هواپیماها, قطارها, اتوموبیل ها
از ساعت ۲ تا ۴ صبح این فیلم رو دیدم.

خب٬ فیلم از اینجا شروع میشه که استیو مارتین ۲ روز مونده به عید پاک (تنکس گوینگ) می خواد از نیویورک بره به شیکاگو پیش زن و بچش. تقریباْ شبیه کاری من باید بکنم و برا یه ۹ روزی بیام اینجا.
از خنده ضعف کردم. گرچه قبلش حالم گرفته بود. هواپیماشون که خراب میشه٬ تو ویچیتا فرود میاد. یه آهنگ هم هست که گروه "وایت سترایپس" خونده٬ ارتش ۷ ملت. اونم توش میگه دارم میرم به ویچیتا.
بماند٬ به فکر خودم بودم. حدود یک ماه پیش از پیش خونواده و دوستام٬ اومدم اینجا. دست کم ۳۰ تا ۴۰ نفر از فامیلامون اینجان. حتی ۵ تا نی نی داریم! لیدا٬ نادا٬ ریحانه٬ ماریا که تازه داره ۱ سالش میشه. حتی سارا که ۷-۶ ماهی بود از ایران رفته بود کانادا هم اومد پیشمون.
اوضاع خوبه. خونه دایم٬ مادر بزگم حسابی بهم می رسید. اخه وقتی پیرار سال خواهرام اونجا بودن٬ نزدیک بود از گشنگی بمیرن. زن دائیم خیلی بهشون می رسید! ولی چون مادر بزرگم بود٬ از مامانم هم بیشتر بهم می رسید.
خونه خالم هم همینطور٬ و البته خونه پسر اون یکی خالم وحید٬ محشر بودن٬ انگار که تو خونه خودم بودم. حتی خونه این داییم٬ و دخترشون که از دبی اومده و من رو این ور اون ور می بره. اونم مثه من مسافره.
قوم و خویش چیزیه که تو ایران تقریباْ نداشتم (به نسبت اینجا). به جاش دوستای خیلی خوبی داشتم.
از پیش دوستام و پدر مادر و خواهرام جدا شدم.
تا کمتر از یک هفته دیگه میرم شهرم. تا کمتر از یک هفته همش تموم میشه.
یک روز قبل سها میرسم. کسی منتظرم نیست. یک روز هم قبل رسیدن سها تنهام. هیچکس. چیزی که ازش می ترسم.
برا همین حتی دیدن فوتبال رو هم از خودم گرفتم. تنها علاقه زندگیم.
تا اطلاع ثانوی٬ امیدی به هیچی ندارم. حتی نمی تونم برا کاری برنامه ریزی کنم. کمک می خوام.
یاد "جان کَندی" تو فیلم افتادم. وقتی که با هزار بدبختی "استیو مارتین" رو به شیکاگو رسوند. استیو کمی راجع به حرفاش فکر کرد. برگشت به ایستگاه دید جان اونجاست.
خب٬ کسی رو نداشت.
جایی رو نداشت.
انگار داشتم خودم رو می دیدم.
گریه رو میزارم برا شبی که رسیدم. مثه زمانی که رفتم تو سالن ترانزیت.
یا علی