سلام.
یه چند روزی میشه که آپ نکردم٬ صرف نظر از امتحانام که خب٬ هستن٬ منتظر بودم که عکس هامون تو جشنواره ساعت های آفتابی رو مجله نجوم یا شاخه آماتوری یا هرکسی که ازمون گرفته بود٬ جایی بزاره که من بتونم تو بلاگم قرار بدم.
از حدودای سال ۸۱ وبلاگ نوشتم٬ قبلاْ حساب تعدادشونم داشتم. به هر حال٬ عکس اون شترمرغ عزیز٬ اولین عکسی بود که تو بلاگم میگذاشتم! خیلی هم طرفدار داشت. یه بار تلوزیون داشت از یک دامداری پرورش شترمرغ گزارش تهیه می کرد٬ شترمرغ عزیز هم همینطوری داشت به دوربین ذل می زد.
و اما جشنواره ساعت های آفتابی٬ جاتون خالی من دوتا ساعت شرکت داده بودم. یکی یه ساعت آفتابی جیبی


که اندازش ۱×۶×۷ بود و برای شهرهای ایران از تبریز تا بندرعباس مدرج شده بود.
یکی دیگه هم برجی شیشه ای بود که توش ابتکار به خرج دادیم!

و اون این بود که طریقه ی مشخص کردن ساعتمون٬ سایه ی چیزی رو نداشت!
ها؟
جمعه قبل از مسابقه رفته بودیم پارک قیطریه باسه اضافه کردن ساعت آفتابی به یک برج آماده. چون بروبکس وقت نداشتن یه برج شبیه برج ساعت دبی بسازند٬ خوب هم شد که نساختند.
مشکلات زیادی داشتیم٬ از پلاکسی بریده شده برامون که به جای قطر ۲۰ ٬ برامون ۱۰ سانت زده بود و دوباره هم که ساخت٬ ۱۸ زد! و به اندازه ی یک دایره به قطر ۴۰ سانت٬ ازم پول یک کمان نیمدایره گرفت.
آخه منه ساده بهش گفتم قیمت دستم نیست!
یکی دیگه٬ ایجاد سایه توسط هر جسمی بود که قرار بود سایه ی شاخص رو روش بندازه. بعد نمی دونستم شاخص رو چطوری باید بزارم. خلاصه٬ جاتون خالی از ۱۲ تا ۴ ٬ آس و پاس٬ داشتیم با این بنده خدا ور می رفتیم. تازه٬ بگذریم که من یادم رفته بود چطور باید مدرجش کنم 
یه تلیف هم به آجی زدم که اول درستو بخون٬ دوم یه سر برو پا کامپیوتر. حالا من چطور حالیش کردم کدوم فایل رو از کجا بخونه و اون حالیم کنه چه شکلی رو باید بکشم٬ در مقابل دیگر کارامون هیچه.(یا کارام)
خلاصه٬ ساعت ۴ بود که اومدیم دست از پا دراز تر٬ بریم که دیدیم٬.... نورخورشید به صفحه بالایی میخوره٬ شکسته میشه و نورو روی صفحه زیریش (که کوچکتر هم هست!) میندازه.
نکته اینکه ساعت تا حالا تو سایه بود و ما به این بخش توجه نمی کردیم. 
خلاصه٬ یه تلق مدرج شده رو و صفحه تاریک در زیر٬ ساعت رو ساختیم و با خودمون خوش بودیم.
باسه روز نمایشگاه٬ آخرین اصلاحات مدرجشده رو با اتوکد کشیده بودم و بردم. یه نیگا به ساعت انداختیم٬ دیدم چه خوب٬ اون کوچولو چوبیه چقدر دقیقه٬ ولی برج عوض ساعت ۱۰ ٬ داره به ما ۷ صبح رو نشون میده. احمدی نژاد با این ساعتا چیکار کرده؟ نه تقصیر اون نبود٬ ساعته ضایعمون می کرد.
ولی کور خوند٬ من فقط از پلاکسی فروش ها و چوب فروش ها و یه جمعیت چند میلیونی دیگه ضایع میشم! 
هیچی٬ دوباره یه جمع افسرده٬ چیکار کنیم.
منم رفتم تو سالن و به سخنرانی ها گوش میدادم. یهو یه چیز به ذهنم رسید. ساعت ما که نباید با متد بقیه کار کنه. همه ساعت ها یه شاخص دارن٬ خورشید به حولش در دو درجه آزادی حرکت میکنه٬ ولی برای ما در لحظه ی شکست٬ همواره بر سطحی شکننده نور٬ عموده. ما یک دیسک داریم٬ نه یه شاخص٬ همونطور که موقعیت خورشید تغییر میکنه٬ انگار شاخص ما هم تغییر می کنه. حول یه دایره دوتا نقطه درنظر بگیرین٬ و از هرکدوم یک مماس به دایره رسم کنین. در نقطه مماسی٬ صرفنظر از نقطه رسم شونده٬ بر مرکز دایره عمود است! خب٬ پس ساعت ما٬ هم سرعت با خورشید یعنی ۱۵ درجه بر ساعت حرکت میکنه! بعد از سخنرانی رفتم و بروبکس گفتم٬ سریع یه شاخص جدید کشیدیم. (البته تحقیقات همچنان ادامه دارد٬ هرکی هم ازم می پرسید چطور کار میکنه و چرا٬ کامل بهش می گفتم٬ طرف اگر باورش نمی شد که دارم همه چیزو مفتی بهش میگم٬ بهش می گفتم که داداش٬ ناسا به اون عظمت هم چیشو گذاشته تو اینترنت!)
تو جشنواره اومدن سه تا جایزه دادن. یکی برای دقیق ترین ساعت٬ یکی برای خلاق ترین٬ و یکی هم به انتخاب بازدید کنندگان.

از آقای ایرجی پرسیدم چطوری میخاین جایزه بدین؟ گفت این دوره زیاد نمیتونیم دقیق شیم٬ فکرشم نمی کردیم اینقدر استقبال داشته باشیم. میشه باسه سال های بعد تو پنج ٬ شش کلاس جایزه بدیم.
در نهایت٬ از لحاظ دقت و انتخاب بهترین جمله و .... ساعت آفتابی دانشگاه آزاد اراک لوح تقدیر گرفت.
جایزه ویژه هیئت داوران برای خلاقیت و غیره هم به ما و ساعت های کوچک و جیبی دادن. (ساعت کوچولوی من نه٬ چون تو اون موقع٬ سایه خود چوب رو به جای شاخص رو صفحه مدرج انداخته بود٬ منم به داورا نشونش ندادم)
و اما رای گیری!
شندیم که رای گیری هست٬ رفتم تبلیغات. یه جمع کودک اومده بودن دیدن ساعتمون٬ گفتم بچه ها٬ شماها نوشتن بلدین. یهو جیغ زدن بعله٬ گفتم خوبه٬ پس برین و شماره ۳۵ رای بدین. یهو گفتن٬ مامان٬ مامان٬ بریم به ۳۵ رای بدیم. ها٬ دیگه ناسامون کار تبلیغاتی هم میکرد! زیادم مفتی اطلاعات نمی داد.
حالا چرا کودک؟ آخه یه بچهه تو دوم خرداد به باباش گیر داده بود که به خاتمی رای بده٬ چون خوندن بلد نبود٬ برگه رای بابشو با حروف اسم آقای خاتمی مطابقت داد تا مطمئن شه. باسه همین بود وقتی اعلام شد شماره ۳۵ ٬ جیغ چه ها بلند شد و شروع کردن به هورا کشیدن. 
ساعت کوچولومم شماره ۳۴ بود که من به نفع ۳۵ کشیدمش کنار. فکر نکنم تعداد رای ها رو شمرده باشن٬ چون اختلاف وهشتناک زیاد ساعت ما٬ تنها ساعتی که با انداختن شکست نور٬ و نه سایه ی جسمی کار می کرد٬ با بقیه به قول آمریکایی ها٬ لند اسکیپ کرده بود.

حوصله دارین راجع به نی نی جونمم بگم؟
ساعت ۶:۳۰ روز قبل از مسابقه رفتم چوب بخرم. اولی اول گفت چوب ندارم٬ بعد گفت دستگاهم خرابه. دومی گفت تعطیله و با دعوا یه تکه چوب از پیشش ورداشتم تا بفهمم قبلیه دستگاهش خرابه. اون قبلیه٬ همون بود که برای ساخت آنتن مشتری با سامان تو تابستون دوم راهنمایی ازش چوب خریدیم. خلاصه٬ دیدم نمیشه٬ رفتم پایین یوسف آباد٬ یکی بود٬ درست هفته پیش بسته و کرده بودش بقالی. رفتم سمت خیابون لارستان٬ یکی گفت خرده نمی زنم٬ یکی بازم چوب نداشت (خدا یا٬ به دیندارانمان دین٬ به اساتیدمان عقیده و به نجارانمان چوب عطا کن) و در نهایت آخریش برام زد. نکته جالب اینه که همشون بد اخلاق بودن. نمی دونم اونایی که با چوب و درخت سروکار دارن٬ چرا اینقدر بد اخلاقن؟ (البته دوستان عزیزی که در امر خطیر معرق کاری مشغول خدمتند٬ استثنا هستن! ای جونم٬ نفس٬ شفتالو٬ آرام جان٬ ای کنن ملتی پاچه خواریت و...!)
هیچی طرف اولش گفت ۶٬۰۰۰ تومن! یعنی هم قیمت شمش طلا! میگم٬ این فروشنده ها منو میشناسن٬ منم دیگه چاره ای نداشتم٬ گفتم باشه. بعد که ساخت٬ دید ضایست٬ ازم دو تومن گرفت٬ دو تا هم لولا بهم داد. یه تیکه چوب سه برابر اون از بداخلاق دومیه تو خونه داشتم٬ از زور حرس می خواستم بخورمش.
در نهایت٬ باسه اون برجه به ما سه نفر یه لوح تقدیر با امضای دکتر وصالی دادن٬ پشتش هم دادم مابقی هیئت تحریریه مجله نجوم٬ مثل آقای تفرشی و ایرجی و ناظمی و خانم آذری و از این ور آقای زاکاریان و صفاریان پور و نوروزی و خانم عظیملو ٬ به همراه ما سه نفر امضاش کردیم.
ها٬ ایشالله تو تابستون با سها روش بیشتر کار می کنیم.
ولی میدونین٬ همینکه دوتا تیکه چوب تو جیبم بود و با لولا و بعد با چسب کاغذی به هم بستمشون٬ برام اندازه یه دنیا خوشحالی داشت.
جای اونایی که نیومدن خالی بود.
یا علی