دیروز یا امروز

نمی دونم کی امروز شد؟ شاید وقتی بود که می خواستم مثه تیم دور استادیوم سن سیرو رو بدوم. دور افتخار بزنم. برای مردم٬ نه! تیفوسی ها٬ بهشون تعظیم کنم. مثل بارُونی که در باران از کالسکه پیاده میشه و کلاهش رو از سرش بر میداره و به بتهوون سلام می کنه.

نمی دونم کی امروز شد٬ نمی دونم دیروز بود یا امروز٬ خوندم مدیرعامل مستعفی پرسپولیس برگشته٬ بانیان استعفاش خودشون رفتن. دوست داشتم مثه پوریا٬ روز قبل از میان ترم٬ با اینکه هیچی نخوندم٬ برم استادیوم و انصاری فرد رو تشویق کنم.

نمی دونم دیروز بود یا امروز٬ کار رایت سی دی ها تموم شد. یا شروع شد. چرتی زدم و برگشتم پای کامپیوتر.

خوشحالم٬ چون گامی دیگر به موفقیت نزدیک شدم. ناراحتم چون از خواب خوش خرگوشیم بیدار شدم.

چه بسیارند که می پرستند! آری٬ می پرستند چریدن در خریت خود را!

کجا بودم؟ آها. نمی دونم٬ بترسم از اونی که باید پا از خانه بیرون بگذاره. کجا میره؟

نمی دونم٬ شاید اگه می دونستم امروز کی اومده٬ شایدم یه کم ذهنم آزاد می شد تا بخوابم.

نمی دونمی دیروز بود یا امروز٬ وقتی که فهمیدم ... یادم نمیاد. فقط می دونم اونقدر برام جالب بود .... شاید تو دیروز جاش گذاشتم.

چند روزیه دارم به روزها٬ به ساعت ها٬ به دقیقه ها٬ به ثانیه ها٬ اصن به لحظه ها توجه می کنم. همه می دونیم که دارن از دستمون میرن. نمی دونم چرا الآن تازه دارم متوجه میشم.

چند روزیه که دارم به خودم میگم: احساس یک آدم در حال مرگ رو دارم. یک بیمار سرطانی. نه یک آلزایمری یا ایدزی یا آسمی٬ که برایشان دیگران٬ اگه بدخواه باشن آرزوی ادامه زندگی٬ و اگه دوست٬ نه از نوع خاله خرسه٬ دوست باشن٬ برایش آرزوی راحتی٬ رهایی و مرگ می کنن. سرطانی هم آرزوی مرگ میکنه. احساس خلبانی رو دارم که داره صاف میره تو یک کوه٬ یا ته دره.

مرگ خود نعمتیست برای در امان ماندن از ناتوانی ها. سرزنش ها. گران دیده شدن ها.

نمی دونم٬ شاید برای من هم این "پایان" خود آغازی باشد٬ که جماعتی جزامی به دنبالش هستند.

گفتم٬ هم دیروز٬ هم امروز (با اونکه نمی دونم کی جابجا شدن) احساس یک آدم در حال مرگ رو دارم. فیلم زنگ ها رو دیدن؟ انگار یکی بهم زنگ زده و گفته کی میمیرم. و من هرجا هم که برم٬ جایی هستم که باید باشم٬ برای مردن.

روزی عزرائیل با تعجب به یکی از یاران حضرت سلیمان نگاه می کنه. طرف می ترسه و میره پیش حضرت. داستان رو میگه و ازش می خواد به بادها دستور بده تا اونو به چین بفرسته. چند روز بعد حضرت سلیمان٬ عزرائیل رو می بینه. بهش میگه: چرا به صحابی من چپ چپ نیگاه کردی؟ عزرائیل جواب میده: چون باید یک ربع بعد تو چین می کشتمش.

احساس کسی رو دارم که جداْ داره به پایان میرسه. پایان یک دوی امدادی. میدونه تا مرحله بعد شروع نشه٬ هیچ دوربینی ازش فیلم نمی گیره. کسی دیگه بهش نیگاه نمی کنه. پس می خواد مسیر و حرکتش  ممتد و طولانی تر باشه. ولی اگه زیادم طولانی بشه٬ دیگه کسی به اون که دیگه اول نیست توجه نمی کنه.

به معنای واقع کلمه٬ گذشت زمان رو دارم حس می کنم. و می فهمم که دارم چیزی رو از دست میدم. برای همین می پرسم: امروز کی اومد؟ دیروز کی رفت؟

روز نجوم

خب٬ تنبلی را به گوشه ای می اندازم و می نویسم!

یه کم بفهمین٬ نفهمین٬ نفهمین٬ بفهمین٬ ... اصن به من چه؟

میگم تا حدودی سرم خلوت شده. زمان رفتنم نزدیک شده. منم باید یک عمر کارهای عقب موندم رو تموم کنم. از پروژه شبکه عصبیم٬ که جداْ عصبیم کرده تا مطالعه و تحقیق و کوفت و درد و مسافرت و طبیعت و رشت و کویر و حساب بانکی و غیره.

مدرکم انشا الله تا زمان فوتم میرسه. پذیرشم رسیده! مدرک٬ در حال جان کندن!

جمعه هفته پیش روز نجوم بود. هفته قبلش هم فیلم مستند از دانشگاه انجام شد. روز آخر فیلمبرداری٬ وقتی به محل پرواز هواپیما رفتیم٬ خلبانی که قرار بود برای ما پرواز انجام بده٬ به همراه گلایدر و یک نفر سرنشین٬ سقوط کرده و شهید شدند.

من قرار بود سوار اون هواپیما بشم!!!!!!!!!!!!!!!!!

خوب٬ دوشنبش هم بهم زنگ زدن و گفتن عقل کل های نجوم ایران با برنامه نمایش اسطوره ها مخالفت کردند.

خاک بر سرشون!

اگه سر در انجمنشون بزنن: لعنت بر قبر پدر کسی که در این مکان [...] ٬ بسیاریشون دیگه به محل کار اعزام نمیشن.

من نمی دونم پارسال لباس نیوتن گرفتم یا پیرهن عثمان؟ همه می گفتن چرا لباس نیوتن پارسالت اشتباه بود؟

انگار نه انگار که خودشون گریمور نداشتن٬ و بود و نبود لباس فرقی نمی کرد. انگار نه انگار من ۸ تا شخصیت دیگه رو کامل خلق کردم. نمایشنامه دادگاه نوشتم٬ اجرا کردم و ...

امسال٬ در هفته پیش٬ حدود ۵۰ نفر آدم از دویست و خورده ای رو من آوردم. ۶ تا غرفه از ۴۱ ای از من بود. باز نه من و نه مسئول گروه نجوم یا انجمن فیزیک رو تو هیچکدوم از جلساتشون دعوت نکردن!

خب٬ اعصابم خراب میشه بگم: بعله٬ من در روز نجوم ترکوندم٬ مهمترین و تو چشم برو ترین برنامه از من بود و ...

بعد از اینکه برنامه اسطوره هام رو حذف کردن٬ انگار آب سردی رو سر تا پام ریختن. بعد هم اون دامن اسکاتلندی عثمان!

سه روز فکر و ذکرم رو گذاشتم رو برنامه مستند هوافضای دانشگاه. روز پنجشنبه٬ شهادت دکتر خلبان حاتمی نیا٬ معاون هواپیمایی کشوری رو دیدم.

شبش سها بهم ای میل زده بود که خبر خوش: نامه پذیرشت رسید. جوابش هفته قبل اومده بود.

حالا من با بدختی کار می گیرم٬ مردم بی مسئولیت چی کار می کنن؟

۱- طرف بدو بدو اومده: من میخام همکاری کنم. من هستم. من میام. منو بگیر! منو ببر!

میگم خب٬ برنامه اینه.

اول میگه نمی دونم٬ شاید تهران نیام! آخه کار تو رصد خونه همدان زیاده! تو همدان حکومت نظامی شده! همدان اعلام خودمختاری کرده و من رو حبس کردن!

۲- آدم متواضعیه. میگه من هستم. دوشنبه (توجه کنین٬ جمعه ۳۱ فروردین٬ روز نجومه!) بهش زنگ زدم٬ میگه من اصفهانم! هفته دیگه میام!

۳- بچه دانشگامونه. هی میگه بهم کار هوافضایی بده. میگم برو رو شاتل کار کن. شانسی٬ دوشنبه زنگ زدم بپرسم که چیکار کردی٬ جواب داد: دیدم اجباری نیست٬ منصرف شدم!

باز خدا علیرضا رو برامون نگه داره٬ به همراه دخترای هوافضا (۸۴ ای ها میان ترم داشتن٬ ۸۵ ای ها اومدن) دانشگاه٬ که الحق سنگ تموم گذاشتن. و بیچاره علیرضا که تو یه غرفه ۴-۵ متر مربعی با ۷ تا دختر بود! اون بیچاره هم رفت تو اجرایی و دهنش مثه جاده ی خاکی٬ آسفالت شد.

خبرگزاری ها٬ صدا و سیما٬ مجلات و غیره٬ بیشترین پوشش خبری رو رو برنامه ما داشتن. نمایش دانشمندان قدیمی٬ به همراه لباس هایشان.

اون روز٬ دسته در زانتیا رو هم پروندم.

شبش هم با بچه ها رفتیم شام.

و اما حالا همه مون مثه افرادی که تو یه معامله سرشون کلاه رفته باشه٬ پشیمونیم که چرا برنامه داشتیم!

در پایان از این دوستان که بهمون کمک کردن تشکر می کنم:

۱- سید محمد علی بدرطالع

۲- ساناز لطفیانی

۳- معین خدامی

۴- علیرضا توکلی

۵- محمد حقگو

۶- علی قناعت پیشه

۷- محمود گودرزی

۸- دانیال صدیقی

۹- صابر میرزایی

۱۰- مهدی زمانی

۱۱- سپهر فتحی

۱۲- امیر رحمانی

۱۳- سینا علیدوست

۱۴- سهیل اسلامی

۱۵- سینا رحیمی مطعم

۱۶- طاها قوچکانلو

۱۷- امیر گمینی

۱۸- محمد طالب رجبی

۱۹- محمد عباسی

۲۰- سید علیرضا حسینی

۲۱- جمیله سرفرازی

۲۲- کامیار احمدی

۲۳- علی کاشانی راد

۲۴- آرش بوربور

۲۵- سارا کی پور

۲۶- سارا سلطانی

۲۷- کاملیا عسگری

۲۸- شراره مخابری

۲۹- مریم فارسیانی

۳۰- فاخره محمداسماعیل

۳۱- علیرضا دستجردی

۳۲- خزر تقی زاده

۳۳- سهیل علیدوستی

۳۴- مهزاد مهندسی طریقی

۳۵- زینب السادات قادری

۳۶- حورا چیت ساز

۳۷- عاطفه فتوت

۳۸- (دوست فتوت)

۳۹- مطهره صالحی

۴۰- سیما آذرگون

۴۱- (ایمن)

۴۲- امیرحسین صادقی

۴۳- خانم حیدرزاده

۴۴- (مسعود٬ گریم)

۴۵- (کپرنیک)

۴۶- (وزن جرم ثابت در سیارات)

۴۷- ویدا طالبیان

۴۸- (گریم کودکان)

۴۹- امین عباسی

۵۰- (اینم باشه احتمالاْ اگه کسی رو یادم رفته باشه)

و خاک بر سر اون شاخه آماتوری و اون انجمن و غیره.

باورتون نمیشه چقدر اعصابم خرد میشه یاد روز نجوم می افتم. کل خستگیش رو تنم مونده.

یا علی