آوارگان مهاجر, مهاجرین آواره

فرض کنید رفتین جایی مهمونی. بعد از قدم مبارکتون٬ سقف طرف چکه کردن رو یاد میگیره! (چه تعبیری! ) با دلخوری شب را به صبح می رسونین٬ و اگر فردا کسی به شما بفرمایی زد٬ بی رودرواسی اجابت دعوت می کنید و می روید.

فرض کنید با هزار قرض و قوله خونه ای خریدید. و این بار٬ سیل میاد و خانه رو ... هوتوتو! کدام اتفاق می افتد: یا پو میشین میرین جایی دنبال خونه ای٬ یا اینکه چندین ساعت به خانه ای که دیگر نیست ذل می زنید. تا اینکه قلندوش بگیرنتون و ببرنتون؟

در شهر نیویورک حدود ۸ میلیون یهودی زندگی میکنه. در کل سرزمین های اشغالی فلسطین ۶ میلیون. حیفا ناامن شده٬ موشک های حزب الله شهر رو هم رد می کنند. کمی نخواهد گذشت تا به تل آویو هم برسن. شهر هایی با تولیدات فوق هایتک که یک دره سیلیکون رو سوسک می کنند٬ مزارع میوه زیر زمینی در صحرا٬ نیروگاه هسته ای٬ کمترین میزان مریض به تخت بیمارستان در جهان٬ در اوج رفاه دنیوی مهمانان ناخوانده را به دامن خود راه داده.

ولی این مهمان داره یه بفرما میگیره و کمی نخواهد گذشت اون ۶ میلیون کمتر هم بشن.

نمی دونم لبنان چقدر جمعیت داره٬ ولی اینو میدونم٬ تا نکشنشون از خاکشون بلند نمیشن. اون٬ سرزمینشونه!

منازعه جدید اسرائل داره جالب میشه. از طرفی بحث اعراب-اسرائیل با ورود ایران داره تبدیل به اسلام-اسرائیل٬ و اندکی بعد اسلام-غرب میشه. از طرفی برای تصرف هرجا٬ شما نیاز به تانک و نفر و نفربر دارین٬ ولی اسرائیل جرأت فرستادن هیچکدوم رو به جنوب لبنان نداره. بحث هم هرچه بیشتر کش بیاد٬ به ضرر یهودیاست٬ چون اونا اگه برن٬ دیگه برنخواهند گشت. از اون شیمون پرز که لهجه ی فرانسویش ارجحیت داره به عبریش٬ تا آقا پرویز بچه محل ما (یوسف آباد نشین) که نمی دونم سر چی شده وزیر جنگ!

رفاه و امنیت داره از اسرائیل رخت میبنده٬ و همچنین سکنه اش. صهیونیستا مثل خر تو گلی افتادن که نه راه پس دارن توش٬ نه راه پیش!

یا علی*


* یهودیا هنوز هم از شنیدن نام خیبر می ترسن. شاید ما شیعه ها باور نکینیم مولامون دروازه ی قلعه رو یکدستی کنده باشه٬ ولی یهودیا باور دارن و با شنیدن اسم خیبر پشتشون میلزره.

همه جا امن و امان است

توزندگیم زمانی رو به یاد ندارم که روزنامه ورزشی خریده باشم و بی اغراق نیست اگه بگم پای این مستهجنات! به خونمون واز نشده. با یک حساب سر انگشتی میشه فهمید که برای یک روزنامه (یومیه و روزانه) به اندازه این هوا! و با کلی صفحه مطلب نگاری به سوی هرزه نگاری کشیده می شود. مثلاْ یک بار تو صفحه ای از قول دین محمدی نوشته بود که بعد از گل من به عربستان٬ مردم توقع داشتن تو بازی با بحرین هم فیکس باشم٬ درست صفحه روبروش زده بود که چیرو (بلاژویچ) اگه پاس مدافعان عربستان به دین محمدی نبود تا بازی مساوی شه٬ بازم می گفتی دفاع ما بهترینه؟ این ور دین محمدی رو ضایع می کنه و گلش رو میزنه به کمک دفاع حریف٬ این ور میزنه تک ستاره ای که باید فیکس هم بازی کنه!

باسه همینه که من این روزنامه های زرد رو نمی خونم و به جاش میرم خود خبرگزاری ها (مثل ایپنا و ایسنا و ایلنا و ایرانیوز) و خبر رو از خود منبع می خونم. تحلیل های ورزشی رو هم از درون روزنامه های سیاسی مثل شرق و اعتماد ملی و همشهری و بقیه می خونم. (حتی میتونم بگم هر روزنامه به سبک کدوم روزنامه ی قبلی٬ که فله ای تعطیلشون کردن٬ می نویسه و از کدوم نیرو جذب کرده). روزنامه ها رو هم معمولاْ وقتایی که پانت بیکارم٬ نسخه اینترنتی دو سه تا رو محض بی کاری می خونم (من روزنامه رو معمولاْ وقتی تو سلمونی می شستم تا نوبتم شه می خوندم٬ الآنم یا خیلی کم از دوستام می گیرم و ورقی می زنم٬ یا همون تو اینترنت).

برای خبرهای سیاسی هم روش های مشابهی دارم و دائم به سایتای بازتاب و ایسنا و غیره سر می زنم. یک زمان بود که روزنامه نیویورک تایمز رو هم می خوندم٬ یا حداقل سرمقاله یا مقالات نویسنده های معروفش مثل فریدمن یهودی یا اون خانومه با موهای جیغ شرابیش  چون موضوع و سبک نوشتنشونو دوست دارم. یا واشینگتن پست و واشینگتن نیوز و چند تا دیگه٬ البته خبر گوگل هم خوبه و خوب جمعبندی داره.

چند ساعتی میشه که از ظهر دارم دائم به خبرگزاری ها سر می زنم٬ به جز ایسنا و بازتاب و خیلی کم ایرنا و واحد مرکزی خبر (همون صدا سیما) هیچکدوم راجع به حمله اسرائیل به فرودگاه لبنان خبر ندارن!

واقعاْ این همه خبرگزاری قارچ گون به چه درد ملت میخوره٬ وقتی خبر ندارن! و از شب چهارشنبه در مغازه رو تخته می کنن! شاید باسه ما بی خیالا مهم نیست روزنامه های جمعه رو پنجشنبه عصر میفرستن به دکه ها و قطعاْ خبر نداره و فقط سرگرمی داره و بس.(یا سوسک داره که ۱۰ روز بعد ترکا می فهمن و شاکی میشن!)

الآن زمان لازم برای دادن تحلیل های آینده است٬ آیا اسرائیل به لبنان حمله میکنه؟ اگه حمله همه جانبه انجام بده٬ سوریه چیکار میکنه؟ ایران چیکار میکنه؟ عربای بی پدرمادر چیکار می کنن؟

روزنامه ها رو بیشتر برای تحلیل هاسون می خونم و البته مطالب تاریخ (البته برای وقایع روز در تاریخ به سایت آقای کیهانی زاد سر می زنم) میخرم و برای خبر مستقیم به خود خبرگزاری ها سر می زنم.

وای به روزی که بگندد نمک!

خب٬ همگی یک نفس عمیق بکشید .... هوا را به بیرون بدهید٬ ما کبکان میگیم خبری نیست٬ پس همه جا امن و امان است! بریم تو خواب خرگوشیمون. بی خیال اینکه چی میشه!

نه؟

یا علی

حافظ, به سوی تو دست نیاز دارم

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها
به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها
حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

ما تروریستا

پسر خالم برام داستانی رو تعریف کرده و گفته به کسی نگم٬ منم طبق معمول ما ایرانیا بهتون میگم٬ ولی فقط به کسی نگین!

یه روز که تو یه فروشگاه زنجیره ای کار می کرد٬ یکی از مشتریا به یک خانوم محجبه گفت تروریست٬ تروریست. پسر خالمم حق طرف رو گذاشت کف دستش (تکواندو کاره)٬ گرچه کارش رو از دست نداد٬ ولی خودش میگه اونقدر تأخیر و غیبت کردم تا از اونجا بیام بیرون٬ خونوادمم نفهمن که سر این موضوع کسی رو زدم (اونم به قصد کشت)

و اما فینالی که میتونست بسیار رؤیایی باشه٬ در حضور بازیکنان مورد علاقم٬ یکی از زشت ترین صحنه های جام رو نشون داد.

نمی دونم چرا کسی نیومد مربی هلند رو محرو کنه٬ وقتی در بازی بسیار حساسش با ساحل عاج٬ وقتی تیمش گل میزنه٬ عوض هر جستن و خوشحالی٬ مشتش رو بالا برد٬ نشان معروف قدرت نژادی. کاری که تو المپیک مونیخ٬ این بار سیاهی مشتش رو به نشان قدرت سیاه بالا برده بود٬ و البته تنها کسی بود که هیتلر نرفت مدالشو بهش بده

این بار٬ در فینال. بسیاری بازی جنجالی پیروزی استقلال رو با مشت زیبای برومند به رأفت به یاد دارین. البته جای اون ضربه تو رینگ بوکسه٬ نه زمین فوتبال! فحش دادن٬ کاری زشت ولی معمول در زمین مسابقست٬ حتی عرب ها به فارسی این کار رو با بازیکنای ما انجام میدن٬ کارت های بی دلیل مهدوی کیا رو یادتون میاد؟ ولی این بار حرفی زده شده که برای خیلی از ما ها سنگینه. همینطور که کاریکاتور پیغمبر نه برای عرب٬ بلکه هر مسلمانی از تایلند و مالزی تا آمریکا را رنجاند٬ و البته تنها کشور آزاد غربی که پخش نکرد٬ (بازم نه کامل آزاد٬ به نسبت اروپا آزاد٬ که اگه نبود٬ اصلاْ اجدادشون به وسط یک مشت سرخپوست مهاجرت نمی کردند) آمریکا٬ بود که هیچ روزنامه ای چاپ نکرد که هیچ٬ حتی تلویزیون سی.ان.ان و غیره تصاویر رو سانسور می کردند.

نمی خام از عمل زیدان دفاع کنم و به کله ترکیش بگم نبرد حق علیه باطل٬ ولی اینم حق بدین که این کار دقیقاْ همون سرشت وحشی گری اروپا رو نشون میده٬ جایی که حجاب به دلیل نا آزاد بودن دین ممنوع میشه٬ به سخره گرفتن باور میلیون ها انسان آزادی و البته رد هولوکاست ممنوع! اونم با ادعای آزادی بیان!

ماتراتزی گفته من هرگز به زیدان نگفتم "تروریست کثیف" ولی کسی نمی تونه رد کنه این لغت در دهان بسیاری از اروپاییان هست٬ افرادی که خودشون تاریخ سراسر سیاه برداریشونو فراموش کردند٬ البته٬ هنوزم جریان داره!

تق تق تق, به در بهشت, در می زنم (2)

ای وول ایتالیا!

واقعاْ ببینین یکسری بازیکن لیگ دو و سه ایتالیا چیکار می کنن!  (منظورم یوونتوس و آ.ث. میلان و فیورنتیناست!)

بگذریم٬ اینو یادتون میاد؟

http://flykid.blogfa.com/post-12.aspx

اینم خودش!

نجاتم بده (2)

قبل از هر چیز پیشنهاد می کنم فیلم پست قبلی رو ببینین تا مزش نره!

نقد فیلم رو هم تو بخش نظریات دادم! حالا میخام متن و ترجمه متن شعر رو بگم. این آهنگ جزو معدود آهنگاییه که وقتی بهش می رسم٬ نمی زنم بعدی و به قولی حال خوشی مرا میگیره.

لابد با خودتون فکر کردید که چی میشه اگه بتونین بدونین که عمر کسی کی به پایان میرسه و در صورت امکان جلو اون پایان رفتن رو بگیرین. و شاید ترسیدین که نتونین و لحظه لحظه مردن عزیزتونو نظاره گر باشین. بی خود نیست که میگن افراد خدایی و عرفا به قیافه ی افراد نیگاه نمی کنن٬ چون صورت واقعی اون ها رو می بینن.

در ضمن٬ اگه قرار بود عددی بخونین و در فلسطین بودین٬ بسیاری رو میدیدین که دارن به صفر میرسن. براشون دعا کنین.

Savin' Me Lyrics
Artist(Band):Nickelback

These prison gates won’t open up for me
On these hands and knees I’m crawling
Oh, I reach for you

Well I’m terrified of these four walls
These iron bars can’t hold my soul in
All I need is you
Come please I’m calling
And oh I scream for you
Hurry I’m falling
I'm falling

Show me what it’s like
To be the last one standing
And teach me wrong from right
And I’ll show you what I can be
And say it for me
Say it to me
And I’ll leave this life behind me
Say it if it’s worth savin' me

Heaven’s gates won’t open up for me
With these broken wings I’m falling
And all I see is you

These city walls ain’t got no love for me
I’m on the ledge of the eighteenth story
And oh I scream for you
Come please I’m calling
And all I need from you
Hurry I’m falling
I'm falling

Show me what it’s like
To be the last one standing
And teach me wrong from right
And I’ll show you what I can be
And say it for me
Say it to me
And I’ll leave this life behind me
Say it if it’s worth savin' me
Hurry I’m falling

Yeah, yeah-hey

And all I need is you
Come please I’m calling
And oh I scream for you
Hurry I’m falling
I'm falling
I'm falling

Show me what it’s like
To be the last one standing
And teach me wrong from right
And I’ll show you what I can be
And say it for me
Say it to me
And I’ll leave this life behind me
Say it if it’s worth savin' me
Hurry I’m falling

And say it for me
Say it to me
And I’ll leave this life behind me
Say it if it’s worth savin' me

این در های زندان برام باز نمیشه

رو این دست و زانوهام دارم می خزم

وای٬ تا به تو برسم.

خب من ترسیدم از این چهار دیواری

این میله های فلزی نمی تونن روحم رو درونش نگه دارن

فقط به تو نیاز دارم

بیا لطفاْ دارم صدا می کنم

و وای من دارم برای تو فریاد می زنم

زود باش دارم سقوط می کنم

دارم سقوط می کنم.

بهم نشون بده که چطوریه

آخرین نفری باشم که ایستاده

و بهم درست را از غلط یاد بده

و من بهت نشون میدم که می تونم چی باشم

و برام بگو

بهم بگو

و من این زندگی را پشت سرم می گذارم

بهم بگو می ارزه نجاتم بدی؟

در های بهشت برام باز نمیشه

با این بال های شکسته دارم می افتم

و تنها می بینم تو را.

این دیوارهای شهرم برام عشقی نداره

و من در لبه ی طبقه هجدهمم

و وای دارم تو را صدا می زنم

بیا لطفاْ دارم صدات می زنم

و تنها چیزی که ازت می خام

زود باش دارم می افتم

دارم می افتم.

بهم نشون بده چطوریه

که آخرینی باشم که ایستاده

و بهم درست را از نادرست تمیز بده

و من بهت نشون میدم که چی می تونم بشم

و برام بگو

بهم بگو

و من این زندگی را رها می کنم

بهم بگو می ارزه نجاتم بدی

زود باش٬ دارم می افتم.

و تنها به تو نیاز دارم

بیا لطفاْ دارم صدا می زنم

و وای دارم صدات می زنم

زود باش٬ دارم می افتم

می افتم

می افتم.

بهم نشون بده چطوریه

که آخرینی باشم که ایستاده

و بهم درست را از نادرست تمیز بده

و من بهت نشون میدم که چی می تونم بشم

و برام بگو

بهم بگو

و من این زندگی را رها می کنم

بهم بگو می ارزه نجاتم بدی

زود باش٬ دارم می افتم.

و برام بگو

بهم بگو

و من این زندگی رو رها می کنم

بگو می ارزه که نجاتم بدی؟

نجاتم بده

قدم های آهسته

پسر به آرامی قدم بر می داشت. آب با امواجش به سرعت جای پایش را در طول ساحل پاک می کرد.

اندک زمانی که به خود می آمد و به موج گوش می داد٬ ناگهان خاموش می شدند.

و اگر به خاموشی دل می بست٬ موجی عظیم آنرا پاره می کرد.

چه تک قدم هایی داشت٬ چه می خواست که به خورشید برسد٬ بسیار پیش از آنکه خود را در بین آب ها قایم کند.

اندکی تند تر رفت٬ خسته شد و دوباره آهسته قدم برداشت.

انگار زمان در لحظه ی ایستای خود بود. نه کسی صدایی می زد و نه کسی وجودی داشت. به جز آب٬ شن و امواجی که از این به آن می رفتند.

اگر اندک موجی جسارت می کرد به داخل تر بیاید٬ آب جلوی بعدیاشو می گرفت.

اگر شنی به آب می رفت٬ سریع بیرون انداخته می شد. آبی زنده٬ و زایا.

همانا که از آب زندگی زاییده.

و او می رفت٬ آهسته و پیوسته.

به ناگه انقلابی در پیش گرفت. از شن رست و زایندگی دائم رسید. به آب رفت و رفت. همانا آنجاست که زیستن معنا دارد. آیا نگه می دارد٬ یا مانند شن ها از خود بیرون می اندازدش؟

آنقدر زنده نماند تا این را بفهمد ......

جشنواره ساعت های آفتابی

سلام.

یه چند روزی میشه که آپ نکردم٬ صرف نظر از امتحانام که خب٬ هستن٬ منتظر بودم که عکس هامون تو جشنواره ساعت های آفتابی رو مجله نجوم یا شاخه آماتوری یا هرکسی که ازمون گرفته بود٬ جایی بزاره که من بتونم تو بلاگم قرار بدم.

از حدودای سال ۸۱ وبلاگ نوشتم٬ قبلاْ حساب تعدادشونم داشتم. به هر حال٬ عکس اون شترمرغ عزیز٬ اولین عکسی بود که تو بلاگم میگذاشتم! خیلی هم طرفدار داشت. یه بار تلوزیون داشت از یک دامداری پرورش شترمرغ گزارش تهیه می کرد٬ شترمرغ عزیز هم همینطوری داشت به دوربین ذل می زد.

و اما جشنواره ساعت های آفتابی٬ جاتون خالی من دوتا ساعت شرکت داده بودم. یکی یه ساعت آفتابی جیبی

حالت بسته برای قرار گیری تو جیب

حالت باز

که اندازش ۱×۶×۷ بود و برای شهرهای ایران از تبریز تا بندرعباس مدرج شده بود.

یکی دیگه هم برجی شیشه ای بود که توش ابتکار به خرج دادیم!

و اون این بود که طریقه ی مشخص کردن ساعتمون٬ سایه ی چیزی رو نداشت!

ها؟

جمعه قبل از مسابقه رفته بودیم پارک قیطریه باسه اضافه کردن ساعت آفتابی به یک برج آماده. چون بروبکس وقت نداشتن یه برج شبیه برج ساعت دبی بسازند٬ خوب هم شد که نساختند.

مشکلات زیادی داشتیم٬ از پلاکسی بریده شده برامون که به جای قطر ۲۰ ٬ برامون ۱۰ سانت زده بود و دوباره هم که ساخت٬ ۱۸ زد! و به اندازه ی یک دایره به قطر ۴۰ سانت٬ ازم پول یک کمان نیمدایره گرفت.  آخه منه ساده بهش گفتم قیمت دستم نیست!

یکی دیگه٬ ایجاد سایه توسط هر جسمی بود که قرار بود سایه ی شاخص رو روش بندازه. بعد نمی دونستم شاخص رو چطوری باید بزارم. خلاصه٬ جاتون خالی از ۱۲ تا ۴ ٬ آس و پاس٬ داشتیم با این بنده خدا ور می رفتیم. تازه٬ بگذریم که من یادم رفته بود چطور باید مدرجش کنم

یه تلیف هم به آجی زدم که اول درستو بخون٬ دوم یه سر برو پا کامپیوتر. حالا من چطور حالیش کردم کدوم فایل رو از کجا بخونه و اون حالیم کنه چه شکلی رو باید بکشم٬ در مقابل دیگر کارامون هیچه.(یا کارام)

خلاصه٬ ساعت ۴ بود که اومدیم دست از پا دراز تر٬ بریم که دیدیم٬.... نورخورشید به صفحه بالایی میخوره٬ شکسته میشه و نورو روی صفحه زیریش (که کوچکتر هم هست!) میندازه.

نکته اینکه ساعت تا حالا تو سایه بود و ما به این بخش توجه نمی کردیم.

خلاصه٬ یه تلق مدرج شده رو و صفحه تاریک در زیر٬ ساعت رو ساختیم و با خودمون خوش بودیم.

باسه روز نمایشگاه٬ آخرین اصلاحات مدرجشده رو با اتوکد کشیده بودم و بردم. یه نیگا به ساعت انداختیم٬ دیدم چه خوب٬ اون کوچولو چوبیه چقدر دقیقه٬ ولی برج عوض ساعت ۱۰ ٬ داره به ما ۷ صبح رو نشون میده. احمدی نژاد با این ساعتا چیکار کرده؟ نه تقصیر اون نبود٬ ساعته ضایعمون می کرد.

ولی کور خوند٬ من فقط از پلاکسی فروش ها و چوب فروش ها و یه جمعیت چند میلیونی دیگه ضایع میشم!

هیچی٬ دوباره یه جمع افسرده٬ چیکار کنیم.  منم رفتم تو سالن و به سخنرانی ها گوش میدادم. یهو یه چیز به ذهنم رسید. ساعت ما که نباید با متد بقیه کار کنه. همه ساعت ها یه شاخص دارن٬ خورشید به حولش در دو درجه آزادی حرکت میکنه٬ ولی برای ما در لحظه ی شکست٬ همواره بر سطحی شکننده نور٬ عموده. ما یک دیسک داریم٬ نه یه شاخص٬ همونطور که موقعیت خورشید تغییر میکنه٬ انگار شاخص ما هم تغییر می کنه. حول یه دایره دوتا نقطه درنظر بگیرین٬ و از هرکدوم یک مماس به دایره رسم کنین. در نقطه مماسی٬ صرفنظر از نقطه رسم شونده٬ بر مرکز دایره عمود است! خب٬ پس ساعت ما٬ هم سرعت با خورشید یعنی ۱۵ درجه بر ساعت حرکت میکنه! بعد از سخنرانی رفتم و بروبکس گفتم٬ سریع یه شاخص جدید کشیدیم. (البته تحقیقات همچنان ادامه دارد٬ هرکی هم ازم می پرسید چطور کار میکنه و چرا٬ کامل بهش می گفتم٬ طرف اگر باورش نمی شد که دارم همه چیزو مفتی بهش میگم٬ بهش می گفتم که داداش٬ ناسا به اون عظمت هم چیشو گذاشته تو اینترنت!)

تو جشنواره اومدن سه تا جایزه دادن. یکی برای دقیق ترین ساعت٬ یکی برای خلاق ترین٬ و یکی هم به انتخاب بازدید کنندگان.

اعلام نتایج، آقایان صفاریان پور، ایرجی، دکتر وصالی و خانم عظیملو دیده می شوند

از آقای ایرجی پرسیدم چطوری میخاین جایزه بدین؟ گفت این دوره زیاد نمیتونیم دقیق شیم٬ فکرشم نمی کردیم اینقدر استقبال داشته باشیم. میشه باسه سال های بعد تو پنج ٬ شش کلاس جایزه بدیم.

در نهایت٬ از لحاظ دقت و انتخاب بهترین جمله و .... ساعت آفتابی دانشگاه آزاد اراک لوح تقدیر گرفت.

جایزه ویژه هیئت داوران برای خلاقیت و غیره هم به ما و ساعت های کوچک و جیبی دادن. (ساعت کوچولوی من نه٬ چون تو اون موقع٬ سایه خود چوب رو به جای شاخص رو صفحه مدرج انداخته بود٬ منم به داورا نشونش ندادم)

و اما رای گیری!

شندیم که رای گیری هست٬ رفتم تبلیغات. یه جمع کودک اومده بودن دیدن ساعتمون٬ گفتم بچه ها٬ شماها نوشتن بلدین. یهو جیغ زدن بعله٬ گفتم خوبه٬ پس برین و شماره ۳۵ رای بدین. یهو گفتن٬ مامان٬ مامان٬ بریم به ۳۵ رای بدیم. ها٬ دیگه ناسامون کار تبلیغاتی هم میکرد! زیادم مفتی اطلاعات نمی داد.

حالا چرا کودک؟ آخه یه بچهه تو دوم خرداد به باباش گیر داده بود که به خاتمی رای بده٬ چون خوندن بلد نبود٬ برگه رای بابشو با حروف اسم آقای خاتمی مطابقت داد تا مطمئن شه. باسه همین بود وقتی اعلام شد شماره ۳۵ ٬ جیغ چه ها بلند شد و شروع کردن به هورا کشیدن.

ساعت کوچولومم شماره ۳۴ بود که من به نفع ۳۵ کشیدمش کنار. فکر نکنم تعداد رای ها رو شمرده باشن٬ چون اختلاف وهشتناک زیاد ساعت ما٬ تنها ساعتی که با انداختن شکست نور٬ و نه سایه ی جسمی کار می کرد٬ با بقیه به قول آمریکایی ها٬ لند اسکیپ کرده بود.

تیم پیروز

حوصله دارین راجع به نی نی جونمم بگم؟

ساعت ۶:۳۰ روز قبل از مسابقه رفتم چوب بخرم. اولی اول گفت چوب ندارم٬ بعد گفت دستگاهم خرابه. دومی گفت تعطیله و با دعوا یه تکه چوب از پیشش ورداشتم تا بفهمم قبلیه دستگاهش خرابه. اون قبلیه٬ همون بود که برای ساخت آنتن مشتری با سامان تو تابستون دوم راهنمایی ازش چوب خریدیم. خلاصه٬ دیدم نمیشه٬ رفتم پایین یوسف آباد٬ یکی بود٬ درست هفته پیش بسته و کرده بودش بقالی. رفتم سمت خیابون لارستان٬ یکی گفت خرده نمی زنم٬ یکی بازم چوب نداشت (خدا یا٬ به دیندارانمان دین٬ به اساتیدمان عقیده و به نجارانمان چوب عطا کن) و در نهایت آخریش برام زد. نکته جالب اینه که همشون بد اخلاق بودن. نمی دونم اونایی که با چوب و درخت سروکار دارن٬ چرا اینقدر بد اخلاقن؟ (البته دوستان عزیزی که در امر خطیر معرق کاری مشغول خدمتند٬ استثنا هستن! ای جونم٬ نفس٬ شفتالو٬ آرام جان٬ ای کنن ملتی پاچه خواریت و...!)

هیچی طرف اولش گفت ۶٬۰۰۰ تومن! یعنی هم قیمت شمش طلا! میگم٬ این فروشنده ها منو میشناسن٬ منم دیگه چاره ای نداشتم٬ گفتم باشه. بعد که ساخت٬ دید ضایست٬ ازم دو تومن گرفت٬ دو تا هم لولا بهم داد. یه تیکه چوب سه برابر اون از بداخلاق دومیه تو خونه داشتم٬ از زور حرس می خواستم بخورمش.

در نهایت٬ باسه اون برجه به ما سه نفر یه لوح تقدیر با امضای دکتر وصالی دادن٬ پشتش هم دادم مابقی هیئت تحریریه مجله نجوم٬ مثل آقای تفرشی و ایرجی و ناظمی و خانم آذری و از این ور آقای زاکاریان و صفاریان پور و نوروزی و خانم عظیملو ٬ به همراه ما سه نفر امضاش کردیم.

ها٬ ایشالله تو تابستون با سها روش بیشتر کار می کنیم.

ولی میدونین٬ همینکه دوتا تیکه چوب تو جیبم بود و با لولا و بعد با چسب کاغذی به هم بستمشون٬ برام اندازه یه دنیا خوشحالی داشت.

جای اونایی که نیومدن خالی بود.

یا علی