بزرگ, کوچک, بچه

یادم میاد وقتی قبلنا بلاگ داشتم٬ چون می دونستم قراره یه بلاگ بزرگ و قدیمی داشته باشم٬ آمار که چه عرض کنم٬ شمارگان مطالبم رو داشتم و هر جمعه در مطلبی با عنوان جمعه می نوشتم.

بعد از اسباب کشی به بلاگفا (و الآن پرژین بهتره٬ ولی باز من اینجا می مونم) تعداد نوشته هام رو در آیکون بالا مطلبم می خوندم. (ضایع٬ این قالب اینو نداره)

آره٬ می گفتم. خب٬ همین شد که بااس موضوع داشته باشم و چیزی بنویسم. الآن نمی دونم چرا به یأس فلسفی دچار شدم. ناراحت نیستم. از ته دره در اومدم٬ یا به قولی آب از سرم گذشت. با مرگ بی حساب شدم.

اونقدرم خوشحال نیستم که چیزی بنویسم. خب .... چی کار کنم؟

اصن نمی دونم برا چی بخوام با کسی حرف بزنم. شاید از وقتی دوستم رفت مسافرت اینطور شدم. آخه جاتون خالی٬ دم به ساعت بهش زنگ می زدم. اونم یا داشت ظرف می شست٬ یا آشپزی می کرد. معلوم نبود چطور شد که سیندرلا رفت مسافرت؟ (البت! که سیندرلای دیزنی که بلوند ه چشم آبیه از ایشون خیلی نازتر تشریف دارن!)

اه٬ راستی. فرگوسن بهم زنگ زد. سرالکس نه. همون که تو گروه لوبیا چشم بلبلی سیاهه.

اه٬ راست میگم! ولی خب٬ ورژن ایرانیش.

شعر می خونه: آیا آمدی به برجه برجه برجه لندنه من؟

بگذریم. شنیه دانشگاه بودم. خب.

تا دیر وقت.

خب.

تا فردا صبحش.

به به .... می بینم سرایداری گیرم اومده!

کوفت

نه خیرم داشتم رصد می کردم تو هوای ابری٬ یه ستاره در می اومد٬ منه حیز (یا هیز؟) می پریدم و پشت تلسکوپ شکارش می کردم. باسه اولین بار بود که داشتم جرم می گرفتم. تا حالا حداکثر من خورشید رو گرفته بودم. جاتون خالی٬ ستاره شباهنگ٬ سیاره زحل (و البت! با حلقه هاش)٬ سحابی جبار و کهکشان اندرومدا (یا امرة المسلسله) رو گرفتم٬ با یه ۴ اینچ شکستی. از پشت یه ۸ اینچم زحل رو دیدم. و خوشبختانه هوا ابری بود و سرد و من اومدم تو. می فهمین که؟

یه پسره بود٬ رفته بود رو فک! بچه ها گفتن چقدر ضر میزنه٬ من گفتم اشکالی نداره٬ بالاخره ورودی جدید و محیط جدید و ...

داشتم کامنت ها (شهاب نه! شنبه که اوج بارش بود من فقط یکی دیدم) یا نظرات رو می خوندم و دیدم کاوه برام نظر داده که بسی مشعوف شدم. تلسکوپ خواهران شاعف هم چند روزی هست رو دستم مونده.

دیگه چی؟

ای بابا! اینجا بلاگه یا دفتر خاطرات روزانه؟

یا علی

از مولوی

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کنماییم و موج سودا شب تا به روز تنهااز من گریز تا تو هم در بلا نیفتیماییم و آب دیده در کنج غم خزیدهخیره کشی است ما را دارد دلی چو خارابر شاه خوبرویان واجب وفا نباشددردی است غیر مردن آن را دوا نباشددر خواب دوش پیری در کوی عشق دیدمگر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمردبس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی ترک من خراب شب گرد مبتلا کنخواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کنبگزین ره سلامت ترک ره بلا کنبر آب دیده ما صد جای آسیا کنبکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کنای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کنپس من چگونه گویم کاین درد را دوا کنبا دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کناز برق این زمرد هی دفع اژدها کنتاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن

هفته فضا

از دیروز تا یکشنبه هفته دیگه بهش میگن هفته فضا. دانشگاه ما هم برنامه داره. منم طبق معمول.

امروز مهدی حرف خوبی زد. گفت تو همه کارا رو ریختی رو سر خودت. معلوم ه مهست نمی تونی ۱۰۰٪ کارا رو درست انجام بدی. یعنی ۷۰-۸۰ درصد درست٬ مابقی افتض. خب٬ برا خودت دلیل خوبیه٬ ولی اگه تقسیم کنی٬ حتماْ ۱۰۰٪ درست میشه٬ چون هر کسی بخش کوچکیشو انجام میده.

جاتون خالی امروز رفته بودم پژوهشکده هوافضاو سخنرانی بود. مهمترینشون رئیس سازمان فضایی٬ و البته آقای فضانورد روس٬ ایگور یلکو (؟) بود.

هم خلبان جنگنده بود٬ هم تست پایلت٬ هم فضانورد و فکر کنم رئیس ایستگاه میر. هم پروفسور و فکر کنم ریاضی خونده بود. بدون کامپیوتر٬ خلبان خودکار هوافضا پیمای بوران را ساخته بود. هوافضاپیما وسیله ای است که از زمین حرکت می کند و بدون بوستر و غیره به فضا می رود. آمریکا هم به دنبال این تکنولوژی است و جایزه انصاری ایکس پرایز به این منظور است.

یه کم خستگی از تنم درشد. ولی سمینار دانشگاه منو کشت! بدبختم کرد!

سخنران که نرسید. بسته ها کامل آماده نشد و البته ناقص بود! وای ......

وای .........

حالا از همه بدتر!

نمی گم!

خب. حسابی خستم. و و قتی میرم سایت دانشگاه مریلند و راه نمیده برم باسه همین بهار ثبت نام کنم!

هاه!

باز خوبه پرسپولیس برد تا من کمی کمتر احساس ناراحتی کنم!

جمعه هم روز نجومه در دارآباد. و من باز برنامه دارم. برنامه من سمینار راجع به مهندسی فضاییه.

از ۱۱ تا ۸ برنامست٬ مثل پارسال. بیای خوشحال میشم. (تو نه٬ اون یکی)

خب٬ وقتی بتونم کوچیکشون کنم٬ عکساشونم میزارم.

ثبت نام و اپلیکیشن

اول بگم که دو-سه هزارتا فونت ریختم٬ اکسپلورر و حتی وردم جون می کنن تا باز بشن. شانس آوردم این کار رو قبلاْ انجام ندادم. بخونین متوجه میشین.

حوالی خردادماه بود که رفتم باسه تافل و جی.آر.ایی ثبت نام کنم. بماند که چه دعوایی با خونواده کردم که من باید برم دبی و تو ایران مهلت ثبت نام گذشته٬ تازشم نگفتم یه بارم یادم رفت برم سر جلسه.

طریقه ی ثبت نام ایرانی:

قبل ساعت ۱۲ باید کارا انجام بشه

عمه٬ مادر٬ خواهر و هفت جد و آباد سازمان سنجش را یاد خواهید کرد.

میرید بانک تجارت جهانی بزرگه که تو تلویزیون نشون میده٬ یه فیش میگیرین که پول خارجی می خواین بریزین. پولو مو برین طبقه دوم (اگه از کسی بپرسی٬ انگار که قیمت تریاک پرسیده باشی٬ اونقدر بهت چپ چپ نیگا می کنن که سرتو بندازی پایین) بعد مهر می خوره٬ ثبت میشه٬ میبرین طبقه سوم٬ بعد دوباره بر می گردین پایین. بعدم سریع باید برگردین زیر پل حافظ (همه باید قبل ۱۲ انجام بشه!)

حالا من نمی فهمم که چرا خانوادم فکر می کنن تو ایران باید ارزان تر باشه؟

نکته دیگه اینکه ۲-۳ ماه قبل ثبت نام بایستی این کار رو انجام می دادین!

و البته نتایج که ۴۵ روز بعد امتحام به دستتان میرسه. یعنی اگه باسه اکتبر (مهر) بخواین فرم ثبت نام بفرستین٬ باید در اردیبهشت تافل ثبت نام کرده باشین!

خب٬ جی آر ایی هم که مالیده٬ اصلاْ ثبت نام نمیشه! باسه همین من بدبخت رفتم و هر دو رو برا دوبی نوشتم. برا تاریخ مد نظرم تو دبی جا نبود٬ هفته بعدش ابوظبی جا داشت. بعد شهرم رو زدم ابوظبی٬ دیدم همون هفته قبل جا داره. زنگ زدم به مرکزشون تو هلند٬ اون خانومه که لهجه هندی-تایلندی داره صدامو نمیشنید٬ وصلم کرد به اون آقاهه. پس وورد یادم رفت٬ صدا نمی رسید و ... ۵۰ دلار هم جریمه شدم که تاریخ امتحانم رو عوض کنم. باز خدا رو شکر که دی سی اینا نمیشم٬ تونستم اینترنتی ثبت نام کنم.

پنجشنبه رسیدم دبی٬ جمعه رفتم ابوظبی٬ یه پسر ایرانیه که ساکن شارجه بود هم اونجا بود. اسمش رو نمی دونم٬ یه پسر فلسطینی هم بود٬ یه عراقی٬ یه هندی و چند تا دیگه.

یه دختره بود که باباش میشد عرب٬ مامانش انگلیسی. از قیافه دختره معلوم بود انتخاب باباش بد بود. شایدم به باباش رفته بود. اسم اونم نمی دونم.

یه دختر غربه بود٬ اسمش بود نفیسه. وقتی داشتن مکالمه امتحان می داد (آخه من آی بی تی امتحان دادم!) احساس کردم انگلیسی صحبت کردن من با لهجه بلوچیه در مقایسه با اون!

دوروز بعد٬ یکشنبه٬ هم با حالتی خواب آلود تو دبی امتحان جی آر ایی دادم٬ سر جلسه خواب خواب بودم!

نتایج تو مرداد رسید. خیلی خراب بود. از سه تا دانشگاهی که دوست دارم برم٬ یکیشون تافل می خواست٬ ۸۴ اینتنت بیس (ای بی تی) که من شدم ۸۳!

یکی دیگه ۸۰ و یکی دیگه ۱۱۰ اینا! (یعنی در حد لیسانس!) که خوشبختانه در مرکز آمریکا واقعند (ایلینوی) و نژاد پرست تشریف داشته و از من تافل نخاستن!

رفتم با هزار ترس و لرز از استادام تاییدیه بگیرم. سید محمود مشکلی نبود٬ ۱۶.۵ شده بودم و با هم تو سازمان فضایی کار می کنیم و منم این ترم شدم حل تمرینش.

سید حسین٬ من داشتم پرپر می شدم. ولی بهم داد: متوسط! ولی همونشم خوبه٬ هرچی باشه٬ استاد تمامه!

ولی وقتی پروژم رو نا تمام رد کرد٬ انگار آسمون تو سرم خورد! و البته احساسم تو نوشته هام هست.

جعفر باحال بود٬ شب رفتم دم در خونش! خودم پر کرده بودم! اون فقط امضا می کرد!

خب٬ اها٬ ریز نمرات یادم رفت بگم: ۱۲ روز دنبالش بودم! یعنی ... به ... امور آموزش و زهر مار دانشگامون. (برای اطلاعات بیشتر به بیانات الشن مراجعه  گردد)

همه چی هست٬ فقط مونده نوشتن رزومه و اهداف.

هدف: نشان دادن اینکه خریت نه تنها علف خوردن است!

بی پدرا بین ۱۰۰۰ تا ۲۰۰۰ لغت می خوان!

اونم من تو ماه رمضون٬ جاتون خالی حدود ۱۰ روز طول کشید. البته با کمک دختر داییم٬ یه ۲۰۰ تا لغت رو اون برام داد٬ ویراستش هم کرد شد ۱۲۷۵ لغت.

زمان٬ ۱۴ روز به پایان مهلت ثبت نام.

یه شب تا صبح طول کشید تا همه چی رو آماده کنم٬ دادم بابا به خونه خالم پستش کنه.

شب اومده خونه: آره علی٬ من دادم پست معمولی بره٬ هم زودتر می رسه٬ هم مطمئن تره!

مامان!

مرسی بابا!

آدم فضاییه اومده بود زمین٬ ۳نفر رو یه گشت ببره بالا٬ به ترکه رسید یه سئوال خفن پرسید٬ ترکه هم جواب داد: نمی بری بگو نمی برم!

خدایا٬ خوب بگو نرم!

خلاصه٬ من خون خودم رو می خوردم.

فقط ۳روز به پایان مهلت ثبت نام مونده. شب بابا اومده جلو تلویزیون٬ میگه آره٬ سه شنبه هفته پیش رسیده٬ شوهر خالتم می پرسه چیکارش کنم!

تازه٬ رفته کلیفرنیا!

سرشو بگیرم هواش کنم!

مامان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پشو زنگ بزن به خاله جون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مامان!!!!!!!!!!!!!!!!!!

(فاصلمون از هم ۲۵ سانته!)

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ ه ه ه ه ه ه ه ه ه

زنگ زدم پیغام گیر٬ تورو خدا زودتر بفرستین٬ میدونم شنبست٬ ولی دوشنبه مهلت تموم میشه.

بعدو رفتم بازی رو دیدم و خواب زده شدم. حتی بابا هم خوابش نمی رفت.

یکشنبه محض احتیاط زنگ زدم خونه خالم. بهم گفت برق خونمون دیشب ۳ بار رفته! پیغامگیر هم پاک شده!

می گم میرم دریا یه آفتابه آب همراهم باشه بد نیست.

بچه ها میگن جرا نمیری آمریکا؟ روم نمیشه بگم آسموان چون به خوبان میرسد ....

هه

خلاصه٬ قرار شد دوشنبه روز آخر٬ دختر خالم بره دستی برام بدش به اداره ثبت نام.

شبش هم شوهر خالم یه ای میل زده که چرا باسه لحظه آخر کارتو گذاشتی.

بعد جالبه٬ فرداش زنگ زدن دانشگامون٬ که فوق لیسانس قبول شدم! مهندسی پزشکی٬ گرایش بیومکانیک.

می گم خره٬ گفتم فوق قبول شم٬ ولی نه اینجا! کل دعاهام چپکی مستجاب میشه!

هیچی دیگه٬ الآن با دلی آرام و قلبی خندان سر مبارک به بالش میزارم. شد شد٬ نشد٬ نشد. ها؟

ولی عجب زندگی دارما!

هوافضا خوندم٬ مکاترونیک امتحان دادم٬ اونوقت مهندسی پزشکی گرایش بیومکانیک قبول شدم!

شهروند آمریکام و بهترین جا برا زندگی رو تو ایران میدونم!

(اه٬ شکلکای بلاگفا کمه!)

نشوتم تموم شد.

یا علی

یادها

رمضان رفت و یادش برام مونده. با سوز و گدازی هم رفت. جاشم درد می کنه!

آخه من از حول حلیم٬ با از حول روزه رفتم یا می رفتم حلیم می خوردم و بر هر حلیمیست دارچینی واجب. و چون دار چین به غایت آید٬ یا صفرا کند یا ضایع شود.

جاتون خالی هفته آخر کل دهنم کهیر زده بود.

رفتم پیش دکتر (بعد چندین قرن! و البته نباس که بیمه داشته باشم!) ازم سئوالات فلسفی می پرسه.

- با کسی نزدیک بودی؟

+ تو تاکسی یا اتوبوس؟

- خره٬ از کسی لب گرفتی؟

+ نخواستن نیست٬ نتوانستنه!

آخه میدونین٬ جلوترم یه پسره اومده بود که فکر می کرد ایدز گرفته. اونایی که ایدز می گیرن دو حالت دارن٬ یا پشیمون از عملی که انجام دادن٬ یا دائم به بخت بدشون لعنت می فرستن.

منم تو دلم با گروه دوم همنوا شدم و گفتم بدبخت٬ اگه درس خونده بودی٬ ۲ واحد تنظیم خانواده پاس می کردی (اونم با مقدمه دانشمند عزیز عبدالله جاسبی!)٬ به این مصیبتا دچار نمی شدی! و البته مصایب دیگری که محمود چیتوز کشف کرده دیگه عیبی نداره و دو بچه نه تنها کافیه٬ بلکه کم هم هست. قبلاْ عموجلال گفته بود: (در شب شعر دانشگاه)

تو که تنظیم خانواده بگرفتی بیست / به سالی این دو جین بچه که آوردی چیست؟

الآن بایس بگه:

گرت شمار مردم هفتاد آید٬ مارا هفده / صنما شمار ملت آید چند٬ که مار را هفتاد؟

(زور نزن٬ نه وزن داره نه قافیه٬ ولی واقعیت داره!)

آره جونم٬ برادر عزیزمان که در کار تبلیغات پفک چیتوزه٬ از اونجایی که هر دو - سه ماه یکبار تبلیغ جدید می سازه و عموماْ اونقدر بی کاره که شاید هفته آینده برای وصل برق خونه مادربزرگم بره واشینگتون٬ تصمیم گرفت ملت رو شبیه مخ خودش تعطیل کنه و البته موفق شد و ما هم دانش آموز وار خوشحال.

دلم به حال ننه باباش می سوزه٬ چقدر مردمی که تو صف بانک بودن بهشون فحش دادن.

برگردیم به چند هفته قبل٬ دکتر با بی رحمی تمام٬ ۴ تا آمپول داد که در دو نوبت بزنم

(هوی! بین تصاویر مکث کن!)

یکیشون بود٬ (آمپول!) که از لحظه ی ورود در می گرفت و تا انگشت پام ادامه می یافت!

اونم دوبار!

جاتون خالی٬ چهار - پنج دقیقه رو تخت و صندلی افتاده بودم. در عالم بیداریم سابقه نداشته من به جایی بند باشم!

امروز اولین جلسه حل تمرینم بود٬ حدود ۴ تا مسئله حل کردم٬ بعدم فهمیدم بلد نبودم! چون من با کامپیوتر حل می کردم٬ بنده خداها با دست حل کرده بودن٬ تازه میان ترم هم باید با دست حل کنن!

اولین جلسه تدریسم هم دوشنبه قبلش بود و ۵۵ دقیقه یک نفس با اسلایدایی که خودمم درست کرده بودم برا برو بکث درس دادم.

دهنم کف کرده بود.

یه چند دقیقه قبل بازی میلان - اینتر رفتم جلو تلویزیون. بابام گفت: برگه ثبت نام دانشگات سه شنبه رسیده خونه خالت. شوهر خالت هم ای میل زده که من چیکار کنم.

هیچی٬ بگیر بالا هوا کن! ۳۰ اکتبر مهلت تموم میشه٬ الآنم شنبه و یکشنبه ی تعطیل٬ ۲۸ - ۲۹ اکتبره!

به مامان میگم زنگ بزنه به خالم٬ به جدّم داره منو بر و بر نیگاه می کنه!

من داشتم دیونه می شدم!

شروع کردم هوار کشیدن و عروده و غیره! بابا٬ من دیوونه نیستم٬ اینا دیوونن!

رفتم پیغام گیر٬ مستدعا عانه! خواستم در اسرع وقت بفرستن و گرنه من حضور یا لش عزیزم رو تو گورستان محمود نیگه می دارم!

خب٬ خواب از سرم پریده دیگه!

تازه!

بازی ۴-۳ به نفع اینتر شده٬ اونم روش!

بعد فردا که کلی (با تشدید روی همش!) کار دارم٬ اصلاْ نمی تونم بخوابم!

نخند

بشینم اسلایدای جلسه بعد بچه ها رو درست کنم. شایدم برم سر دینامیک پرواز هواپیمای بچه ها٬ آزاد.

یکی از دوستام یه روز منو گرفته که این آزاده کیه همه دنبالشن!

حالا خوبه اون یکی گروه اسمشو گذاشته پرستو.

پرستو جون دوم شده٬ آزاده جون هم پنجم (آزاد اسم پسره٬ نمی تونه در کنار پرستو قرار بگیره٬ چون بقای انجمنمون به خطر می افته!)

البته این رتبه های نمی دونم چی چیه. (شایستگی؟ تیمی؟)

وگرنه پرستو با ۸۵(فکر کنم) امتیاز رتبه سوم شایستگی گرفته!

اینم از کرامات دکتر ملائکه٬ در یک مسابقه کسی اول نشده!

بابا٬ هی میگم این هوافضاییا یه تختشون کمه میگین نه!

از کرامات شیخ ما این است!

هه٬ من خسته شدم٬ بگیرم بخوابم.

یا علی

عیدانه

سلام

خوبین؟ خوشین؟ دماغتون چاقه؟

عیدتون مبارک

حال منم خوبه. مرسی که پرسیدی!

آخیش. یه یک ماهی می شد که مطلبی ننوشتم. یک ماه بود رفته بودم مهمونی. ولی شامو خیلی دیر می دادن!

آخه من بدون دعوت رفته بودم

اولش کلی داد و قال و هیر و هو و هوا و حوس (آخریش ربطی نداشت) بعدم کلمو انداختم تو. گفتم نیت می کنم تا یک ماه رو روزه بگیرم٬ به کسی هم ربطی نداره!

.

هی .... یک ماه بود دم به دغه پیشش بودم و باهاش کل کل می کردم و جر و بحث.

خدا رو میگم. خب. من پیشش بودم و باسه همین ازم صدایی بلند نمی شد.راستشو بخواین٬ دیشب دلم باسه ماه رمضون تنگ شد.

دیشب.

صبح که رفته بودم مصلا٬ بغض گلومو گرفته بود. انگار داشتم می رفتم ... چه می دونم. بدرقه. احساس کردم عوض نماز عید٬ دارم نماز میت می خونم. حس می کنم یک ماه کسی باهام بود ... که الآن نیست.

تا حالا چنین حسی نداشتم. از اول راهنمایی روزه گرفتم٬ یا حداقل تو روز چیزی نخوردم و خودم رو پاک نگه داشتم. ولی هرگز حسی بودن کسی رو تو این ماه نداشتم.

آخه تا حالا نشده بود دلم اینقدر عمیق ترک برداره و بشکنه.

روز اول بهش گفتم ... نه لازم نبود٬ اومده بود بلاگ. ولی نظری نداد. خودش اومد پیشم. باهام کلی حرف زد. اونقدر یه یکی دو هفته من ازش میشنیدم.

بهم گفت٬ با ما بی از دیگران باش. یادم آورد اون موقع که نگاه مرگ بینم دنیا رو جلو چشمم سیاه کرده بود٬ یه بچه ۱۱-۱۰ ساله ای که میدید عزیزانش دارن از پیشش میرن و ... اون بازم کنارم بود.

یادم آورد وقتی شبا هوا تاریک میشه٬ نور وجود اون بود که همیشه کنارم بود.

ماه خوبی بود چون درش روز و شب برام معنی نداشت. شبش بیدار می شدم و غذا می خوردم .... روزش٬ ای ... یه چرتی میزدم و پیش از شب شدن از خواب بیدار می شدم.

بهم گفت٬ در خونم همیشه به روی همه بازه٬ مگر اینکه جلو در خونه یکی دیگه واسی. خب٬ اون که خونه من نیست. کلیدشم دست من نیست. اصن من نباس که کلید د خونه مردم رو داشته باشم.

امسال برای اولین بار سه شب جوشن کبیر رو کامل خوندم. جوشن یعنی سپر. اوایل ماه رمضون بود که ارمیا اومد بلاگم. فرداش تو دانشگاه منو دید. بهم گفت سپرتو بزار کنار٬ شمشیر بردار و با مشکلاتت بجنگ.

شنیدین؟ من سپر داشتم. ازش استفاده کردم و گرفتم جلوم. خدا بهم شمشیری نداده٬ باسه همین شمشیری ندارم. ولی بهم سپر داده و به عشقش٬ جوشن کبیری رو چند شب خوندم. وقتی گفتم یا من هوا و فضا٬ دیدم ای بابا٬ صاب کارمم که هست.

وقتی رسیدم به زیباترین صفت خدا٬ از ته قلب خوندم یا نور. یا منور نور. یا نور فوق کل نور. یا نور من لا لیثه کمثله نور.

نور صفت مورد علاقمه که به خدا نسبت بدم. پنجم ابتدایی بود٬ مشکل بزرگی برام پیش اومده بود. خب ... معدم خیلی پایین بود. اون موقع که رسم بود بچه ها برن نمونه مردمی. من تو فلق امتحان می دادم که نزدیک خونم بود. کسی بهم امیدی نداشت. با خط نه چندان قشنگم رو یه برگه نوشتم بسم الله الرحمن الرحیم و النور.

بگذریم که قبول شدم و نرفتم و البته یکی دو سال بعد نمونه مردمی بودن حذف شد و من از این لحاظ خیلی شانس اوردم. رفتم اسوه.

یه شب داشتم به نوشته نگاه می کردم٬ دیدم لغت نور روشن شده. تعجب کرد. بلند شدم و دیدم نور چراغ لوستر به آینه اتاقم خورده و فقط همین یک کلمه روشن شده. الآنم نمی دونم نوشته کجاست. چون نه من کندمش٬ نه کسی دست به دیوار اتاقم می زنه.

یک ماه پیش خدا بودم. جاتون خالی٬ خیلی خوش گذشت. الآنم دلم براش تنگ شده.

از دوستایی که برام کامنت گذاشتم٬ بخصوص برای طغیان تشکر می کنم. ولی یه چیز بگم٬ مشکل م ناین بود که بلدم خودم رو و یا هرکسی رو دلداری بدم. منتظر بودم تا خودش هم بیاد و باهام صحبت کنه.

نه اینکه کاری به کار ما نداشته باشین٬ ممنون که برام کامنت میدادین. ولی من باید از خودش جواب می گرفتم. که اونم گرفتم.

یا علی