ جنگ و خون ریزی٬ همه بیانی یکسانند برای: توحش.

توحشی از این بالاتر که برای نفت عراق٬ امنیت زندگی همان مردمان گرفته شود٬ تا با ظاهر نابودی دیکتاتوری خود پرورده ... و برای امنیت آنانی که امنیتشان از خود نا امن شده٬ نه دیگران٬ بسیاری کشته شوند و ...

یا با بساط قوم قبیله ای و ادعای اتحاد سیاسی-ملی ٬ برادران را به جان هم بیندازند. خدا می داند که چندین کشته و شهید ایرانی و عراقی هستند که پدربزرگ یا تا دوسه نسل گذشته ی مشترکی با هم داشتند.

تو سفر چند سال پیشمون با خانواده به جنوب (که قسم می خورم زیباترین سفرم در عمرم بود٬ زیبا تر از شمال٬ تبریز٬ شیراز٬ ارومیه٬ مشهد٬ کیش٬ دبی٬ لندن٬ یونان٬ فلوریدا و اصلاْ کل آمریکا و کانادایی که دیدم) دوست پدرم که امده بود به ما خرمشهر رو نشون بده گفت که دوتا از خاله هاش اون ور رودخونن و چون شوهرانشون نظامیند٬ هرگز٬ هرگز٬ همدیگر را نخواهند دید. از جزیره مینو زنی عراقی را دیدم که رختش رو تو کارون انداخته و میشورش. واقعاْ اگه ارتش بعث اگر فقط یک تانک کمتر می خرید٬ هم اون و فک فامیلش ماشین لباسشویی داشتن و هم این ور در ایران چندین کودک ما یتیم نمی شدن.

می دونم که قدرت نظامی برای بقای ملتی ضروریست. مگر نه اینکه گفتم٬ بقا عملیست حیوانی. و آنچه ما را انسان می کند٬ چگونگی و قیمتیست که برای آن می پردازیم.

در کنار این صحبت ها لازمه که کمی هم به دفاع اشاره کنم٬ که برخلاف جنگ٬ عملیست مقدس. و آنکس که از حقش دفاع نکند٬ خیانتی کرده در حق خود و جامعه ای که او مسبب ساخت دیکتاتوری برایش بوده.

ولی چه دفاعی؟ دفاع از چی؟ آیا منطقیست که ما یکی یه کلاش تو خونمون داشته باشیم برای آن لحظه که دزدی خواهد آمد و ما از حقمان دفاع کنیم؟

یا برنجانیم خود و دیگران بی گناهی که مثلاْ شما چرا دارین تجربه کسب می کنین و بسوزانیم تر و خشک و آشوبی اندازیم در شهری و...

.

.

.

نمی دونم٬ بماند.

و اما متن و ترجمه شعر:

Yeah, yeah, yeah


Momma take this badge off of me
I can't use it anymore
It's getting dark, too dark to see
Feel I'm knockin' on heaven's door

Knock knock knockin' on heaven's door
Knock knock knockin' on heaven's door
Knock knock knockin' on heaven's door
Knock knock knockin' on heaven's door

Momma put my guns in the ground
I can't shoot them anymore
That long black cloud is coming down
I Feel like I'm knockin' on heaven's door

Knock knock knockin' on heaven's door
Knock knock knockin' on heaven's door
Knock knock knockin' on heaven's door
Knock knock knockin' on heaven's door

Yeah, yeah, yeah

مادر این سردوشی را ازم بگیر٬

دیگه نمی تونم ازش استفاده کنم.

داره تاریک میشه٬ اونقدر که نمیشه چیزی رو دید

احساس می کنم دارم به در بهشت٬ در می زنم.

تق تق تق٬ به در بهشت در می زنم....

مادر تفنگ هامو بزار تو خاک٬

دیگه نمی تونم باهاشون شلیک کنم.

اون ابر بلند تاریک داره میاد پایین

احساس می کنم دارم به در بهشت در می زنم.

تق تق تق٬ به در بهشت در می زنم ....

استالین و مصدق

امروز 14 اسفند و 5 مارس است.

در چنین روزی در سال 1331 شمسی ( 1953 میلادی ) ژوزف استالین دار فانی را وداع گفت. و درست در 14 سال بعد، یعنی سال 1345 شمسی دکتر محمد مصدق به دیار باقی شتافت.

برای کسانی که تاریخ ایران و روسیه را خوانده اند، این دونام به کرات به گوششان خورده. تاریخ روسیه را حکامی مثل پتر کبیر ( لعنت خدا بر او ) کاترین کبیر، لنین و استالین شکل داده اند. ما هم در تاریخ خود از حکامی به نیکی یاد می کنیم مثل کوروش کبیر، داریوش، انوشیروان دادگر، شاه عباس و نادر شاه و در نهایت دکتر مصدق. ( حجه الاسلام والمسلمین سید محمد خاتمی هم از حکام محبوب ماست، ولی چه کنم که ما ایرانی های مرده پرست، فی الحال ازش تعریف نمی کنیم )

مصدق و استالین هر دو افرادی بودند که به کشور خود هویت جدید بخشیدند. استالین در مقابل هیتلر و ارتش رایش ایستاد و مصدق در مقابل استعمار پیر، انگلیس.

توجه داشته باشید که مصدق از طرف کشورمان به شورای امنیت رفت و حق مسلم ما را که نفت ملی بود، از چنگ انگلیس خارج کرد. جایی که اکنون میترسیم که مبادا سازمان جهانی انرژی اتمی ما را به آن گزارش کند.

استالین روسیه را یکی از دو ابرقدرت دنیا کرد. کار ساده ای نبود، آنهم برای کشوری که تا دهه دوم قرن بیستم در دنیا حرفی برای گفتن نداشت. کار را جایی رساند که از کشور برهوت و عقب مانده ای، نام های یوری گاگارین و والنتینا ترشکووا و اسپوتنیک و ... بر آید. ( عقب مانده از اروپا، نه ما، که اگر روسیه با آرزوی سروری ایران و نه عقب ماندگی از انگلیس شب ها می خوابیدند، هرگز خواب ابرقدرتی نمی دیدند. )

ولی چی شد که آن شد استالین و این شد مصدق.

یکی کشور را در اوج خفقان ابرقدرت کرد و دیگری در آزادی، با کودتا از بین رفت ؟

و یک سئوال دیگر، کدام موفق شدند کارشان را درست انجام دهند؟ ابرقدرت روسیه آیا مانده؟ نفت ایران ملیست؟

روسیه ابرقدرت نماند چون پایه های آن ابرقدرت را حکومت زور ایجاد کرده بود، ولی نفت ایران ملی ماند، چون مردم خواستند، و تا زمانیکه مردم ایران زنده باشند، این نفت ملی خواهد ماند.

مصدق در مقابل استالین کار بزرگی نکرد، ولی کارش ماندگار است.

تا ابد

زندانی در کتاب

لابد تو کتاب ادبیات پیش دانشگاهی متن داستان عینکم رو خونده باشین.

یکی از بچه ها بهم گفت خیلی باهاله٬ بخون. منم تو همون لحظه خوندمش. بعد که تموم شد٬ دوستم تعجب کرد٬ گفت اون که متن رو خوند٬ اونقدر داشت بلند می خندید که مامانش اینا اومدن ببینن چی شده.

ولی من روم نشد که بهش بگم از این متن طنز٬ خیلی هم ناراحت شدم.

نمی دونم ولی از اتفاقات مسخره ای که برای شخصیت های داستان ها اتفاق می افتده٬ و به قصد خندادن ما هم هست٬ من ناراحت میشم. نمی دونم ولی شاید می ترسم سر خودمم بیاد.

یکیش که اومد!

آزمایشگاه ترمودینامیک افتادم! یعنی دینامیک پرواز٬ طراحی هواپیما٬ اصول جلوبرنده و دو تا آزمایشگاه دیگه رو پاس کردم٬ سه تا درس عمومی و پروژه و ... نتونستن منو بندازن٬ اونوقت این درسو افتادم!

امان از دست این آفتابه دارا !

به استاده گفتم آدم یاد قصه های مجید می افته٬ اون موقع که معلم ورزش انداختش که بهش بگه ورزشم مهمه.

استادِ نخندید٬ همانطور که من از دیدن اون قسمت٬ و شایدم کل قسمت ها٬ نخندیدم.

و شایدم شما مواجه شده باشین٬ با آدم بدایی که فکر می کردید فقط تو کتابان. امثال دون ژوان ها و دکتر ژکول ها و گرگ های به شکل مامان بزی٬ و حتی معلم ورزشای مِجید٬ واقعاْ وجود دارن.