استاد پرون

امروز برای دومین جلسه در طول ترم رفتم سر کلاس طراحی هواپیما ۲.

جالبه ترم پیش باسه مکانیک ۲ ٬ هر هفته می رفتم شریف٬ ولی این ترم درسای دانشگاه خودمم رو نمی رم. شاید باسه اولین بار تو عمرم٬ باد خواب آور بهاری رو به اتاقم راه میدم! زندگی!

نمی دونم از ترم پیش چیم شد؟ دیگه مبارزه ای ندارم (چون همه درسای این ترم رو پاس می کنم٬ یا پاس میشه٬ چون ترم آخرم) یا اینکه با درسا بد تا کردم (آزمایشگاه آیرودینامیک ۳ جلسه تشکیل شده٬ طراحی ۲ ٬ ۴ جلسه٬  توربوماشین از کلاس عقبم٬ طراحی اجزا رو ترکوندم! آزمایشگاه ترمورم که افتادم اصلاْ با کلاسش حال نمی کنم). نمی دونم٬ شاید به تهی رسیدم! آخه آدم دینامیک پرواز (مکانیک ۲) پاس کنه٬ پایان نامه لیسانسش با تنها استاد تمام شاخه دینامیک پرواز کشور باشه٬ اونوقت آزمایشگاه ترمودینامیک بیافته؟

جالب اینکه آزمایشگاه سیالات با عملیات کوسه(یا پوست کوسه٬ که رو ایرفویل کشیدم و پساشو حساب کردم)٬ ۲۰ شدم٬ ولی ... جوانی کجایی که یادت بخیر!

و اما این استاد طراحی۲ ٬ از لهستان اومده٬ کل وقت مفید کلاسش ۳۰ دقیقست. مابقی از سقوط سی ۱۳۰ گرفته تازندگی تو خارج و درست زندگی کردن و جک قزوینی و دختر بازی و صنعت ایران و... پر میشه.

و صد البته برای من بخش دوم جذاب تره. استاد تیکه بامزه ای انداخت. گفت تو خواستگاری دختره از پسره می پرسه تو خونه و ماشین داری؟ یکی بهش بگه احمق اگه داشتم که سراغ تو نمی اومدم. چون خونه ندارم و ماشین ندارم اومدم زن بگیرم. حالا اینا چه ربطی به طراحی هواپیما دارن٬ من نمی فهمم.

بعد استاد راجع به یک مانور هواپیما تو ایرشو گفت٬ هواپیما که می خواست از دایو٬ شیرجه٬ در بیاد٬ گرفت به زمین و سقوط کرد٬ به خاطر ممان اینرسی حرکتی. آخر کلاسم من گفتم فیلمشو رو گوشیم دارم٬ گفت نه٬ این باسه سال بعدش بود! بعدم گفت بلوتوث داری ... مع ... خیلی حال کردم.

اما ایشون سومین استاد این درسه که تازه بچه ها میخوان اخراجشم کنن. بهش گفتیم این درس مثل دفاع در برابر جادوی سیاه هری پاتره.

اولی سه جلسه اومد٬ بعد قهر کرد و بی هیچ اعلام قبلی٬ رفت.

دومی دو ترم بود٬ بعد یهو رفت استرالیا٬ بس هیچ اعلامی ...

و ایشون که سومین نفرن٬ خدا به خیر کنه.

استاد طراحی اجزا راجع به اینکه درسش عقبه و باسه ترمای دیگه بعضی چیزارو نمی گه٬ گفت این ترم٬ ترم اولم بود. احسان جواب داد: استاد٬ همه استادامون تو این چهار سال ترم اولشون بود!

تو میانترم طراحی اجزا٬ کار به جایی رسید که باید از استاتیک می دونستیم٬ ولی چه کنیم .... امان از استادش.

باورتون میشه ۱۴ واحدم رو با استادایی گذروندم که بعدش ممنوع التدریس شدن! و باسه ۳۰ واحدم٬ استاد بار اول - دومش بود که درس میداد!

یا علی

سوات!

هفته پیش کنکور دانشگاه آزاد بود.

یه آمار از شرکت کننده ها بدم بد نیست:

مهندسی هوافضا - گرایش آیرودینامیک  ۱۹ نفر

مهندسی هوافضا - گرایش پیشرانش ۹ نفر

مهندسی هوافضا - گرایش دینامیک پرواز  ۱۵ نفر

مهندسی هوافضا - گرایش سازه ۲۰ نفر

مهندسی هوافضا - گرایش فضایی ۹ نفر

مهندسی مکاترونیک - ۱۶۰ نفر

البته مکاترونیک کلی از نسوان کامپیوتر و برق هم می گیره که من نمی دونم چند نفرن٬ ظرفیت هرکدوم از هوافضایی ها هم ۱۴ نفره! یعنی ۱۰۰٪ قبولی!

باسه همین من مکاترونیک امتحان دادم تا واقعاْ برا خودم یه چلنج (مبارزه) داشته باشم.

اما بحث اصلیم. هوش چیه؟ کی باهوشه؟ کی درسش خوبه؟

چند سال پیش یه تست هوش دادم٬ نمرم ۱۴۰ از ۱۶۰ اومد و نوشت خودمو به ناسا معرفی کنم چون هوش فرا زمینی دارم! نکته اینکه اصلاْ درسم خوب نیست٬ ولی تو ریاضی حرفی ندارم. یا نداشتم.

کلاْ آدمارو و خصائص رو میشه به چند قسمت تقسیم کرد: آنالیز٬ حافظه٬ ابتکار.

آدم باهوش باید هر سه تا رو داشته باشه. ولی تست های هوش عموماْ قدرت آنالیز رو می سنجن٬ باسه همین من هوش فرازمینی پیدا می کنم! ولی حافظه کوتاه مدت خوبی ندارم.

هر سه تاشون کمی ذاتین٬ کمی اکتسابی. با شعر حفظ کردن٬ حتی قرآن حفظ کردن٬ قدرت حافظه بلند مدت بالا میره. با دقت٬ حافظه کوتاه مدت. آنالیز٬ تکرار میخواد. ابتکار و خلاقیت هم ذوق و نترسیدن از تغییر.

یک خیابونی رو در نظر بگیرین٬ همه چراغ نفتی میفروشن و فروش خوبی دارن. بعد یکی یک روز٬ میره و فروشنده ی لامپ میشه. تا وقتی بقیه تغییر ندن٬ اون کسب پر رونقی داره و دیگران در حال ضرر.

انسان ها با فکر سعد در موفقیت دارن٬ اونایی می ترکونن که ناگهان خطر می کنن. خیلیا می خورن زمین و بدبخت میشن٬ ولی در مقابل اگر موفق شن٬ به اوج میرن. اونم تکی.

بابام تعریف می کنه٬ همیشه تو مسابقات اسب سواری رو اسبی شرط می بست که کمتر شرط داشت. باسه همین تقریباْ همیشه می باخت. ولی یکی دو باری که برد٬ مبلغ چشمگیری گیرش اومد.

این ذوق خطر پذیری٬ نوعی هوشه. اینکه یک جا نشینی و یه تکونی بدی٬ هوش بالایی می خواد.

مشکل ما (بخصوص پسرا) با خر خونا چیه؟ اینه که ما با حداقل دانسته هامون٬ میریم امتحان میدیم و ای... یه نمره ای می گیریم. خر خون٬ خودشو می کشه و نمره ی حسابی می گیره. اولاْ اگر اونم به اندازه ما خونده بود٬ یا ما به اندازه اون٬ نمرش حتماْ از ما کمتر بود. ثانیاْ تو رنج نمره ها یه شکاف خفن میندازه.

و در حال اونایی موفقند که خرخون باشن. کنکور نزدیکه!

چینیا یکی از خنگ ترین مردم کره زمینن٬ ولی استمرار و تکرار٬ اونا رو به اوج رسونده.

هوش داشتن قدرت آنالیز٬ ماندگاری در ذهن و ابتکار است٬ و هنگامی بهش میگن هوش که ذاتی باشه!

ولی باز دلیل نمیشه طرف آدم موفقی بشه٬ آدم موفق٬ پایستگی داره.

یا علی

بی نام تو نامه کی کنم باز

حضرات سلام.

دیروز کنکوره دانشگاه آزاد بود. منم مثل یه بدبختی که حرفی زده باشه و مجبور بشه انجامش بده و توش بمونه٬ دیروز کنکور دادم.(ذاتاْ یه حرفی می زنم و باسه انجامش توش می مونم٬ ولی انجامش میدم!)

چون قرار نیست ارشد تو کشور ادامه بدم٬ تو آمریکا هم نمیشه با ارشد ایران دکترا گرفت٬ باید دوباره ارشد بگیری و عملاْ دوسالم به هدر میره. البته اینا رو کی فهمیدم؟ روزی که داشتم باسه ارشد آزاد ثبت نام می کردم٬ به بابام گفتم ارشد٬ به جای هوافضا٬ میزنم مکاترونیک٬ چون برم آمریکا٬ باید دوباره ارشد بگیرم٬ پس چه بهتر که فرضاْ اگرم بگیرم٬ از دوتا رشته باشه.

بابام فکری کرد و اون تئوری بالارو داد که من بعد لیسانس٬ یکراست برم آمریکا٬ یه ترم٬ دو ترم چرخ بزنم٬ زمان کمتری می گیری تا اینکه دوسال ارشد بخونم٬ که تو آمریکا هم مقبول نیست.(تا لیسانس ایران رو روی سرشون می گیرن٬ ولی فوق لیسانس به بعد٬ از ما سر تر میشن٬ و مدیران کشور رو دکتر مهندسایی به دست می گیرن که ارشد به بالا٬ اصطلاحاْ تحصیلات تکمیلی٬ داشته باشن و خرده کاری ها و حقوق بگیرا٬ لیسانسه هایی هستن که ایران براشون تربیت می کنه!)

حالا با این اوصاف٬ بابا چرا گیر داد کنکور بدم و با دایی و زن دایی و مادربزرگم (که بهش میگیم مامان جون٬ و خدا بیامرز مادر پدرم رو می گفتیم حاج خانوم) نرم باغ٬ خدا میدونه! (تا همین پارسال٬ هر شب ساعت ۱۱ بابا بهم می گفت بگیر بخواب٬ فردا کلاس داری!)

بگذریم٬ منم مثل تمام زندگیم٬ با آرامش٬ خالی از دقدقه و البته سوات! آماده شدم برم سر جلسه.

باسه کنکور لیسانس هم آزاد و هم سراسری٬ ناد علی و زیارت عاشورا خوندم و مامانم برام نذورات کرد و نماز امام زمان خوند٬ ولی ایندفعه٬ گفتم ببینم خودم چقدرمه٬ یا تنهایی چه رتبه و مقامی میارم.

گرچه قبلش با خودم طی کرم٬ بی عزم خدا هیچ کاریم انجام نمیشه.

نشون به این نشون٬ ساعت ۷ به دوتا آژانس زنگ زدم٬ ماشین نداشتن! تا ساعت ۷:۱۵ تو خیابون بودم٬ محض رضای خدا٬ هیچ ماشینی ندیدم!

دیگه گفتم خدایا٬ غلط کردم٬ تو نخای٬ اصلاْ نمی تونم کنکور بدم٬ حالا دیگه چه برسه به رتبه آوردن.

ید الله فوق ایدیهم

یا علی

مِن محمود, عبدا.. الی جورج بوش عظیم الآمریکا!

متعجب شدم٬ انگار داشتم شاخ در می اوردم.

نه٬ یارو زده به سیم آخر! راستی راستی خیال کرده دوران صدر اسلامه. نجاشی رو می بینه و هاله ی نور دور سرش میاد. کار به جایی میکشه که به چشمان تک تک روئسای دول دنیا نگاه میکنه و می بینه پلک هم نمی زنن.

تا شنیده که یکی هست تو دنیا باسه جنگ نظامی و مالیات ها با عیسی بن مریم صحبت می کنه٬ تصمیم می گیره وارد عمل شه. با خودش صحبت می کنه. انگار آدم مهمیه.

وقتی یک شبه به جایی برسی که انقلابیون دهه پنجاه و شصت نرسند و تو مخالف انقلاب برسی٬ بایدم خیال کنی در حال اعجازی.

به مناسبت سال پیغمبر اعظم (نعوذ بالله امسال سال .... بود و پارسال سال خروس!) خوشگل جون٬ تصمیم به ایجاد کف در مردم می کنه. و البته جهان!

جوانک ارادانی٬ خوابش رو هم نمی دید که عکسش رو اولاْ چاپ کنن! ثانیاْ کنار رئیس جمهور آمریکا! برای محکم کاری هم هجده صفحه نوشت تا مبادا بگن نامه گم شده!

از پس هرچه خنده و مسخره کردن بگذریم٬ می رسیم به اینکه رئیس جمهور٬ زیادم پرت و پلا نگفته. و به همین خاطر برای دومین شب متوالی از کاراش کف کردم!

یه کمی به عقب برگردم٬ شنبه بود که سر کلاس طراحی اجزا داشتم نشریه چشم انداز ایران رو می خوندم٬ البته چون کلاس کوتاهی داریم٬ فقط سر مقاله رو خوندم! آقای میثمی در یکی از معدود نشریات استراتژیک کشورمون٬ دوتا بحث رو دنبال می کنه٬ یکی وقایع خرداد تا شهریور سال شصت٬ دیگری قطب بندی جدید در دنیا و نقش ایران در مقابل اونا.

سرمقاله بیشتر همون موضوع دوم را میگه. باسه همین٬ همون شنبه که رفتم نمایشگاه مطبوعات٬ با خودش صحبت کردم. نتیجه اینکه در مقابل آمریکا٬ راهی نداریم جز اینکه آمریکا خودش از خر شیطون بیاد پایین.

یعنی چی؟ یعنی امیدوار باشیم که نئو کان ها و نودولتیان جنگ طلب٬ جا را به میانه رو های ضد جنگ بدن. مثالش هم انتخابات فرانسه بود که تو کل اروپا تظاهرات کردند که ای مردم فرانسه٬ به لوپن نژادپرست رأی ندین.

پدران بنیان گذار آمریکا٬ به خاطر این از اروپای اوایل دوران انقلاب صنعتی فرار کردند و در کنار سرخپوستان و سرزمین های ناشناخته ی آنها سکنا گزیدند که کشوری داشته باشند آزاد. آزادی کسب٬ آزادی بیان و آزادی مذهب داشته باشند. آمدند تا مدینه ی فاضله ای بسازند. آرمان شهری بسازند. همه چیز هم فراهم بود٬ فئودال و مالک زمینی نبود٬ هرکه بیشتر کار می کرد٬ بیشتر می داشت. هیچ چیز موروثی نبود. برای هر چیز باید زحمت می کشیدند.

نهایتاْ آنی می شوند که آقای خاتمی در مصاحبه با خانم امانپور به آن اشاره کردند و در کتاب "از دنیای شهر تا شهر دنیا" گفته اند.

آمریکاییانی هستند که با حمله به عراق مخالفند٬ با ظلم به فلسطینیان مخالفند٬ و از همه مهمتر٬ با استکبار جهانی٬ آمریکا٬ مخالفند! حالا نمیان تا تظاهرات کنن٬ باسه اینه که خودشون ساختنش. اگه تیمت خوب بازی نمی کنه٬ از استادیوم برو بیرون٬ نه اینکه واسی و هووش کنی! و در نهایت٬ خود آمریکایی ها٬ از چامسکی و مایکل مور گرفته تا ال گور و آلبرایت٬ با کارهای بوش مخالفند.

تحلیل آقای میثمی هم این است که تا می توانیم٬ همسویی خودمون رو با اون قسمت هایی که طرف مان و کلاْ طرفدار قانون اساسی آمریکا (که مخالف شنود و بازداشت بدون حد و اقرار با شکنجه و هر آنچه بوش انجام میده) هستن رو نشون بدیم.

و این کاری بود که خوشگل جون کرد! به بوش گفت مسیحی باش و مسیحی زی! و الحق٬ خوب گفت.

یا علی

بعد عمری !

سلام! بعد عمری آپ کردم.

امان از تنبلی و بی مسئولیتیم! و اقعاْ از اینکه راندمان کاریم مثل سابقم نیست ناراحتم.

بماند. می خواستم از سفر ترکیم بنویسم٬ دیدم هنوز گزارشم رو ننوشتم.

بعد چی شد نمی دونم٬ فقط اینکه پروژم بد گیر افتاده٬ منم زدم تو بی خیالی. ایی اَه

حالا یک موضوع خوب" پرسپولیس برد!

البته بردن برای ما پرسپولیسی ها یک چیز عادیه.(زرشک٬ چاییدی!)

رفته بودم سایت بازتاب و این مقاله ی احمقانه رو خوندم:

http://www.baztab.ir/news/37972.php

جاتون خالی خونه خاله مامانم دعوت بودیم و همین بحث وجود محترم سردسته نامحترم حجتیه ای در بلاد کفر بود. آخه هر بچه مسلمونی تو آمریکا باشه٬ کل هفت جد و آبادش رو میشناسیم. مثل همین که پیدا کنیم (من نه٬ مامان و بابا و دایی و زن داییم) نهاوندیان خونه ی علی م. بوده و این میم کیه؟ یک بیوگرافی از ایرانیان میمی ساکن مک لین کردیم و از یه چیچیک٬ بعد سریع رسیدیم به علی مشیری و دخترش که یک غده تو سرش بود و خوب شده و داره با یک پسر ایرانی ازدواج میکنه. و در کنارش از اینکه میم محترم با مهمان نا محترمش هردو حجتیه ای هستن و لعنت بر هر دوتا شون ( قم و کاشوون)

بماند خوشحال شدم که روزنامه ی اعتماد ملی که نوعی آپیزیشن حجتیست٬ داره طرف رو رسوا میکنه. خوشحالی دوام نیاورد.

فیلمی از حقایق ۱۱ سپتامبر رو دیدم که بعداْ راجع بهش حرف می زنم. رفت بازتاب٬ دیدم از این پورتره کش اومدن قهرمان ملی ساختن! و اینکه یکی از مهمترین اشخاص مملکت ما مثل دوران قاجار جاسوس خارجیاست٬ عوض هرچی شده قهرمان ملی!!!!!

این جوابیه رو برای بازتاب نوشتم٬ چاپش نمی کنن٬ پس فقط اینجاست که میشه خوندش:

طبق قوانين آمريكا, كسانيكه پست دولتي داشته باشه, مثل يكي از نمايندگان كنست اسرائيل, از او صلب تابعيت ميشه. در يك مورد ديگر يكي از اعضاي دفتر حفاظت منافع ايران در آمريكا كه گرين كارت داشت چون كانديداي مجلس شده بود, ازش گرين كارتش رو گرفتن. نهاونديان به هيچ وجه فداكاري و غيره نكرده. اگر او جاسوس آمريكا نبود, هرگز اجازه ي ورود به آمريكا رو نمي يافت! خامي و نفهمي تا كي؟ يعني آمريكا نهاونديان رو نميشناسه؟ نكنه با ماسك و آرايش آمريكا رفته؟ آمريكا يكي از مهمترين اعضاي شوراي امنيت ملي و معاون مسئول مذاكره برنامه اتمي ما, لاريجاني, رو نميشناسه؟
انگار حماقت هاي قجري ما تمامي نداره! چشتونو وا كنين! گرين كارت چيزي نيست كه نشه از كسي گرفت! حتي پاس آمريكايي يك جهود اسرائيلي رو گرفتن! اون وقت ....
حماقت تا كي؟
آمريكا گرين كارت نهاونديان را طبق قانوني كه داره ازش نگرفته, پس به قول امام, يك اشكالي در كار ماست!