لیست انتخاباتی
بدو بدو! جمعه نزدیکه!
لیست انتخاباتی خودم رو در سه نوع: شورای شهرمون٬ خبرگان و میاندوره ای اعلام می کنم:
خبرگان رهبری٬ تهران حضرات:
۱- اکبر هاشمی رفسنجانی
۲- سید محسن موسوی تبریزی
۳- محمدرضا توسلی
۴- هاشم هاشمزاده هریسی
۵- حسن روحانی
۶- محسن قمی
۷- محمدباقر کنی
۸- محمدامین سبزواری
۹- محسن اسماعیلی
۱۰- محمدی گیلانی
۱۱- فاضل گلپایگانی
۱۲- حسینی قائم مقامی
۱۳- هادوی مقدم
۱۴- محمد امین سبزواری
۱۵- محسن کازرونی
۱۶- هاشم بطحایی
میاندوره ای تهران:
۱- خانم جلودارزاده
۲- (چون مشارکت٬ یا چپ همون یکی رو گفته٬ اینجا اسم دوست بابام رو میارم) آقای رنجبر فلاح (تازه شنیدم دکتر رجایی خراسانی٬ نماینده سابق ایران در سازمان ملل و از راست های موافق مذاکره با آمریکا نامزد شده که بهش رای یمدم)
شورای شهر تهران: (هنوز رو بود و نبود دو نفر مرددم)
۱- محمد علی نجفی
۲- احمد مسجد جامعی
۳- معصومه ابتکار
۴- قاسم تقی زاده خامسی
۵- سید کامل تقوی نژاد
۶- علی نوذرپور
۷- اسماعیل دوستی
۸- پیروز حناچی
۹- عباس میرزا ابوطالبی
۱۰- حسن کریمی
۱۱- عباس شیبانی (دور قبل٬ تنها کسی بود که بهش رای دادم و رای آورد)
۱۲- مهدی چمران (خوب جلو محمود در آومد)
۱۳- مرتضی طلایی (خدایی ضایس بهش رای ندیم٬ گرچه گند استادیوم زمان اون به راه افتاد)
۱۴- هادی ساعی (ابوی به آقای بهمن ادیب پوراز لیست قالیباف و دارای دکترای شهرسازی رای میده)
۱۵- الهه راستگو (شایدم به پسر شهید اندرزگو٬ سید مهدی اندرزگو رای بدم٬ ولی مستقل هست و رای نمیاره)
و اما چرا یک راست به لیست چپ تو شورا یا لیست کارگزاران یا اعتماد ملی تو خبرگان رای نمیدم؟
چند نفر هستن تو چپ که خب٬ ازشون خوشم نمیاد٬ یا به نوعی برای تشکیل ائتلاف اومدن٬ که بماند. یا قبلاْ خبرات اعمالشون رو شنیدم. بازم بماند.
ولی آدم خودش هم باید٬ اگه ادعای سیاسی شناسی داره٬ بتونه فرد یا افرادی رو انتخاب کنه. دو حالت هست. یکی یک جمع یک دست و دیگری جمعی با وجود نظرات مختلف. هنوز خودم نمی دونم کدوم شهردار بهتری میشن قالیباف یا زنگنه. ولی رو قالیبافی که مطمئن همستم می مونم. تو خبرگان هم٬ از اینکه طرف بگه ممنونم که امام زمان حکم زده و اینا٬ شرمم می گیره بگم طرف کاره ای هست. یا یکی دیگه که هرچی دزد تو مملکتمون هست٬ یا پسرشن یا دومادش و تو لیست کارگزاران اومده. (دارم با چشم هم بهش اشاره می کنم)
بماند. و اما چرا رای بدیم؟ مقاله مسعود بهنود رو که روز آنلاین چاپ کرده رو اینجا میارم:
چرا بايد رأي داد
مسعود بهنود m.behnoud@roozonline.com - دوشنبه 20 آذر 1385 [2006.12.11]
از جمله دردها که ما در جوانی از بزرگ تر ها به ارث بردیم و به همين درد نسل ما لایق انتقادها شد، اين بود که نگاهی صد در صدی [اوج بدانديشی] به مسائل جامعه و سياست در جانمان، در استدلال هایمان و در حرکت ها و بی حرکتی هایمان بود.
وقتی در سال 1355 ماجرای حزب رستاخيز به گوش ها رسيد. بعض افراد متفکر در گوش ما خواندند که شاه قصد دارد فضای سياسی را باز کند. صاحب اين قلم در همه سال های اخير از امثال روزنامه کيهان دشنام شنيده چرا که در آن سال به شوق آمده برای اولين بار در عمر خود اعلام داشت که رای می دهم و در مقاله ای هم اين را نوشتم و به همه توصيه کردم که رای بدهند.
حالا بيائيد با خود تجسم کنيم که اگر شاه آن بازی "فضای باز سياسی " را تا آخر ادامه داده بود. یعنی همان طور که قول داده شده بود برای هر حوزه انتخابيه حزب سه نفر را نامزد می کرد و مردم کاملا آزاد بودند که از بين آن ها يکی را انتخاب کنند. در شباهت صوری به همان روشی در کشورهای مردم سالار مثل آمريکا رايج است و دو حزب نامزدها را از صافی خود می گذرانند و معرفی می کنند و مردم عملا مختارند که از بين نامزدهای دو حزب يکی را به نمايندگی مجلس و رياست جمهوری انتخاب کنند. اما در آن سال همين که معلوم شد در چند حوزه مانند تبريز و همدان، چند تائی که ساواک نمی پسندید از چهره های با سابقه نظام جلوترافتاده اند و دارند بازی را می برند، ساواک وارد شد و خلاصه همان شد که قبلا بود. اما فرض محال که محال نيست. می توان پرسيد اگر چنان نمی شد. و اگر اکثريتی از مردم هم مانند من رای می دادند و در سال 55 مجلس آزادی نماينده خواست های مردم تشکيل می شد، آيا بهتر نبود.
در آن روزگار تنها امری که باعث شد تا طبقه متوسط شهری، در آن انتخابات شرکت نکند اين استدلال بود که هر عملی که رژيم استبدادی را تقويت می کند نبايد کرد. کسی هم نمی گفت که شرکت کردن يا نکردن در انتخابات چه می تواند به استفاده و یا به زيان نظام وقت انجام دهد. با همين نگاه صد درصدی، اکثر طبقه متوسط که بايد تصميم گيری به جایش وضعيت کشور را روشن کند، انديشه اصلاح در سر نداشت. رای نداد. نظام هم نشان داد ظرفيت چنین ظرافت هائی ندارد و همه کار را زمانی می کند که آب از سر گذشته است.
جلوتر بروم، از دوران مشروطه نيز چون نیک به دوران بنگریم. مراجع و ماخذی که بايد طبقه متوسط را به حرکت در می آوردند در همان نقطه بودند که مرد بزرگ ميزرا جهانگير خان شيرازی[ مدير صور اسرافيل] شهيد بزرگ قلم، در شماره دوم نشريه خود بدان متوهم بود. او نوشت احاد مردم ايران تک تک با تمامی وجود خواهان حريت [بخوانيد آزادی ] شده اند.
اين توهم، وقتی کاملا توهم است و واقعيت نيست که بدانيم در آن زمان نود و هشت در صد مردم ايران بی سواد بودند و "حريت" به گوششان هم نخورده بود. بگذريم که هنوز بعد از صد سال هنوز نمی توان گفت تک تک احاد ايران خواهان حريت هستند. برای اين که گمان بد نکنید بگويم که به نظر من اين مجامله را با هيچ جامعه پيشرفته ای هم نمی توان کرد. کدام جامعه است که واقعا آزادی برای تمام مردمش تک به تک دارای چنان اهميتی باشد که ميرزا جهانگير خان تصور کرده بود. يک سوی اين توهم همان است که جان نازنين صور اسرافيل را تبه کرد، اما زيان ديگرش اين است که آدميانی که چنين می انديشند حق دارند بر اساس اين پندار مثلا استدلال کنند که نبايد به چيزی کمتر از صد رضايت داد. درست هم هست واقعا اگر مردم جامعه ای تک تک تمام حواستشان آزادی باشد و حکومتی و يا گروهی آنان را از آن آزادی محروم کند، البته که اوضاع فوق العاده شکننده است و بايد منتظر ماند که به وزش نسيمی دگرگون شود.
اما اين ها که در عالم واقع نيست.
داستان طبقه متوسط ما و فرهيختگانش به ماجرای حريف بلغاری رضازاده که با نام قطری در مسابقات آسيائی شرکت داشت می ماند. بدان می ماند که وزنه برداری از بلند کردن وزنه 250 کيلوئی [ مثلا] ناتوان نشان دهد، در دفعات دوم و سوم هم نتواند آن وزنه را بلند کند، اما وقتی باز فرصتی برای او پيدا شود مربی دستور دهد که حالا 350 کيلو بردار. آيا اين شرط عقل است. يا درست تر اين که اگر 250 کيلو نشد وزنه 225 کیلوئی طلب شود.
طبقه متوسط ايرانی در دوم خرداد رائی داد و گروهی را به ميدان فرستاد، وزنه 250 کليوئی برداشت. جامعه [ که عبارت است از مردم و حکومت] همان وزنه را نتوانستند به سينه بکشانند. تحمل اصلاحاتی که در سال اول و دوم دولت خاتمی خود را نشان داد، به خود دروغ نگوئیم، از عهده مان بيرون بود. آقای خاتمی [وقتی که ماجرای وزارت اطلاعات و نوار معروف پيش آمد] وقتی که صد نشريه تعطيل شد و آب از آب تکان نخورد، وزنه کوچکتری طلب کرد. به جای دکتر مهاجرانی و آقای عبدالله نوری، جناب مسجدجامعی و جناب موسوی لاری را به ميدان آورد، کرباسچی نشد مرتضی الويری را در شهرداری نشاند. مردم در انتخابات سال هشتاد نشان دادند که به خاتمی اعتماد دارند، اما فرهيختگان صد در صدی چه نکردند.
جالب آن است که کسانی که بنا به اسناد معلوم در دوم خرداد سهم و نقشی نداشتند و تحريم کرده بودند مانند همه سال ها، و بعد از آن که شور مردم را ديدند، بعد از دوم خرداد به ميدان در آمدند، با پذيرش ناسزای همراهان خود اصلاح طلب شدند، به فاصله کوتاهی [ همزمان با تجربه ای که گفتم و محدوده زمانیش به آخرای دوره اول دولت خاتمی می رسد] برگشتند به جای اول خود. عيبی هم ندارد. البته که هر کس بنا به معيارهای خود تصميم می گیرد و مسوول تصميم خويش است. اما وضع وقتی دگرگون شد که در دور دوم و همزمان با انتخابات دوم شوراها شعار تحريم [صد در صد] فضای سياسی را پر کرد. در شهر تهران که هنوز الگوی اصلی در انتخابات است گرفت و گروه در کمين نشسته توانست با پانزده در صد آرا شام شب ما را که اعتصاب غذا کرده بودیم بخورد چاق شود به انتخابات مجلس هفتم برود که در اين جا شورای نگهبان داور بود و ايستاده بود که انواع دوپینگ ها و کمک ها را بکند که کرد، و وقتی آن جناح که تابلوی خود را عوض کرده و به جای جناح راست [ یا بازار] که در دوران اصلاحات به مجامله تبديل به جناح محافظه کار شد، نام خود را گذاشتند اصولگرا، بر سر مجلس نشست. توان آن داشت که چنان پاس های محکمی به گروه ضد اصلاحات بدهد که حاصلش همان شد که شد در سوم تير پارسال. اما باز گمان بد نکنيم. مردم وفادار ماندند.
اتفاقا در انتخابات سوم تير تفکيک و جداسازی آمار نشان می دهد که پيروزی احمدی نژاد بيش تر حاصل اشتباهات رهبران اصلاحات بود که نتوانستند با هم ائتلاف کنند، ورنه کل آرای مردم در دوره اول انتخابات [جمع آرای دکتر معين، مهدی کروبی] برای پيروزی در دور اول هم کافی بود چه رسد که به هر حال قاليباف و مهرعلی زاده و هاشمی رفسنجانی هم در اين معامله به معنای چيزی نبودند که اينک رخ داده است. و اين جا ديگر نمی توان گفت خطای مردم بود. جناح راست با تابلوی جديد در گوشه ای کمين کرده بود و آن چه برسر جامعه ايرانی آمد نتيجه دویست و پنجاه هزار رای [تفاوت کروبی و احمدی نژاد] در دور اول انتخابات است، یعنی يک در صد آرا، بحث تقلب ها و بداخلاقی ها را فعلا ناديده می گیرم که حتما سهمش بيش از یک در صد بود و فغان آقای کروبی به جاست، اما به فرض سلامت کامل هم بايد گفت شعار تحريم وقتی از دهان عزیزانی در داخل و بزرگوارانی در خارج از کشور بلند شد نمی توان گفت که اين اندازه اثر نداشت. اما نمی توان و نبايد زيان اين انتخاب را به حساب تحريم کنندگان نوشت و بايد بيش تر از آن کسانی دانست که بازی سياسی را اداره می کردند و نامزد برمی گزیدند. سياست می ورزيدند.
اين قصه پرغصه بزرگی است و به اين سادگی و کوتاهی هم نمی توان بازش کرد. و خوب می دانم که به ويژه در دنيای مجازی [اينترنت] اکثريتی از کاربران با اين استدلال مخالفند و صد در صد را بيش تر خوش می دارند، اما بايد در همين فرصت اندک درهای ذهن خود گشوده و گفته باشم حالا که سياست ورزان دانستند و درس درست گرفتند و ائتلافی کردند، حالا که از آن بار بهای سنگينی به دوش مردم مانده بايد جامعه متوسطه شهری بجنبد و باز هم حلقه نجاتی بفرستد. گروه به دولت رسيده با حراج خزانه و سرمايه ملت دارد برای خود رای می خرد. اگر در انتخابات اين هفته، ترمزی به حرکت اين گروه [ منظورم دولت احمدی نژاد] است نزنيم ، به قول طنزنویس محبوب روئی کم نکنیم، برای چندين سال کارمان به تاخير می افتد.
اين ها همه گفتم که سهم خود ادا کرده باشم. و اين سند را نگاه می دارم تا در آينده وقتی – بودم یا نبودم – کسی از آن اتهام ها زد که امروز به روشنفکران نسل پيشين زده می شود، مدرکی برای دفاع داشته باشم. از خبرگان حرفی نمی زنم که موضوعی دیگرست و حکايتی ديگر. گرچه می فهمم که بعضی در آن هم رعایت ها می بینند، ولی باری از شدت سنگينی و دشواری در حوصله مان نیست. اما در انتخابات شوراها و به ويژه در شهرهای بزرگ، شرايط برد فراهم است، نسل جوان ايران برخلاف ما فرصت دارد که اشتباه خود را زود جبران کند. بايد رفت و رای داد و منسجم و ساماندهی شده هم رای داد. نه پراکنده .
