اول بگم که دو-سه هزارتا فونت ریختم٬ اکسپلورر و حتی وردم جون می کنن تا باز بشن. شانس آوردم این کار رو قبلاْ انجام ندادم. بخونین متوجه میشین.
حوالی خردادماه بود که رفتم باسه تافل و جی.آر.ایی ثبت نام کنم. بماند که چه دعوایی با خونواده کردم که من باید برم دبی و تو ایران مهلت ثبت نام گذشته٬ تازشم نگفتم یه بارم یادم رفت برم سر جلسه.
طریقه ی ثبت نام ایرانی:
قبل ساعت ۱۲ باید کارا انجام بشه
عمه٬ مادر٬ خواهر و هفت جد و آباد سازمان سنجش را یاد خواهید کرد.
میرید بانک تجارت جهانی بزرگه که تو تلویزیون نشون میده٬ یه فیش میگیرین که پول خارجی می خواین بریزین. پولو مو برین طبقه دوم (اگه از کسی بپرسی٬ انگار که قیمت تریاک پرسیده باشی٬ اونقدر بهت چپ چپ نیگا می کنن که سرتو بندازی پایین) بعد مهر می خوره٬ ثبت میشه٬ میبرین طبقه سوم٬ بعد دوباره بر می گردین پایین. بعدم سریع باید برگردین زیر پل حافظ (همه باید قبل ۱۲ انجام بشه!)
حالا من نمی فهمم که چرا خانوادم فکر می کنن تو ایران باید ارزان تر باشه؟
نکته دیگه اینکه ۲-۳ ماه قبل ثبت نام بایستی این کار رو انجام می دادین!
و البته نتایج که ۴۵ روز بعد امتحام به دستتان میرسه. یعنی اگه باسه اکتبر (مهر) بخواین فرم ثبت نام بفرستین٬ باید در اردیبهشت تافل ثبت نام کرده باشین!
خب٬ جی آر ایی هم که مالیده٬ اصلاْ ثبت نام نمیشه! باسه همین من بدبخت رفتم و هر دو رو برا دوبی نوشتم. برا تاریخ مد نظرم تو دبی جا نبود٬ هفته بعدش ابوظبی جا داشت. بعد شهرم رو زدم ابوظبی٬ دیدم همون هفته قبل جا داره. زنگ زدم به مرکزشون تو هلند٬ اون خانومه که لهجه هندی-تایلندی داره صدامو نمیشنید٬ وصلم کرد به اون آقاهه. پس وورد یادم رفت٬ صدا نمی رسید و ... ۵۰ دلار هم جریمه شدم که تاریخ امتحانم رو عوض کنم. باز خدا رو شکر که دی سی اینا نمیشم٬ تونستم اینترنتی ثبت نام کنم.
پنجشنبه رسیدم دبی٬ جمعه رفتم ابوظبی٬ یه پسر ایرانیه که ساکن شارجه بود هم اونجا بود. اسمش رو نمی دونم٬ یه پسر فلسطینی هم بود٬ یه عراقی٬ یه هندی و چند تا دیگه.
یه دختره بود که باباش میشد عرب٬ مامانش انگلیسی. از قیافه دختره معلوم بود انتخاب باباش بد بود. شایدم به باباش رفته بود. اسم اونم نمی دونم.
یه دختر غربه بود٬ اسمش بود نفیسه. وقتی داشتن مکالمه امتحان می داد (آخه من آی بی تی امتحان دادم!) احساس کردم انگلیسی صحبت کردن من با لهجه بلوچیه در مقایسه با اون!
دوروز بعد٬ یکشنبه٬ هم با حالتی خواب آلود تو دبی امتحان جی آر ایی دادم٬ سر جلسه خواب خواب بودم!
نتایج تو مرداد رسید. خیلی خراب بود. از سه تا دانشگاهی که دوست دارم برم٬ یکیشون تافل می خواست٬ ۸۴ اینتنت بیس (ای بی تی) که من شدم ۸۳!
یکی دیگه ۸۰ و یکی دیگه ۱۱۰ اینا! (یعنی در حد لیسانس!) که خوشبختانه در مرکز آمریکا واقعند (ایلینوی) و نژاد پرست تشریف داشته و از من تافل نخاستن!
رفتم با هزار ترس و لرز از استادام تاییدیه بگیرم. سید محمود مشکلی نبود٬ ۱۶.۵ شده بودم و با هم تو سازمان فضایی کار می کنیم و منم این ترم شدم حل تمرینش.
سید حسین٬ من داشتم پرپر می شدم. ولی بهم داد: متوسط! ولی همونشم خوبه٬ هرچی باشه٬ استاد تمامه!
ولی وقتی پروژم رو نا تمام رد کرد٬ انگار آسمون تو سرم خورد! و البته احساسم تو نوشته هام هست.
جعفر باحال بود٬ شب رفتم دم در خونش! خودم پر کرده بودم! اون فقط امضا می کرد!
خب٬ اها٬ ریز نمرات یادم رفت بگم: ۱۲ روز دنبالش بودم! یعنی ... به ... امور آموزش و زهر مار دانشگامون. (برای اطلاعات بیشتر به بیانات الشن مراجعه گردد)
همه چی هست٬ فقط مونده نوشتن رزومه و اهداف.
هدف: نشان دادن اینکه خریت نه تنها علف خوردن است!
بی پدرا بین ۱۰۰۰ تا ۲۰۰۰ لغت می خوان!

اونم من تو ماه رمضون٬ جاتون خالی حدود ۱۰ روز طول کشید. البته با کمک دختر داییم٬ یه ۲۰۰ تا لغت رو اون برام داد٬ ویراستش هم کرد شد ۱۲۷۵ لغت.
زمان٬ ۱۴ روز به پایان مهلت ثبت نام.
یه شب تا صبح طول کشید تا همه چی رو آماده کنم٬ دادم بابا به خونه خالم پستش کنه.
شب اومده خونه: آره علی٬ من دادم پست معمولی بره٬ هم زودتر می رسه٬ هم مطمئن تره!

مامان!

مرسی بابا!

آدم فضاییه اومده بود زمین٬ ۳نفر رو یه گشت ببره بالا٬ به ترکه رسید یه سئوال خفن پرسید٬ ترکه هم جواب داد: نمی بری بگو نمی برم!
خدایا٬ خوب بگو نرم!
خلاصه٬ من خون خودم رو می خوردم.
فقط ۳روز به پایان مهلت ثبت نام مونده. شب بابا اومده جلو تلویزیون٬ میگه آره٬ سه شنبه هفته پیش رسیده٬ شوهر خالتم می پرسه چیکارش کنم!
تازه٬ رفته کلیفرنیا!

سرشو بگیرم هواش کنم!
مامان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پشو زنگ بزن به خاله جون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مامان!!!!!!!!!!!!!!!!!!
(فاصلمون از هم ۲۵ سانته!)
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ ه ه ه ه ه ه ه ه ه
زنگ زدم پیغام گیر٬ تورو خدا زودتر بفرستین٬ میدونم شنبست٬ ولی دوشنبه مهلت تموم میشه.
بعدو رفتم بازی رو دیدم و خواب زده شدم. حتی بابا هم خوابش نمی رفت.
یکشنبه محض احتیاط زنگ زدم خونه خالم. بهم گفت برق خونمون دیشب ۳ بار رفته! پیغامگیر هم پاک شده!
می گم میرم دریا یه آفتابه آب همراهم باشه بد نیست.
بچه ها میگن جرا نمیری آمریکا؟ روم نمیشه بگم آسموان چون به خوبان میرسد ....
هه
خلاصه٬ قرار شد دوشنبه روز آخر٬ دختر خالم بره دستی برام بدش به اداره ثبت نام.
شبش هم شوهر خالم یه ای میل زده که چرا باسه لحظه آخر کارتو گذاشتی.
بعد جالبه٬ فرداش زنگ زدن دانشگامون٬ که فوق لیسانس قبول شدم! مهندسی پزشکی٬ گرایش بیومکانیک.
می گم خره٬ گفتم فوق قبول شم٬ ولی نه اینجا! کل دعاهام چپکی مستجاب میشه!
هیچی دیگه٬ الآن با دلی آرام و قلبی خندان سر مبارک به بالش میزارم. شد شد٬ نشد٬ نشد. ها؟
ولی عجب زندگی دارما!
هوافضا خوندم٬ مکاترونیک امتحان دادم٬ اونوقت مهندسی پزشکی گرایش بیومکانیک قبول شدم!
شهروند آمریکام و بهترین جا برا زندگی رو تو ایران میدونم!
(اه٬ شکلکای بلاگفا کمه!)
نشوتم تموم شد.
یا علی