لیست انتخاباتی

سلام!

بدو بدو! جمعه نزدیکه!

لیست انتخاباتی خودم رو در سه نوع: شورای شهرمون٬ خبرگان و میاندوره ای اعلام می کنم:

خبرگان رهبری٬ تهران حضرات:

۱- اکبر هاشمی رفسنجانی

۲- سید محسن موسوی تبریزی

۳- محمدرضا توسلی

۴- هاشم هاشمزاده هریسی

۵- حسن روحانی

۶- محسن قمی

۷- محمدباقر کنی

۸- محمدامین سبزواری

۹- محسن اسماعیلی

۱۰-    محمدی گیلانی

۱۱-    فاضل گلپایگانی

۱۲-    حسینی قائم مقامی

۱۳-    هادوی مقدم

۱۴- محمد امین سبزواری

۱۵- محسن کازرونی

۱۶-     هاشم بطحایی

 

میاندوره ای تهران:

۱- خانم جلودارزاده

۲- (چون مشارکت٬ یا چپ همون یکی رو گفته٬ اینجا اسم دوست بابام رو میارم) آقای رنجبر فلاح (تازه شنیدم دکتر رجایی خراسانی٬ نماینده سابق ایران در سازمان ملل و از راست های موافق مذاکره با آمریکا نامزد شده که بهش رای یمدم)

 

شورای شهر تهران: (هنوز رو بود و نبود دو نفر مرددم)

۱- محمد علی نجفی

۲- احمد مسجد جامعی

۳- معصومه ابتکار

۴- قاسم تقی زاده خامسی

۵- سید کامل تقوی نژاد

۶- علی نوذرپور

۷- اسماعیل دوستی

۸- پیروز حناچی

۹- عباس میرزا ابوطالبی

۱۰- حسن کریمی

۱۱- عباس شیبانی (دور قبل٬ تنها کسی بود که بهش رای دادم و رای آورد)

۱۲- مهدی چمران (خوب جلو محمود در آومد)

۱۳- مرتضی طلایی (خدایی ضایس بهش رای ندیم٬ گرچه گند استادیوم زمان اون به راه افتاد)

۱۴- هادی ساعی (ابوی به آقای بهمن ادیب پوراز لیست قالیباف و دارای دکترای شهرسازی رای میده)

۱۵- الهه راستگو (شایدم به پسر شهید اندرزگو٬ سید مهدی اندرزگو رای بدم٬ ولی مستقل هست و رای نمیاره)

 

و اما چرا یک راست به لیست چپ تو شورا یا لیست کارگزاران یا اعتماد ملی تو خبرگان رای نمیدم؟

چند نفر هستن تو چپ که خب٬ ازشون خوشم نمیاد٬ یا به نوعی برای تشکیل ائتلاف اومدن٬ که بماند. یا قبلاْ خبرات اعمالشون رو شنیدم. بازم بماند.

ولی آدم خودش هم باید٬ اگه ادعای سیاسی شناسی داره٬ بتونه فرد یا افرادی رو انتخاب کنه. دو حالت هست. یکی یک جمع یک دست و دیگری جمعی با وجود نظرات مختلف. هنوز خودم نمی دونم کدوم شهردار بهتری میشن قالیباف یا زنگنه. ولی رو قالیبافی که مطمئن همستم می مونم. تو خبرگان هم٬ از اینکه طرف بگه ممنونم که امام زمان حکم زده و اینا٬ شرمم می گیره بگم طرف کاره ای هست. یا یکی دیگه که هرچی دزد تو مملکتمون هست٬ یا پسرشن یا دومادش و تو لیست کارگزاران اومده. (دارم با چشم هم بهش اشاره می کنم)

بماند. و اما چرا رای بدیم؟ مقاله مسعود بهنود رو که روز آنلاین چاپ کرده رو اینجا میارم:

چرا بايد رأي داد

مسعود بهنود m.behnoud@roozonline.com - دوشنبه 20 آذر 1385 [2006.12.11]

 

از جمله دردها که ما در جوانی از بزرگ تر ها به ارث بردیم و به همين درد نسل ما لایق انتقادها شد، اين بود که نگاهی صد در صدی [اوج بدانديشی] به مسائل جامعه و سياست در جانمان، در استدلال هایمان و در حرکت ها و بی حرکتی هایمان بود.

وقتی در سال 1355 ماجرای حزب رستاخيز به گوش ها رسيد. بعض افراد متفکر در گوش ما خواندند که شاه قصد دارد فضای سياسی را باز کند. صاحب اين قلم در همه سال های اخير از امثال روزنامه کيهان دشنام شنيده چرا که در آن سال به شوق آمده برای اولين بار در عمر خود اعلام داشت که رای می دهم و در مقاله ای هم اين را نوشتم و به همه توصيه کردم که رای بدهند.

حالا بيائيد با خود تجسم کنيم که اگر شاه آن بازی "فضای باز سياسی " را تا آخر ادامه داده بود. یعنی همان طور که قول داده شده بود برای هر حوزه انتخابيه حزب سه نفر را نامزد می کرد و مردم کاملا آزاد بودند که از بين آن ها يکی را انتخاب کنند. در شباهت صوری به همان روشی در کشورهای مردم سالار مثل آمريکا رايج است و دو حزب نامزدها را از صافی خود می گذرانند و معرفی می کنند و مردم عملا مختارند که از بين نامزدهای دو حزب يکی را به نمايندگی مجلس و رياست جمهوری انتخاب کنند. اما در آن سال همين که معلوم شد در چند حوزه مانند تبريز و همدان، چند تائی که ساواک نمی پسندید از چهره های با سابقه نظام جلوترافتاده اند و دارند بازی را می برند، ساواک وارد شد و خلاصه همان شد که قبلا بود. اما فرض محال که محال نيست. می توان پرسيد اگر چنان نمی شد. و اگر اکثريتی از مردم هم مانند من رای می دادند و در سال 55 مجلس آزادی نماينده خواست های مردم تشکيل می شد، آيا بهتر نبود.

در آن روزگار تنها امری که باعث شد تا طبقه متوسط شهری، در آن انتخابات شرکت نکند اين استدلال بود که هر عملی که رژيم استبدادی را تقويت می کند نبايد کرد. کسی هم نمی گفت که شرکت کردن يا نکردن در انتخابات چه می تواند به استفاده و یا به زيان نظام وقت انجام دهد. با همين نگاه صد درصدی، اکثر طبقه متوسط که بايد تصميم گيری به جایش وضعيت کشور را روشن کند، انديشه اصلاح در سر نداشت. رای نداد. نظام هم نشان داد ظرفيت چنین ظرافت هائی ندارد و همه کار را زمانی می کند که آب از سر گذشته است.

جلوتر بروم، از دوران مشروطه نيز چون نیک به دوران بنگریم. مراجع و ماخذی که بايد طبقه متوسط را به حرکت در می آوردند در همان نقطه بودند که مرد بزرگ ميزرا جهانگير خان شيرازی[ مدير صور اسرافيل] شهيد بزرگ قلم، در شماره دوم نشريه خود بدان متوهم بود. او نوشت احاد مردم ايران تک تک با تمامی وجود خواهان حريت [بخوانيد آزادی ] شده اند.

اين توهم، وقتی کاملا توهم است و واقعيت نيست که بدانيم در آن زمان نود و هشت در صد مردم ايران بی سواد بودند و "حريت" به گوششان هم نخورده بود. بگذريم که هنوز بعد از صد سال هنوز نمی توان گفت تک تک احاد ايران خواهان حريت هستند. برای اين که گمان بد نکنید بگويم که به نظر من اين مجامله را با هيچ جامعه پيشرفته ای هم نمی توان کرد. کدام جامعه است که واقعا آزادی برای تمام مردمش تک به تک دارای چنان اهميتی باشد که ميرزا جهانگير خان تصور کرده بود. يک سوی اين توهم همان است که جان نازنين صور اسرافيل را تبه کرد، اما زيان ديگرش اين است که آدميانی که چنين می انديشند حق دارند بر اساس اين پندار مثلا استدلال کنند که نبايد به چيزی کمتر از صد رضايت داد. درست هم هست واقعا اگر مردم جامعه ای تک تک تمام حواستشان آزادی باشد و حکومتی و يا گروهی آنان را از آن آزادی محروم کند، البته که اوضاع فوق العاده شکننده است و بايد منتظر ماند که به وزش نسيمی دگرگون شود.

اما اين ها که در عالم واقع نيست.

داستان طبقه متوسط ما و فرهيختگانش به ماجرای حريف بلغاری رضازاده که با نام قطری در مسابقات آسيائی شرکت داشت می ماند. بدان می ماند که وزنه برداری از بلند کردن وزنه 250 کيلوئی [ مثلا] ناتوان نشان دهد، در دفعات دوم و سوم هم نتواند آن وزنه را بلند کند، اما وقتی باز فرصتی برای او پيدا شود مربی دستور دهد که حالا 350 کيلو بردار. آيا اين شرط عقل است. يا درست تر اين که اگر 250 کيلو نشد وزنه 225 کیلوئی طلب شود.

طبقه متوسط ايرانی در دوم خرداد رائی داد و گروهی را به ميدان فرستاد، وزنه 250 کليوئی برداشت. جامعه [ که عبارت است از مردم و حکومت] همان وزنه را نتوانستند به سينه بکشانند. تحمل اصلاحاتی که در سال اول و دوم دولت خاتمی خود را نشان داد، به خود دروغ نگوئیم، از عهده مان بيرون بود. آقای خاتمی [وقتی که ماجرای وزارت اطلاعات و نوار معروف پيش آمد] وقتی که صد نشريه تعطيل شد و آب از آب تکان نخورد، وزنه کوچکتری طلب کرد. به جای دکتر مهاجرانی و آقای عبدالله نوری، جناب مسجدجامعی و جناب موسوی لاری را به ميدان آورد، کرباسچی نشد مرتضی الويری را در شهرداری نشاند. مردم در انتخابات سال هشتاد نشان دادند که به خاتمی اعتماد دارند، اما فرهيختگان صد در صدی چه نکردند.

جالب آن است که کسانی که بنا به اسناد معلوم در دوم خرداد سهم و نقشی نداشتند و تحريم کرده بودند مانند همه سال ها، و بعد از آن که شور مردم را ديدند، بعد از دوم خرداد به ميدان در آمدند، با پذيرش ناسزای همراهان خود اصلاح طلب شدند، به فاصله کوتاهی [ همزمان با تجربه ای که گفتم و محدوده زمانیش به آخرای دوره اول دولت خاتمی می رسد] برگشتند به جای اول خود. عيبی هم ندارد. البته که هر کس بنا به معيارهای خود تصميم می گیرد و مسوول تصميم خويش است. اما وضع وقتی دگرگون شد که در دور دوم و همزمان با انتخابات دوم شوراها شعار تحريم [صد در صد] فضای سياسی را پر کرد. در شهر تهران که هنوز الگوی اصلی در انتخابات است گرفت و گروه در کمين نشسته توانست با پانزده در صد آرا شام شب ما را که اعتصاب غذا کرده بودیم بخورد چاق شود به انتخابات مجلس هفتم برود که در اين جا شورای نگهبان داور بود و ايستاده بود که انواع دوپینگ ها و کمک ها را بکند که کرد، و وقتی آن جناح که تابلوی خود را عوض کرده و به جای جناح راست [ یا بازار] که در دوران اصلاحات به مجامله تبديل به جناح محافظه کار شد، نام خود را گذاشتند اصولگرا، بر سر مجلس نشست. توان آن داشت که چنان پاس های محکمی به گروه ضد اصلاحات بدهد که حاصلش همان شد که شد در سوم تير پارسال. اما باز گمان بد نکنيم. مردم وفادار ماندند.

اتفاقا در انتخابات سوم تير تفکيک و جداسازی آمار نشان می دهد که پيروزی احمدی نژاد بيش تر حاصل اشتباهات رهبران اصلاحات بود که نتوانستند با هم ائتلاف کنند، ورنه کل آرای مردم در دوره اول انتخابات [جمع آرای دکتر معين، مهدی کروبی] برای پيروزی در دور اول هم کافی بود چه رسد که به هر حال قاليباف و مهرعلی زاده و هاشمی رفسنجانی هم در اين معامله به معنای چيزی نبودند که اينک رخ داده است. و اين جا ديگر نمی توان گفت خطای مردم بود. جناح راست با تابلوی جديد در گوشه ای کمين کرده بود و آن چه برسر جامعه ايرانی آمد نتيجه دویست و پنجاه هزار رای [تفاوت کروبی و احمدی نژاد] در دور اول انتخابات است، یعنی يک در صد آرا، بحث تقلب ها و بداخلاقی ها را فعلا ناديده می گیرم که حتما سهمش بيش از یک در صد بود و فغان آقای کروبی به جاست، اما به فرض سلامت کامل هم بايد گفت شعار تحريم وقتی از دهان عزیزانی در داخل و بزرگوارانی در خارج از کشور بلند شد نمی توان گفت که اين اندازه اثر نداشت. اما نمی توان و نبايد زيان اين انتخاب را به حساب تحريم کنندگان نوشت و بايد بيش تر از آن کسانی دانست که بازی سياسی را اداره می کردند و نامزد برمی گزیدند. سياست می ورزيدند.

اين قصه پرغصه بزرگی است و به اين سادگی و کوتاهی هم نمی توان بازش کرد. و خوب می دانم که به ويژه در دنيای مجازی [اينترنت] اکثريتی از کاربران با اين استدلال مخالفند و صد در صد را بيش تر خوش می دارند، اما بايد در همين فرصت اندک درهای ذهن خود گشوده و گفته باشم حالا که سياست ورزان دانستند و درس درست گرفتند و ائتلافی کردند، حالا که از آن بار بهای سنگينی به دوش مردم مانده بايد جامعه متوسطه شهری بجنبد و باز هم حلقه نجاتی بفرستد. گروه به دولت رسيده با حراج خزانه و سرمايه ملت دارد برای خود رای می خرد. اگر در انتخابات اين هفته، ترمزی به حرکت اين گروه [ منظورم دولت احمدی نژاد] است نزنيم ، به قول طنزنویس محبوب روئی کم نکنیم، برای چندين سال کارمان به تاخير می افتد.

اين ها همه گفتم که سهم خود ادا کرده باشم. و اين سند را نگاه می دارم تا در آينده وقتی – بودم یا نبودم – کسی از آن اتهام ها زد که امروز به روشنفکران نسل پيشين زده می شود، مدرکی برای دفاع داشته باشم. از خبرگان حرفی نمی زنم که موضوعی دیگرست و حکايتی ديگر. گرچه می فهمم که بعضی در آن هم رعایت ها می بینند، ولی باری از شدت سنگينی و دشواری در حوصله مان نیست. اما در انتخابات شوراها و به ويژه در شهرهای بزرگ، شرايط برد فراهم است، نسل جوان ايران برخلاف ما فرصت دارد که اشتباه خود را زود جبران کند. بايد رفت و رای داد و منسجم و ساماندهی شده هم رای داد. نه پراکنده .

رای بدیم که چی شه؟

سلام خوبین؟

من سرما خوردم و دارم می میرم. از نوع کاملاْ جدیش!

بلاخره با کلی دنگ و فنگ رفتم دکتر. یکی اومده بود و شیر خشک می خواست. دکتره گفت ندارم. برو بقالی! بعدم رو کرد به من که این چه مملکتیه! حالا برو رای بده.

اون یکی گفت: از قیافش پیداست رای نمیده.

آخه گیریم قیافم بی حال بود٬ ریش حزب اللهی رو ندیدن؟

بعدم٬ رای دادن باسه انتخاب شهردار اینا٬ چه ربطی به واردات شیر خشک داره؟

طرف میره پمپ بنزین. باک رو پر میکنه. میپرسه چند؟ میگه ۸۰۰ تومن. با تعجب میگه: مگه شاه برگشته؟ بهش جواب میدن: نه خره٬ عوض بنزین گازویل زدی!

رای بدید یا نه٬ جمعه شورای شهر جدید انتخاب میشه.

رای ندید٬ کسایی میان سر کار که آنطور کار می کنند که رای دهندگانشون خواستن. تبدیل پارک ها به مساجد و تکایا٬ دادن پول مترو به دستجات سینه زنی و زنجیر زنی و...

رای دادن٬ حداقل یه خوبی داره: شما هم نظرتون رو برای بهتر شدن شهر دادین. این خواسته ایست که باید ما داشته باشیم. اینکه ما رو هم آدم حساب کنید! ما هم نظر داریم!

یادم میاد یکی گفت هاشمی از قصد احمدی نژاد رو آورده دور دوم که رای بالایی بیاره. بعد که احمدی نژاد اومد٬ با ناراحتی بهم گفت: حالا چیکار کنیم؟

یکی دیگه گفت هاشمی از قصد اومد تا احمدی نژاد رای بیاره و بعداْ مردم بگن یادش بخیر هاشمی!

کی گفته فلسفه از یونان اومده؟

یا علی

انتخابات

نمیشه سیاسی ننویسم٬ انتخابات نزدیکه.

به زودی: سیاسی می زنم.

پی نوشت: خیلی حرفا و داستانا دارم که بگم٬ بماند بعد از انتخابات

اخلاق در معماری

امروز رفته بودم سخنرانی دکتر ندیمی٬ رئیس سابق دانشگاه شهید بهشتی. موضوعش هم اخلاق در معماری بود.

اخلاق که در انگلیسی به آن اثیک و مورال گفته می شود٬ به طور کلی یعنی وجدان٬ جِد٬ و علاقه نسبت به انجام کار. یا همون وجدان کاری.

یه مثال جالبی آورد. یه معمار قدیمی بود. دکتر یک روز بهش گفت تو که سنی ازت گذشته٬ چرا برا خودت شاگردی نمی گیری؟ گفت چون کسی رو اهلش ندیدم. دکتر میگه بهش گفتم بچه هات چی؟ گفت اونا رفتن عمران گرفتن و شدن بساز بفروش. طرف اگه استاد قبولش نمی کرد٬ هرگز وارد علم نمی شد. و به قول دکتر اینطور نبود که الله بختکی و با دو سه تا تست این ور اون ور طرف قبول بشه.

یکی از مسایلی که در علوم هنری مشهوده٬ گرایش به این رشته ها بر اساس علاقست. یا عشق. و نه عقل.

متاسفانه وقتی پول بیاد وسط٬ عقل هم به اون طریق اشارت می کنه. و این میشه که هنرهای پول ساز٬ عوض اینکه از دل و جان هنرمند زاده شدن٬ سر از کاسبکاری و بساز بفروشا در میارن.

حتی تفریح. مثل فوتبال. با این بازار جهانی. مثلاْ اگه امشب بارسلونا نبره و از جام قهرمانان اوت شه٬ در حدود ۱۲ الی ۲۰ میلیون یورو ضرر می کنه. و این میشه که بازی به جای لذت٬ وسیله ی کسب٬ بعضاْ نا سالم در آمد میشه. (ایتالیا و روسیه و گاو بندی و غیره)

دکتر اشاره خوبی داشت. زمانی بود که استاد شاگرد رو انتخاب می کرد. اگر اهلش بود. و در حوزه های علمیه٬ شاگرد استاد و بلعکس. پس بین ایندو یک قرابتی شدید در می اومد. حتی بعضی وقتا کار به فامیل شدن هم می کشید.

زیبایی هنر به بی ریاییشه. یا به زبانی دیگه: هنری زیباست که از جان در آید. چنین هنری هم بر جان نشیند. اگه غیر این باشه٬ هنر نیست٬ جلف بودنه.

زیبا بودن با جلف بود٬ هم شکلند. یعنی یک جورن. ولی یکی نیت خوب و خیری داره٬ اون یکی نه.

دیدن اسما ملکوتی٬ بر دو نوع است: او پرواز می کند٬ همچون فرشتگان٬ او می پرد٬ مثه مگس.

.

یه چیزی هست که میخام بدونم و بهش یه چیزی بگم.

.

وقتی رو که هنرمند برای کارش میزاره٬ اصلاْ با پول نمیشه مقایسش کرد. چون او عشق داره. عشق برامون آشناست٬ ولی گمان نکنیم می فهمیم چیه.

هنر هم همینطور.

و در پایان برای تغییر ذائقه:

چه فشاری تحمل می کنه این مورینیو!

ایرشو

سیلوم

حدود ۱۷ ساعت و اندی (بدون احتساب تاخیر الزامی پروازهای وطنی) میرم کیش. یا کوش. مهم نیست٬ مهم نفس عمله.

امروز خبر بسیار تلخی شنیدم. یک فروند الیوشین ۷۳ سپاه با ۳۸ سرنشین سقوط کرد و به جز دو نفر٬ همه مردند. منم فردا با خط ساها یی میرم که پارسال یکیش افتاد تو رودخانه کن.

امروز دیدم هوا غبار آلوده. یاد سانحه سقوط هرکولیس ارتش افتادم. اونم به خاطر نبود دید و عدم دقت وسایل ناوبری و غیره سقوط کرد. مفصل اساتیدمون برامون گفتن چی به چیه. ولی اصل کاری نبود ویژوالتی بود. امروزهم هوا اینطور بود. ولی حادثه ۳ ساعت قبل رخ داده بود. و میگن خرابکاریه. چون موتورها ترکیدن و آتیش گرفتن. ولی اگه نظر من به عنوان یک مهندس هوافضا رو بپرسین٬ عدم سقوط هواپیماهامون تعجب داره٬ نه سقوطشون.

منم فردا با یه هواپیمای سن بالا میرم. وگرنه هما مرض نداشت که از خط کنارشون بذاره و ساها بیارشون.

برام مهم نیست چی میشه. امیدوارم اتفاقی نیفته. چون آرش هم هست که به من اعتماد کرده و براش بلیت و هتل و غیره گرفتم. ولی برای خودم. اصلاْ.

برای شما چطور؟

سفر شیرینی قراره باشه و البته تا شنبه ساعت ۱۰ شب چیزی معلوم نیست. ولی باید سفر خوبی باشه. میریم پارک دلفینا (آخرین بار ۵-۴ سالم بود که تو فلوریدا اونارو دیدم). پولم بکشه جت اسکی. و یادم نره٬ میرم ایرشو!

آرش هم هست. محسن هم قراره بیاد. هتلش پاماست (خودم هم اومدم اصلاح کنم٬ باما نه٬ پای ما)٬ باید براش یه تخت تو اتاقمون جور کنیم.

[...]

(وقتی این مکالمه رد و بدل شد٬ اونقدر بلند خندیدم که تو سایت کارشناسی همه بهم چپ چپ نیگاه کردن)

خب٬ کجا بودم؟ آها. میخام برم خرید ولی به سه دلیل نمی تونم: ۱- مامان میگه من نیستم بهت میندازن. ۲- از خرید بدم میاد. ۳- پسرایی که عشق خرید دارن همگی [...] تشریف دارن.

 (خود سانسوری)

بودای کوچک قبول کرد که مایوشم ببره (خودم رو میگم!) ۴۰ دلار مایو از ترکیه خریدم. اونقدر دلم نیوم بپوشمش به بابام هدیه دادم. بابا هم دید براش تنگه٬ بعد مامان اونقدر اذیتش کرد که مایو رو دوباره به خودم پس داد. یه مایوی سیاه پومای اصل. بابا عادت داره مایوی بنفش جیغ٬ یا صورتی جیغ بپوشه. و به قول خودش ملت براش چپله (دست) بزنن. خوبه خانوما تو بخش آقایون نمیان. مامان هم البته تعریفاتی از بخش خانوما داره که آدم حالش بد میشه. میدونستین تو سواحل ایتالیا٬ خانومای چاق حق ندارن مایو دوتیکه بپوشن؟

میگم من برم تو آب٬ کوسه ها از ترس فرار میکنن. همه داد میزنن: خرس!

دوشنبه میان ترم دارم.

باید بالاشم٬ هیچی هم نخوندم. باز خوبه آرش هست٬ با هم درس بخونیم. (چه جلب!)

پروژه ایشالله تا آخر ماه تموم میشه. منم لش یا حضور مبارکم رو زودتر ببرم زادگاهم. البته ۲۰۰-۱۰۰ کیلومتر اونورش.

به قول سجاد اسم جاهایی که بودم رو بچه ها تو فیلما شنیدن.

منم یادشون رو تو فیلمای دوران بچگیم دارم.

یه عکس وسط نیویورک سیتی گرفتیم٬ اونم من با یه ساختمون محشر که تو اکثر شهر هام تو سیم سیتی می ساختم٬ اسمش هم یادم نمیاد. ها٬ رو دوربین مریم جامونده. از بس خالم عجله داشت دوربین رو براش پس ببره.

برام دعا کنین٬ نمی دونم ولی تا جمعه شب نمی تونم بگم سفر خوبی بوده یا نه. الآنم مامان داره وسایلمو جمع میکنه.

تو فرودگاه مونیخ از بخش ترانزیت در اومدم٬ رفتم تو شهر (با ویزایی که همون جا گرفتم) بعد برگشتنه بلیت باهام نبود. به خانوم گفتم گفت: وای ...

بماند که چطور بلیتم رو بهم رسوندن و غیره. بعد نوبت سئوالات امنیتی شد. طرف پرسید چمدونتو کی بسته؟ گفتم مامانم. ولی منم یه چیزایی گذاشتم.

اه٬ مرده شور قوانین امنیتی آمریکا رو ببرن که منو ضایع می کنه!

نه؟

درضمن٬ مطلب قبلی٬ منظورم دروغ و دروغگویی بود. فوتبال براش یه مثال بود!

یا علی.

و فوتبال ما محروم شد!

ما که رفتیم آسیا [...] پاسیا!

پرسپولیس جام را می برد و به مسابقات قهرمانی باشگاه های آسیا خواهد رسید.

طبق اعلام شورای استیناف فدراسیون فوتبال٬ تیم فوتبال سپاهان اصفهان نماینده دوم ایران در جام باشگاه های آسیاست.

کلیه ی فعالیت های بین المللی فوتبال ایران به حالت تعلیق در آمد.

.

.

.

نمی دونم اگه شورای استیناف رای داده بود که پرونده عماد رضا مخدوشه و پرسپولیس قهرمان جام حذفی و نماینده ایران تو جام باشگاه های آسیاست٬ چند نفر تو اصفهان شلوغ می کردند. یا اگه استقلال بازی رو به (یادم نمیاد٬ برق؟) واگذار می کرد٬ چند تا اتوبوس نفله می شد؟ خب .... الآنم همون شده.

نه؟

مثلاْ دین اسمی و رسمی ما ایرانیا اسلامه. نه تنها در اسلام٬ بلکه در زردشتیت که اونم ۶-۵ قرن دین رسمی ما بود٬ دروغ بزرگترین و بدترین گناه بود. اگه پسری با دختری تو پارک نشسته باشه٬ پلیس میاد و جمشون می کنه٬ یا اگه با هم سمیناری رفته باشن٬ انواع بپاها و اس ام اس هاست که در بیاد. ولی وقتی خری بر می گرده و دروغ میگه٬ حالا فرقی نداره٬ از اسم دانشگاش تا اینکه بگه: استعفای دادکان مهم نیست! ایران محرو نمیشه! و ۴۸ ساعت بعد یا کمی بیشتر پتش رو آب ریخته میشه٬ کسی نمیاد اینا رو بازداشت کنه. یا سئوال کنه که ای مادر [...] راست هم نمیگی نگو٬ حداقل خفه شو!

.

وستای عید بود. قرار شد با مجید بریم استادیوم. ۷ اینا بود که تو خیابون منتظر اتوبوسای خط انقلاب بودم. دیدم خبری نیست٬ رفتم به یه آژانسی که تاکسی بگیرم. اولین راننده که اومد٬ خوابش می اومد. دومی قرار شد منو برسونه به اکباتان. بماند٬ بعد با مجید سوار مینی بوس شدیم و رفتیم تو استادیوم.

دو تا بلیت خریدیم. می خواستیم بریم تو و ....

خلاصه دوتا شمالی ترسو (رشت و تنکابن) همون تو بلیتامونو فروختیم. اول مجید. بعدم من بی خیاله فروش شدم و رفتم برم خونه٬ دیدم دم در چند نفرن و یکی ناراحت که بلیت نداره. البته رفتن به طبقه بالا آزاد بود. خب٬ من بهش بلیتم رو دادم٬ فروختم٬ اونم باورش نمی شد یکی بلیت به دست داره از استادیم خارج میشه.

به مجید گفتم ایشاالله کسی طوریش نشه٬ آخه میان و ما رو خف می کنن.

اون روز ۶ نفر تو استادیم مردن.

.

.

خوبه٬ دیگه بازی ایران - ژاپنی در کار نیست.