اپلیکیشن 2

خوب٬ یادتون هست جه بلایی سر من تو آخرین روز ماه اکتبر پیش اومد؟

اگه نه٬ بگردید تا پیداش کنین.

و اما آخرین اخبار. اول خبرای خوب:

۱- آمریکن اکسپرس که قبلاْ درخواست کارت اعتباریم رو رد کرده بود٬ حالا برای من و خواهرم یکی فرستاده و جالب اینکه با شماره های منحصر به فرد. اون مسترکاردای که دارم از رو شماره مامان و باباست و به نوعی زیر مجموعه اونام و با اعتبار اونا بهم دادنش. ولی الانیه نه٬ و شمارش مال خود خود خودمه!

۲- یه نامه برام اومده که اگه ماشین بخرم سر بیمه تا ۳۴۶ دلار و ۲۲ سنت بهم تخفیف میدن.

۳- سی دی آموزشی جی آر ای برام اومده که خب٬ امتحانشو دادم و رفت!

۴- دانشگاه صنعتی ایلینوی تا نمره ی جی آر ایم رو گرفتن٬ برام نامه فدایت شوم به همراه بروشور دانشگاشو فرستاده.

و اما خبرای بد:

۱- همون دانشگاه بالا٬ ردم کرده.

۲- دختر خاله گل و عزیزم که قربون خودش و سید شوهر سریلانکاییش برم٬ ترکمون زده به اپلیکیشنی که ذکر شد چگونه به ارسال رسید! بعدم رفته بخش بین الملل! و گفته یه نامه دیگه به استاده بزنیند٬ اونا هم گفتن ما نامه نمی زنیم! بعدم گفته اپلیکیشنا در راهه!

یادم میاد با این گوساله کلی دعوا داشتم که قانوناْ من و توی الاغ در [...] آمریکایی بودن هیچ فرقی نداریم و مادر ... نه مامانش میشه خالم. و [...] سگ٬ من هم آمریکایی حساب میشم. اگه میدونستم آی کیو منفی یه زمانی ترک میزنه٬ حتماْ حسابی خر فهمش می کردم. بهش گفتم قبل از اینکه بخوام برام کاری کنی٬ به این موارد دقت کن: ۱- ساکن آمریکا هستم و فعلاْ ایرانم. یادم رفت بگم٬ اول از همه٬ آمریکایی هم هستم! وای این آمریکایی ها چقدر خنگ و گاون!

خب. این از این.

۳- امتحانم و تنها امتحانم رو حسابی خراب کردم. به زور ۸ اینا میشم. دعا کنین این درس اختیاری رو پاس کنم!

۴- با هزار علاقه اومدم بشینم پروژم رو تموم کنم٬ خورد تو پرم!

۵- تا آخر هفته وقت دارم تا آخرین دانشگاه رو هم به باد بدم!

یا علی

The Karate Kid

Fly Kid قبل از Fly Kid بودن چی بود؟

خب شایدم خودم ندونم٬ ولی بر اساس شواهد و غیره می تونم به این سئوال جواب بدم. جریان از اینه که پریشب داشتم فیلم The Karate Kid رو می دیدم. جالبه که فیلم هم سن خودم هست! پسره هم کمی شبیه من. البته اون موقع که لاغرتر بودم! و یه فیلم هم از بچگیم دارم که با لباس همون پسره دارم کاراته بازی می کنم!

یه جورایی این قطار از ریل خارج شده٬ مسیر اصلیش رو دوباره یافت. حالا یادم میاد که ناخودآگاهم٬ منو دائم میبره سمت کارایی که "دانیل سان" انجام میده و اگه آقای "میاگی" ای داشتم٬ خیلی موفق تر می بودم.

بدبختی اینکه یه "علی" اونم با نگارش Ali تو فیلم هست. بدبختانه تر٬ دختره! آخه آمریکایی ها Aly دارن٬ منم یکیشونو تو یه نمایش عروسکی تو نیویورک دیدم

خیلی خوشحالم که یکی از اولین سمبل های زندگیم رو دوباره دیدم. و وقتی تو ویکیپدیا خوندم٬ فهمیدم من تنها کسی نبودم که از رفتارای اون پسر و غیره خوشم می اومد و می خواستم مثل اون بشم.

برای همین٬ دیشب به اتفاق ابوی رفتیم صدف. جاتون خالی یک ساعت تو سالن بدنسازی مثه اسب تمرین کردم. بعدم رفتم بخش استخرها و سوناها پیش بابا.

اصولاْ ورزش چیز خوبیه. قابل توجه موجودات لاغری که تربیت بدنی معاف میشن!

بعد رفتیم کنار استخر و سفارش شام دادیم. سنگین تر بودیم بریم رستوران! یک میز پر! نهایت موقع بیرون رفتن از استخر٬ ۵۰۰ گرم چاق تر شده بودم!

اعترافات

قبل از هرچی بگم ... ببخشید٬ سلام.

قبل از هر چیزی خواستم بگم متن قبلیم زیادم از سیاست دور نبود. اگر مشکلات جامعه رو به بیماری تشبیه کنیم٬ روش های درمان میشه جامعه شناسی و داروها میشه سیاست. میبینم که با نظرات موافقین٬ پس درمان را نی پسندید. ولی سیاست رو که نوع اجرای اونهاست نه ـسیاستی که من قبولش دارم). درست مثل آدمایی که با دارو مخالفن٬ حتی آسپرین (مثل خودم) با بلعکس اعتقادی به داروهای گیاهی ندارند و ...

خب٬ و اما حالا. یکی دوستان دعوت به اعتراف کرده. نمی دونم به مناسبت یلدا بود؟ بی کاری؟ یا هرچی. بالاخره٬ اینم من و ۵ تا رازی که فاش میشه. مابقیش نه!

اول- بچه بودم آرزو داشتم برم تو فاضلاب نیویورک و لاکپشت های نینجا رو ببینم.

دوم- نمی دونم چقدر تاثیر داشت٬ ولی بچه بودم یه کارتون دیدم که موشی به اسم فایفول به همراه خانوادش مجبور به ترک وطن شده (با حمله گربه ها) و به جایی جدیدی می روند. شبیه داستان "ویولون زن پشت بام". اسمی هم که باسه بچهه گذاشتن بر وزن "بایبل" یا همون تورات و انجیل هست. اصل داستان هم مهاجرت از روسیه به نیویورک هستش. منم باسه همین همیشه از رفتن تو خیابونای نیویورک٬ می ترسیدم!

سوم- تازمانی که یک دوست نداشتم (حدوداْ پارسال) هرگز نمیدونستم دوست یعنی چی.

چهارم- هنوز نمی دونم میخام باسه ادامه زندگی برگردم زادگاهم (آمریکا) یا نه.

پنجم- کارتون خیلی دوست دارم. یادم میاد چند ماه پیش بود که کانال بومرگ باز بود٬ با بابا نشستیم و "اسنوپی دیدیم". جالبه که بابا اسم همشونو بلد بود.

توسعه پایدار

رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود٬ نه آنکه گهی تند و گهی خسته رود.

خیر الامور اوسطها

نه سیخ بسوز و نه کباب

 

فیلم "صدای رعد" رو امروز دیدن؟ بعد از بازی پرسپولیس از کانال ۳ پخش شد. جریان اینه که یک سازمانی هست که افراد را به گذشته میبره و تو اونجا با یک دایناسور مواجه میشن و اون رو می کشن. رفتار دایناسور همیشه یکجور هست. میاد جلو٬ سرش رو به چپ و راست تکون میده٬ میاد جلو و ....

هر بار هم که با یک جمع پولدار دیگه برای کشتنش بر میگردن٬ همینطوره.

خب٬ سفر ولی چند تا قاعده داره. دوم: چیزی جا نمیگذارید٬ سوم: چیزی بر نمیدارین.

و اول از همه: هیچ موجودی را از بین نمی برید. کشتن یه پروانه که از گلی به گل دیگه حرکت میکنه و باعث پخش گرده اش میشه٬ ممکنه باعث بشه نوعی اختلال ژنتیکی رخ بده. البته دایناسوری که کشته میشه زیاد مهم نیست چون آتشفشان میاد و اونو میکشه. ولی حشرات و پرندگان فرار میکنن.

خب مشکل زمانی پیش میاد که به دلیل مشکل تفنگ لیدر٬ گروه پخش میشن و یکی این وسط پاش میره رو یه پروانه و میکشش. حداقل اتفاقات این که گیاهان گوشتخوار زیادی پیدا میشن و میمون ها گویی به دایناسور و شیر همگونی داشته باشن و درنده و بزرگ میشن و نهایتاْ آدم به این شکل نیست و یه جوری حشره مانند میشه.

همه اینها تخیلی بود. ولی فکر اکنید اگر بر فرض یکی از اجدادتون در کودکی فوت می کرد چی می شد؟ حداقل اینکه شمایی در کار نبودید. ولی دیگه چی؟ شاید گربه ای که زیر گرفته بود باعث می شد امروزه تعداد بسیار زیادی گربه در شهرمون می بودن و موشی زنده نمی موند. یا اینکه سوسکی که می کشت جمعیت اونا رو به طرز سرسام آوری زیاد می کرد. یا آدمی رو که قرار بود چند سال بعد از مرگ نجات بده می مرد و ...

سیستم بسیار آشوب ناک هست و نمیشه گفت تغییر در جزئی عملاْ چه تغییری روی کل سیستم می گذاشت.

حالا عکس این نظر. اگه گیاهی در شرایط آب و هوایی مشخصی رشد کرده باشه٬ شرایط که تغییر کنه گیاه از بین میره. یا به نوعی این گیاه دو خصوصیت داره:

۱- در اون شرایط زنده می مونه

۲- اون شرایط زندگیش رو به خطر نمیندازه

مثلاْ اگه یه حیوانی که تو باغ وحش به دنیا اومده باشه و بزرگ شده باشه رو ببرید تو حیات وحش٬ دیگه نمی تونه زنده بمونه. یا گاوهای پاکوتاه هیمالیا که در مکانی با جو رقیق بودند رو به سطح دریا ببرید که اکسیژن بسیار دارن و قلب باید آرام تر کار کنه٬ زنده نمی مونن. چون تو اون محیط خو گرفتند. یا به نظر دیگری٬ جزو موجوداتی بودند که در اون محیط زنده موندند.

این نظریه ی علمی را می توان به تنازع بقا یا تکامل بقا نامید. شبیهش تو ادبیات هست که ناتورالیست یا طبیعت انگاری می گویند. گرگ خرگوش رو می خوره٬ نر برای خود ابهت ایجاد می کنه و غریزه بر عقل آنی پیروز میشه. نمونه های بسیار زیادی داره: سگ کشی (بیضایی)٬ سگ ولگرد (صادق هدایت)٬ بچه مردم (جلال آل احمد).

بطور خلاصه اینکه جسمی در حالت طبیعی زنده می ماند که در اون حالت بزرگ شده باشد. اگه زنده ماند٬ تا آخر زنده می مونه. چون اگه نمی تونست با محیط وفق بگیره٬ یا محیط سازگارش نبود٬ زنده نمی موند.

یک بحثی هم تو توسعه جوامع و کشورها داریم. توسعه ی پایدار (Sustainable Development) که شعار سال پیش هفته جهانی فضا بود. نتیجه کلی اینکه در شرایط مصنوعی اگر تغییری حاصل اومد٬ بستگی به اون شرایط می توان گفت ماندگار هست یا نه.

مثلاْ شرکت هواپیمایی هما (هواپیمای ملی ایران) بعد از خطوط هوایی پرتقال بهترین خط و امن ترین خط هوایی جهان بود. گرچه تعداد پروازهای خط هوایی TAP Portugal یک دهم هما هم پرواز نبود و به قول رئیس یک ساله هما (که گفت و اخراج شد) یکی از بهترین خط ها و امن ترین آنان در جهان بود.

چیکار می کرد؟ هما قبل انقلاب هیچ گونه تعمیری نداشت! تا بخشی ایراد داشت٬ سریعاْ هواپیمای نو ای جایگزین می شد. وقتی انقلاب شد و دیگه نه تنها هواپیما٬ که قطعه یدکی هم به ما نمی دادند٬ دیگه اون همای قبل نبود.

توسعه ی خط  هوایی٬ پس٬ پایدار نبود. جون طبیعی نبود٬ مصنوعی بود. هما با درآمد خودش زندگی نمی کرد٬ با فروش نفت زنده بود. و البته مردم و مسافرین هم به همون میمنت زنده.

برای همین ایده ی خصوصی سازی میاد. اگه سایپا و ایران خودرو خصوصی بودند و یه ۸-۷ شرکت تک و فراملیتی هم تو ایران بودند٬ هیچکس نمی رفت پژو ۴۰۵ آتش گیر رو خریداری کنه٬ شرکت ورشکست می شد. و باز البته اون شرکت هایی که زنده مونده بودند٬ کیفیت بالاتری داشتند. وگرنه بازم اونا فنا می شدن.

دولت عزیز که کمر به نابود کشور بسته٬ با کمک پول بی زبون نفت خودش رو سرپا و ما رو سر کار گذاشته. عوام وقتی می فهمند که چه بلایی سرشون اومده که دیگه کار از کار گذشته.

کلاْ تغییرات و تغییرات اجتماعی دستوری نیست. مردم ناگه از حالت کشاورزی نمی تونن صنعتی بشن. رعیت دستوری نمیتونه کنار خان بشینه. خان باید عیاشی کنه و رعیت درس بخونه تا اینکه خان هرچه داره بده مهندس تا براش خونه بسازه و اون بره توش. نه اینکه دستوری زمین رو از زمین دار بگیره و بده به رعیت سابق و اونم با طبع زندگیش همه رو بفروشه و بعدم به اسم کارخانه سازی بیاد شهر و تو حلبی آباد ساکن بشه.

و قص علی هذا.

یک الگوریتم مشابه هم داریم به اسم الگوریتم ژنتیک. طبق این الگوریتم٬ شما مثلاْ ۳۰-۲۰ نوع هواپیما دارین٬ اونا رو تو تنازع بقا می گذارید. اونی که زنده بود٬ بهترین نوع طراحی میشه. وگرنه٬ زنده نمی موند!

انتخابات

خب٬ بعد عمری نتایج انتخابات معلوم شد. یا شایدم نوشته شد! به هر حال٬ ۷ نفر که من بهشون رای داده بودم تو لیست بودن. یکی هم من ننوشتم و رای آورد فرد خوبیه٬ آقای شکیب٬ و دکترای زلزله داره.

یکی هم نه من نوشتم و نه کسی٬ ولی رای آورد.

خب٬ آنکه شرکت کرد٬ خوشحاله که برای اداره درست شهرش و کشورش (خبرگان) افرادی رو معلوم کرده. و انکه رای نداد خوشحاله که مخالفتشو نشون داده. (به کی؟)

یکی از دوستان لطف کرده و منو مورد القابی چند قرار داده.

اول- دکتر سروش در کتاب ایدئولوژی شیطانی به دگم اندیشی اشاره می کنه در اون سال ها (دهه ۶۰) رواج داشته. سروش کسی بوده که بیشترین مناظرات رو با گروه های مارکسیست و الحادی داشته. با این حال میگه نباس به صرف اعتقاد گروهی گفت اشتباهه. مد شده بود بپرسن ماله کدوم خط فکری٬ بعدم بگن خوب٬ اینی که میگی اشتباهه. دکتر میگه استدلال سوای رای هست. همون چیزی که تو منطق و حتی جبر گزاره ها هم هست. اگه یکی بگه به دلیلی زمین تخته٬ نباس ردش کرد که زمین تخت نیست. باید استدلالی رو که آورده میشه رو مورد کنکاش قرار بده. بگه نه٬ اتفاقاْ طبق همین دلایلی که میگی٬ زمین تخت نیست. البته کسی که نمی فهمه خوبی مملکتش چیه٬ معلومه که این استدلالات ساده منطقی رو هم نباس متوجه بشه.

دوم- جمعیت زیادی برای انقلاب کشته شدن٬ زندانی شدن٬ شکنجه شدن. همه فقط برای اینکه به حکومت حرف نو ای بزنن که البته هر حکومتی مخالف آن است. پس کسی که جرات نداره آدرس وبلاگ بده یا وبلاگش رو بسته ببینه٬ همون بهتر که خفه بشه و هیچی نگه.

سوم- چند خط کوتاه نوشتم که باید به این دلایل رای داد. اصل مطلب رو به مسعود بهنود واگذار کردم و مقاله اونو آوردم. اگه مشکلی دارین٬ به مسعود بهنود تو لندن بگین نوچه نظام!

چهارم- تغییرات اجتماعی و سیاسی مستلزم صبر و ممارست هست. تغییرات باید جزئی و نه آنی باشد. نتایج هم باید محیطی باشه٬ نه ایدئولوژیک. مثل حرفی که مائو زد و کمونیست ناسیونالیسم رو آورد. یعنی در کشور من٬ این شرایط باید باشد و این روش. حالا مابقی کشورها٬ باید روش های خودشون و از همه مهمتر اهداف خودشون رو پیدا کنن. ناسیونال سوسیالیزم اینه. مثل کاری که کاسترو کرد یا هوشی مین انجام داد. خود مارکس هم گفته بود روسیه در حدی نیست که سوسیالیست بشه. نابودی شوروی٬ اینو ثابت کرد. پس ما هم تو ایران باید به تدریج نوع نگرش مردم به حکومت و حکوت به مردم رو تغییر بدیم. وقتی درآمد کشور از ذخایر زیر زمینی باشه و نه مردم٬ خب٬ چه دلیلی داره به نظرات مردم اهمیت بده؟ میرن لبنان سرباز میارن و جا ایرانیا افغانیا رو میارن سر کار. وقتی مشارکت اجتماعی نداریم٬ از دادن مالیات گرفته تا سهام کارخانه ها٬ تمام دولتی باشه٬ حکومت ما هم هرگز به سمت دموکراسی نمیره. نوع حکومت بر اساس مد نباس باشه! امروز مشروطه٬ فردا پادشاهی!

پنجم- مردمی که ۲۵۰۰ سال حکومت موروثی پادشاهی رسیدن به حکومت طبقه روحانیون مذهبی٬ نباید بخوان آنی برسن به دموکراسی. باید این حکومتم یه ۱۵۰-۱۰۰ سالی تحمل کنن تا بعد اون تصویر حکومت مقتدر مفرده کم کم از ذهنشون پاک شه. (فکر کنم کتاب "علی" دکتر شریعتی اینو گفته بود)

ششم- اگه کسی استدلالی داشت خلاف نظر ما٬ نباید بهش اهانت کنیم. مثلاْ بگیم عقب مانده احمدی نژادی! یا نوچه نظام!

هفتم- کسی که مونده تو خونش و اصطلاحاْ رو تخماش خوابیده باعث تغییر حکومت میشه یا کسی که حرکتی داره. (اینو به خاطر آخر پاییز نوشتم)

هشتم- زمان شاه در اوج توان نظامی بحرین از ایران جدا شد. ولی در جمهوری اسلام علی رقم ۸ سال جنگ احمقانه یکطرفه٬ حتی یک وجب از خاکمون هم کم نشد. شد؟

خب٬ این از سیاسی نوشتنام. تا بهش عادت نکردم بس می کنم. بر می گردم به روش های قبلی. گرچه قول نمیدم بازم سیاسی ننویسم.

یا علی