دیروز یا امروز
نمی دونم کی امروز شد٬ نمی دونم دیروز بود یا امروز٬ خوندم مدیرعامل مستعفی پرسپولیس برگشته٬ بانیان استعفاش خودشون رفتن. دوست داشتم مثه پوریا٬ روز قبل از میان ترم٬ با اینکه هیچی نخوندم٬ برم استادیوم و انصاری فرد رو تشویق کنم.
نمی دونم دیروز بود یا امروز٬ کار رایت سی دی ها تموم شد. یا شروع شد. چرتی زدم و برگشتم پای کامپیوتر.
خوشحالم٬ چون گامی دیگر به موفقیت نزدیک شدم. ناراحتم چون از خواب خوش خرگوشیم بیدار شدم.
چه بسیارند که می پرستند! آری٬ می پرستند چریدن در خریت خود را!
کجا بودم؟ آها. نمی دونم٬ بترسم از اونی که باید پا از خانه بیرون بگذاره. کجا میره؟
نمی دونم٬ شاید اگه می دونستم امروز کی اومده٬ شایدم یه کم ذهنم آزاد می شد تا بخوابم.
نمی دونمی دیروز بود یا امروز٬ وقتی که فهمیدم ... یادم نمیاد. فقط می دونم اونقدر برام جالب بود .... شاید تو دیروز جاش گذاشتم.
چند روزیه دارم به روزها٬ به ساعت ها٬ به دقیقه ها٬ به ثانیه ها٬ اصن به لحظه ها توجه می کنم. همه می دونیم که دارن از دستمون میرن. نمی دونم چرا الآن تازه دارم متوجه میشم.
چند روزیه که دارم به خودم میگم: احساس یک آدم در حال مرگ رو دارم. یک بیمار سرطانی. نه یک آلزایمری یا ایدزی یا آسمی٬ که برایشان دیگران٬ اگه بدخواه باشن آرزوی ادامه زندگی٬ و اگه دوست٬ نه از نوع خاله خرسه٬ دوست باشن٬ برایش آرزوی راحتی٬ رهایی و مرگ می کنن. سرطانی هم آرزوی مرگ میکنه. احساس خلبانی رو دارم که داره صاف میره تو یک کوه٬ یا ته دره.
مرگ خود نعمتیست برای در امان ماندن از ناتوانی ها. سرزنش ها. گران دیده شدن ها.
نمی دونم٬ شاید برای من هم این "پایان" خود آغازی باشد٬ که جماعتی جزامی به دنبالش هستند.
گفتم٬ هم دیروز٬ هم امروز (با اونکه نمی دونم کی جابجا شدن) احساس یک آدم در حال مرگ رو دارم. فیلم زنگ ها رو دیدن؟ انگار یکی بهم زنگ زده و گفته کی میمیرم. و من هرجا هم که برم٬ جایی هستم که باید باشم٬ برای مردن.
روزی عزرائیل با تعجب به یکی از یاران حضرت سلیمان نگاه می کنه. طرف می ترسه و میره پیش حضرت. داستان رو میگه و ازش می خواد به بادها دستور بده تا اونو به چین بفرسته. چند روز بعد حضرت سلیمان٬ عزرائیل رو می بینه. بهش میگه: چرا به صحابی من چپ چپ نیگاه کردی؟ عزرائیل جواب میده: چون باید یک ربع بعد تو چین می کشتمش.
احساس کسی رو دارم که جداْ داره به پایان میرسه. پایان یک دوی امدادی. میدونه تا مرحله بعد شروع نشه٬ هیچ دوربینی ازش فیلم نمی گیره. کسی دیگه بهش نیگاه نمی کنه. پس می خواد مسیر و حرکتش ممتد و طولانی تر باشه. ولی اگه زیادم طولانی بشه٬ دیگه کسی به اون که دیگه اول نیست توجه نمی کنه.
به معنای واقع کلمه٬ گذشت زمان رو دارم حس می کنم. و می فهمم که دارم چیزی رو از دست میدم. برای همین می پرسم: امروز کی اومد؟ دیروز کی رفت؟