مرگ

تهران

تهران

.

تهران

تهران

.

¤ آقا تهران؟

- نه٬ مگه نمی بینی جایی نمیرم!

¤ آئو پوست رو برو چوستکه! خب مون که چیزی نگوفتوم رِ

خوبه٬ نبود مردم یه درده٬ بودنشون یه درد. کمی روحیش واز شده بود٬ ولی نه اونقدر که بتونه خودش رو کنترل کنه. با کوچکترین نا ملایمتی٬ از کوره در می رفت.

مردی که تو جنگل نجاتش داده بود٬ با خودش آورده بودش شهر٬ تا استحمام کنه. داخل مغازه بود و داشت سر قیمت هیزم چونه می زد.

پسر به فکر افتاد بره پیرایشگاه و ریشش رو بزنه. ولی نه٬ همونطور که چریک٬ دندونش رو مسواک نمی زنه٬ ریشش رو نمی زنه و بسترش خاکه٬ اونم همین. یاد سفر با موتور چه گووارا و دوستش افتاد. (چه نیازی بود اسم کسی که زندست رو بدونه؟)

اونا هم سفر عجیبی رو تجربه کردن. ولی عجیبتر٬ دو دانشجوی ترم های آخر پزشکی از خانواده های مرفه آرژانتینی که عشقشون بوسیدن یک جزامی بود و برای کمک به آنان٬ تو سفر نزدیک بود خودشونو به کشتن بدن.

و "چه" ٬ چگونه توانست "چچینا" رو ترک کنه و به کمک مردم بره؟

آیا اونم همین کار رو کرده بود؟ قطعاْ سفرش به کسی کمک نمی کرد. شاید به خودش. ولی ...

- نه نه!

مردم کنارش یه نگاهی بهش انداختند. سرش رو پایین انداخت. کسی به فکر اون نبود. هیچکس. هر فکری که می خواست بگه یکی هست که ....

+ نمی ریم؟

- کارتون تموم شد؟ چند فروختین؟

+ به مقدار یه لقمه نونی تا دفعه بعد برگردیم.

- راستی٬ به نظرت صورتمم اصلاح کنم؟

+ با خرسا زندگی می کنی٬ بهتره به شکل اونام در بیای.

حموم عمومی جلو تر بود. مرتب و تمیز شد. ولی خبری از لباس نو٬ اتو کشیده یا تمیز نبود. مرد گفت همین جا واسسا٬ برم خرید.

نگاه کرد٬ دید جلو یک تلفن از راه دور واستاده. نمی خواست برگرده و رانند تاکسی که داد می زد تهران رو ببینه. نمی خواست به تلفن نیگا کنه٬ شاید وسوسه شه. ولی ...

برای فهمیدنش یک راه وجود داشت. رفت تو. شاید آخرین یا تنها شماره ای که یادش بود رو داد که بگیرن.

٪ الو٬ تهران؟ باجه ۲

× الو ...

- س س سلام.

× سلام. با کی کار داشتین؟

- من ... آم .. من مسافرتم٬ خواستم ... حالتو ... بپرسم.

× شما؟

- خب ... هیچی مزاحم نمی شم...

× نه! واسسا! تورو خدا. تویی؟ کجا رفتی؟ چرا رفتی؟ تورو خدا برگرد .

تق

مگه میشه؟ آدم عمری ازش خبر نداشته باشه. ندیده باشش. صداشو نشنیده باشه٬ اونوقت .....

خب٬ همین رو می خواست؟ همین بود که فراریش داده بود؟ سریع دست کرد تو جیبش. عکشو دید. مگه میشه؟ نه! اونو با یکی دیگه اشتباه گرفته بود. خیلی مسخره بود که ... ولی ... این مسخره بازی رو خیلی دوست داشت.

مگه میشه؟ نه نمیشه.

به دندوناش فشار می اورد٬ مبادا صدایی ازش بلند شه.

+ داری گردو میشکونی؟

- ها؟

+ میگم لا دندونات گردو گذاشتی بشکنه؟

- نه. چطور؟

+ هیچی. بیبن٬ این مرادِ. هو! هواست کو. این مغازه مرادِ. اون اسباب بازیاتو بهش دادم٬ اینم پولت. بیا سوار مینی بوس شیم. سعی کن توش کمی بخوابی٬ آب پل رو خراب کرده٬ آدم تمیزم پاچشو نمیزنه بالا بره تو آب. باید دورش بزنیم.

- باشه.

.

خدایا٬ اینجا کجاست؟ من کیم؟ چقدر راه رفته؟ خودشم نمی دونست. آفتابی نبود تا گذشت زمان رو حس کنه. به کلبه که رسیدن٬ رفت تو و رو زمین خوابش برد.

.

یک هفته٬ یک ماه٬ چقدر از شهر دور شده بود؟ خیلی دوست داشت دوباره بره و یه تلفن بزنه. ولی نه. شایدم آره.

آره٬ میره٬ می پرسه. اون که اشتباه کرده بود. حتماْ. پس آخرین علاقه ی زندگیشم تموم می شد. باید همین کار رو می کرد.

٪ الو٬ تهران؟ باجه ۱

- الو سلام. ببخشید ... هستن؟

() .

× الو.

- سلام.

× سلام. کجایی؟ کی میای؟

- شما منو میشناسین؟

× خب ... آره. نه؟

- می دونم که میشناسی٬ ولی ... آخه ... من ... خب ... من ... دلم برات تنگ شده. حلالم کن٬ ما رفتیم.

آروم تو کابین نشست و هق هق گریش در اومد. مگه میشد؟ نه؟

٪ مرکز مخابرات . بفرمایید ... باجه ۱ ٬ کارت تموم شد بیا بیرون. مردم کار دارن.

آروم به بیرو رفت. مراد. کدوم مراد. اونی که نجاتش داد؟ اونی که نجاتش میده؟ اونی که نجاتش خواهد داد؟

.

٪ تهران؟ باجه ۲

- الو٬ هستن؟

() نه٬ با دوستاش رفته مسافرت.

.

برای چی زنگ زد؟ حالا دلواپسه که حالش خوب باشه یا نه.

+ عروسکات خوب فروش داره؟

- چطور؟

+ اونقدر برات می صرفه باسه دوتا شون بری شهر و بیای؟ خوبه والا. هنوز دل از شهر نکندی.

.

هفت روز. هفت بار به شهر رفته. کارش شده بود روزا بره شهر و تلفن بزنه و بشنوه خونه نیست٬ شبا هم تا صبح عروسک و شونه و ... بسازه.

× سلام.

خواب بود؟ نه! یعنی میشه؟

- سلام. اینجا چیکار می کنین؟ منو میشناسی؟ با این سر و وضع؟

× خب٬ تلفن چی هم گفت وضعش نا جوره.

یعنی اومده بود نجاتش بده؟ میشه کسی رو از مردن نجات داد؟ براچی اومده بود؟

- باسه چی اومدی؟ چرا نمی زاری بمیرم.

× من که جلوتو نگرفتم. برو خودتو بکش. فقط خواستم بگم٬ خیلیا دلشون برات تنگ شده. همین. حالا برو بمیر.

- کمکم می کنی؟ می خوام زندگی کنم. اونم با تو.

× ...

- لطفاْ

× من با جنگلی زندگی نمی کنم. ولی تو جنگل٬ آره. برو خونه٬ بیا شهرت٬ با هم حرف می زنیم. باشه؟

- باشه.

{} ببخشید خانم٬ ایشون مزاحمتون شدن؟

× نه. اتفاقاْ من دنبالشون بودم. داریم بر می گردیم خونه.

.

- با کسی اومدی؟

× تا چند شهر پیش با دوستام بودم. اونا خسته بودن٬ رفتن تو هتل. بیا بریم پیششون.

- دوست داری خون جنگلیمو بهت نشون بدم؟

× باشه بریم.

کجا بود؟ انگار آب شده بود تو زمین. یا رفته بود جایی دیگه. ولی مگه خونه پا داره؟ نکنه مرد خرابش کرده بود؟ آخه باسه چی؟ کجا بود. از پشت صدای خش خش شنید. یهو برگشت ... یه کنده محکم خورد تو سرش و ...

.

[فردا دو جوان در نزدیکی شهر سنگسار خواهند شد. دو پسر ۱۹ و ۲۶ ساله که چند روز پیش یک پسر و دختر رو به طرز فجیعی تو جنگل کشتن]

.

پایان.

درد

بوی نم عجیبی می اومد.

بوی نم و بوی چوب سوخته.

آرام چشمانش رو واز کرد. هنوز گیج و منگ بود. باران آرام به پنجره می خورد و اگر شانسی داشت به درون اتاق می اومد.

کجا بود؟ کی بود؟ اسمش چی بود؟ بچه کجا بود؟

نمی خواست به خودش زحمت بده جواب اینا رو پیدا کنه. مگه فرقی می کرد؟

آرام بلند شد. زمین نمناک چوبی٬ آرام ناله ای کرد. پشتش ناگهان تیر کشید. پسر از دیدن اون اتاق مبهوت بود. یهو مردی رو دید با ریش بلند که داشت چپق می کشید. سریع سلام کرد. مرد به آرامی پکی می زد و از سر نادل گرونی٬ سرش رو تکون داد به نشانه ی : علیک.

- شما منو اینجا آوردین؟

+ نه پس٬ تو خواب راه می رفتی.

- ممنون که جونم رو نجات دادین٬ ولی ای کاش میزاشتین می مردم.

+ که آب رودخونه رو آلوده کنی.

- اون که جوب بود.

+ به مستراح که نمی ریخت. به رودخونه می ریخت. بعدم به دریا. بوی مردن رو نباید به ماهی ها داد٬ اونا زندشون لازمه. تو چی؟ زندت لازم نیست؟

- چرا٬ خیلیا لازم دارن٬ ولی من نه٬ خسته شدم.

+ بگیر یه جا بشین.

- نه اون٬ بیزارم٬ از آدما٬ از ... از همه چیز.

+ (پک عمیقی به سیگار زد)

- تو اینجا تنهایی؟

+ نه. مگه دور و برت رو نمی بینی؟

- کسی نیست.

+ حتماْ با اس بزنن تو سرت تا بفهمیشون؟ جنگل همیشه زندس.

- چرا نمیری شهر؟

+ فعلاْ که شهریا اومدن اینجا.

.

بدنش خیلی درد می کرد. از خواب بیدار شد. یاد شب قبل افتاد که تو کلبه ی جنگلی٬ ماست آب گرم بسته خورده بود. اگه آش دوغ نخورده بود٬ لابد فکر می کرد اونو خورده. از هولش٬ داشت سیر خام رو خالی خالی می خورد٬ تندیش٬ مجبورش کرد یه کم نون بزاره کنارش. اونم نونه برنج. تو اینجا خشک نگه داشتن چیزی خیلی سخته. نمی دونست لذت زندگی با یک مشت درخت بی زبان چی بود که مرد رو به جنگل کشونده بود. شایدم اونم به جنگل فرار کرده بود. زندگی با موجود بی زبان رو تجربه کرده بود. باسه جوجه هاش پدر می شد٬ مادر می شد. موقعی که پرنده ی کامل می شدن و تخم می زاشتن٬ احساس می کرد پدر بزرگ شده. با اونا زندگی می کرد٬ ولی دوستان ساکت٬ نه٬ هرگز.

صدای شکستن چوب می اومد. کشان کشان خودشو به در رسوند. مرد را دید. با جدیت چوب را می شکست. دوباره رو زمین دراز کشید. به سقف نگاه کرد. احساس کرد تو جیبش یک چیز کم بود. چاقو دیگه نبود. از انسانیت٬ اینم دور.

سریع دست کرد و ... عکس بود.

قطره ای آب به پشت عکس خورد. زیر عکس هم٬ قطره ای اشک بود که از چشمش آرام به سوی زمین حرکت کرد.

آیا اونم دلش براش تنگ شده بود؟ آیا هرگز ... اونم براش دلش سوخته بود؟ اشکی ریخته بود؟

"دوست داشتم ببینم لحظه ای که خبر مرگم را به تو می دهند

شانه بالا انداختنت را

که او هم رفت؟

دست تکان دادت را

که مهم نبود"

چرا زنده بود؟ چرا نمی مرد؟ چرا نفس می کشید؟ چرا ؟ ................

آخه لامصب چی از جونم می خوای؟ بگیر و خلاصم کن! بگیر و منو بکش!

بدبخت٬ تا کی میخوای منو نگه داری؟ آخه تا کی؟ تا کی؟

هق هقش در اومد. آرام و ساکت به کناری خزید. چشماشو بست و آرام به خواب رفت.

گریستن پیش از خواب رو بلد بود. بهش عادت کرده بود.

.

مرد به داخل کلبه اومده بود. اینو از صدای بستن در فهمید. آرام خودشو بلند کرد٬ این بار تونست رو پاش بلند شه. ولی هیچ صندلی ندید که روش بشینه. تو تخت هم مرد نشسته بود. آرام خودشو رسوند کنار تخت و نشست. مرد چپقش رو روشن کرده بود. با دست مقداری پنیر و نان برنج به پسر داد. با بی میلی خوردش.

- از دست من کمکی بر میاد؟

+ رو پا شو٬ بعد.

.

نمی دونست چند روز گذشته بود. نمی دانست ساعت چند بود. مرد را آنقدر نمی دید که ازش ساعت بپرسه. درضمن سعی می کرد کمتر با اون حرف بزنه. خودشو مدیون اون می دید. نمی خواست باهش دعوا یا بگو مگو کنه. خیلی کلافه شده بود. انگار می تونست بلند شه و راه بره.

ایستاد. آرام به سمت در حرکت کرد. بیرون رفت. صدا زد : آهای... هستی؟

صدایی نشنید. رفت تو و رو تخت نشست.

کمی گذشت تا مرد اومد. با عجله پرسید:

-  کجا بودین؟

+ رفته بود شهر. می بینی٬ گاوی ندارم که ازش ماست و پنیر و کشک بگیرم.

- چه خبر بود؟ اوضاع مملکت چطوره؟

+ مگه دست تو سپرده بودن؟

- نه خب٬ کشورمه٬ برام مهمه چی شده.

+ مهمه که اومدی جنگل؟ نکنه اومدی درختاشو بشمری. یا ازشون محاظت کنی؟

- خب ... من حالم خوبه٬ می خوام بهتون کمک کنم.

+ باشه٬ فردا صبح.

- الآن ساعت چنده؟

+ برات فرقی می کنه؟

- خب ... آره باسه نماز که باید پاشم.

+ آفرین٬ چه چیزا بلدی!

- آخه آفتاب نیست بفهمم. شما از کجا می فهمین؟

+ بقیه رو نمی دونم٬ ولی من یکی که از اومدن گرازا.

- اینجا گراز داره؟

+ پس اون بوی بد از کی بلند شده؟ نکنه فکر کردی کار پسر گنده ای مثل تو بوده.

- این تو اومدن؟ خطرناک نیست؟

+ نه کسی رو می کشن٬ نه به فکر کشتن خودشون یا دیگرونن.

- از کجا فهمیدی می خام خودمو بکشم؟ نکنه که تو هم به همین دلیل اومدی اینجا.

+  خستم. درضمن٬ احمق٬ آدم چاقویی با خودش میاره که قبل از مرگ زخم و زیلیش نکنه.

- کجاست؟

+ رو تاقچه. مگه ندیدیش؟

- پس فردا باسه نماز بیدارم کنین.

+ قبلش بیداری.

.

انگار تازه سرش را رو زمین گذاشته بود.

+ پو شو٬ وقت کاره.

سرش درد می کرد. کل بدنش درد می کرد. زخماش می سوخت.

تو خماری تموم رفت. تو جنگل دنبال چند چیز می گشتن: شاخه کوتاه٬ میوه جنگلی وحشی٬ قارچ و درخت مرده ی آماده قطع.

باسه ناهار٬ نصف کلوچه ای خورد. نصف کمتر هم به مرد رسید. خودشو سر حال نشون می داد.

دلش شکسته بود. سنگین تر از این حرفا که ناتوانی جسمی بتونه به زمین بزنش.

تو شکستن هیزم و کنده به مشکل خورده بود. زورش رو نداشت.

+ هییی! اون طوری نه! قرار نیست که از کنده خلال دندون در بیاری!

- خب٬ برام سخته! من از فکرم کار می کشم.

+ داشتی که اینجا نبودی.

- خب ... بزار خراطی کنم. من کار با چوب رو خوب بلدم. بزار مجسمه ای چیزی بسازم.

+ من بت پرست نیستم.

- نه٬ برو بفروش. شونه چوبی می سازم ... هرچی. هرچی

.

اون که بلد نبود. شاید یکی از آرزوهای زندگیش بود بتونه با اون کار کنه. شاید٬ روزی با اون موفق می شد.

انواع چوب اگه یک جزوه کامل می شد٬ انواع فولاد و آلومنیوم و فلزات از چند جلد کتاب هم بیشتر می شد. ولی چون اون بود٬ دوست داشت مثلش شه.

خرده مجسمه هاشو آماده کرد. در باز شد.

+ خودتو جمع کن٬ فردا میریم شهر٬ حمام بگیری.

.

.

ادامه دارد

تنهایی

به آرامی چشماشو واز کرد. انگار جداْ اینجا بود. تو سرش دنیایی رو دید که انگار ازش ترد شده. دنیایی که دیگر درش نیست. هرچه اومد بگه من هستم٬ کمتر کسی بهش گوش می داد. الآن خوشحال بود که دیگر اونجا نیست. ولی .... مردن هم سخت است.

اصولاْ آدم تنها نشینی بود. دوست داشت دور از دوستاش ولی با اونا باشه. یه جور دوری و دوستی. یادش میاد ساده ترین تفریحش تو خونه این بود که گم و گور شه. زیر میز٬ زیر تخت٬ تو اتاق پذیرایی. دوست داشت تا کسی نباشد و آرام به اونایی که دنبالش می گردن نیگا کنه. گرچه براش مهم نبود که از نبودنش ملتی دق کنن. خسته می شد٬ بر می گشت.

وقتی کل فامیل کنار دریا جمع بودن٬ یا خونه مادربزرگش٬ به بهانه ی دیدن آسمان٬ از خانه خارج می شد. دیدن آسمان همانقدر مسخره بود که بگه دارم میرم مریخ. آسمان مه آلودی که هم تو ساحل بود و هم تو شهرش. گرچه الکی الکی کل آسمان رو مثل کف دستش یاد گرفته بود. از ستاره ها خوشش می اومد چون بودن و کاری به کارش نداشتن.

دست کرد تو جیبش٬ تکه عکس کوچکی که درکنارش بود و خاموش را نگاه کرد. هوای مه آلود جنگل نمی گذارد تا نوک درختان را ببیند٬ چه برسد به ستاره ها.

بی اختیار مچ دست چپش رو نیگاه کرد٬ ولی ساعتی نبود. برای اولین بار در دستش احساس راحتی کرد. چیکار کنه؟ کجا بره؟ خستگیش برطرف شده بود. پس می تونست به مسیرش ادامه بده.

مسیر؟ به سمت؟ به مقصد؟ با هدف؟

احساس گرسنگی کرد. یادش اومد ممکنه مادرش الآن براش تو این هوا سوپ گرم درست کرده باشه. یا با کمی لوس شدن٬ باسه صبحانش فرنی یا عدسی درست کنه. اصلاْ نه٬ با دو تا چوپ ژاپنی٬ سوشی بخوره. یا صبحانه ی شاهانه: خاویار ماهی استروژن و نون رول و کره و ماهی سمون دودی روی نون بیگول و پنیر کره ای. در کنارش هم که یادش نره بچه کجاست٬ اشبل و گردو و باقالا.

دهنش آب افتاد. بر گرده؟

همیشه انسان های شکم پرست رو تحقیر می کرد. هیکلش رو فرم نبود٬ ولی اصلاْ شکمو یا پر خور نبود. اگه تو زندگی به هرچیز وابسته بود٬ به غذا وابسته نبود. تکبر شاهانه ای داشت که هر چیزی نخورد٬ ولی برای رضایت آشپز٬ می خورد و لبخند می زد و تشکر می کرد. در کنارش٬ می شد اگه غذا دقیقاْ اونی نباشه که گفته٬ تا یک هفته چیزی نخوره. اصلاْ با نخوردن حال می کرد. باسه همین از اول راهنمایی روزه گرفته بود. نه بهتره بگه غذا نخورده بود٬ چون نمازاشونو نخونده بود. فقط شکم بسته بود.

دزدکی تو رجب٬ تو رمضان یا روز عرفه روزه می گرفت. خوشحال بود که یکی از مزایای زیستن رو به چنگش در آورده. ولی باید دنبال غذا می گشت٬ شاید کمی سر گرم می شد و زمان می گذشت.

درست لحظه ای که می خواست بلند شود٬ درد شدیدی تو پاش حس کرد. چاقوی دسته پلاستیکی٬ رفته بود تو پاش و داشت خون می اومد. چرا چاقوی قلاف دار یا ضامن دار ور نداشته بود؟ یادش افتاد٬ چاقو رو٬ عکس رو.

حالا باید چیکار می کرد؟ بانداژ؟ خندش گرفت. لنگ لنگان شروع به حرکت کرد. امیدوار بود خون خودش بند بیاد.

باران شدید تر می شد. در پاهاش سرما را حس می کرد. بگه نیم ساعت؟ یک ساعت؟ دوساعت؟ نمیدونست چقدر گشته و چیزی پیدا نکرده بود٬ فقط بیشتر تو جنگل رفته بود. به چه سمتی؟ باز نمی دانست.

در تمام این مدت صدایی ازش در نیومده بود. حتی وقتی صدایی می شنید٬ بر می گشت٬ ولی داد نمی زد کیه.

یک رودخانه مانندی دید. در ادامه مسیر حرکتش٬ اومد از توش رد شه. آرام پایش رو روی سنگ های لغزان گذاشت. آرام و با احتیاط.

یکدفعه انگار زمین و آسمان جاشونو با هم عوض کنند٬ با سر روی سنگی فرو اومد. تنها فریادی ازش بلند شد و بعد ....

خاموش. حتی نفهمید کمرش یا پایش هم روی سنگ ها در حال خون ریزی هستن.

.

ادامه دارد

سکوت

باران آرام بر روی درختان جنگل می بارید. پسرک تنها در میان درختان گم شده بود.

از شدت ضعف آرام به گوشه ای خزید. دیگر برایش مهم نبود که کفشش گلی میشود٬ یا شلوارش پاره. هرچه بود با خود تمام کرده بود. دیگر بر نمی گردم.

کم کم احساس سرما می کرد. چاقویش را از جیبش در آورد. تنها چیزی که او را به انسان مدرن پیوند می داد. و عکسی.

به یادش آمد چه شبهایی با چراغ قوه تا صبح به عکس نیگاه میکرد تا یا باتری چراغ تمام شود٬ یا صبح شود.

خورشیدی ندیده بود که بگوید حالا رفته٬ آمدنی نداشت که رفتنی برایش بموند. دیگر هیچ چیز برایش مهم نبود. دیگر هیچ.

سیاهی بود٬ سردی٬ تنهایی. به درختان نگاه کرد که بسان اقوامی از هم عصبانی درکنار همند ولی خاموش. به برگ های کوچکی که رشد چند سانتی را آخر حیات خود می بینند. و به خود اندیشید٬ که قرار است تا لحظاتی چند دیگر نباشد.

راه بازگشتی نبود. فقط باید می رفت. یا می ماند. فرقی نمی کرد٬ هردو مردن بود. آرام و ساکت. به سرش زد که زمین را بکند تا برای خود قبری درست کرده باشد. ولی کی روش خاک میریخت؟

یادش آمد زمانی که این چاقو دسته پلاستیکی رو خریده بود٬ انگار در اوج آسمان بود. از همه ی آنچه که در خانه داشت چاقو را آورده بود. چون هم اسباب دست است و هم خاطراتی داشت. چون چند تا چاقوی زیبا و برنده تر داشت. ولی این فرق می کرد. این زمانی دست خودش را بریده بود. زمانی از شوق دیدنش٬ برای تمیز کردن چاقو انگشت را به تیغه کشیده بود٬ و نه به کنارش. برای آن قطرات خون افسوس می خورد.

از این دنیا یک چاقو ورداشته بود و یک عکس. کمی کوچکتر از همان انگشت شستی که با چاقو بریده بودش. عکس رو تو جیب شلوارش گذاشت. و چاقو در دستش.

شاید این راه حل بود. شاید این بار باید چاقو بر مچش فرو می آمد. ولی نه! از کارهای راحت خوشش نمی اومد. تو خونه هم می شد اینطور تمام کرد و گرنه برای چه اینهمه راه اومده بود تو جنگل.

کیفش با نامه ی خداحافظی در خانه مونده بود. از این دنیا٬ همانی داشت که گفتم.

راهی نمی دید که به پایانش امیدوار باشد. گرچه دنبال پایان بود. انگار ۳۶۰ درجه آزادی که داشت٬ اورا به جایی نمی برد. ای کاش اینقدر آزاد نبود. سردش بود. مثل همیشه. مثل مرداد ماه تو خانه٬ زمانی که همه از ضعف کولر حرف می زدند٬ اون زیر پتو می خوابید چون سردش بود. و برای تنها نبودن همان عکس را در دست می گرفت. و برای اطمینان از بودنش٬ با چراغ نیگاش می کرد.

چند ساعت٬ چند روز٬ چند سال باید اینجا بماند؟ نمی دانست. می خواست زودتر تمام شود. سرش به درخت عادت کرده بود. آرام چشمانش را بست.

....

ادامه دارد.

انسان ناتوان

یونانیان خلقت انسان رو به دست آرکادیان و ثبانز می دونستن. از آنجایی که انسان آخرین موجودی بود که داشت خلق می شد، دیگر چیز خاصی براشان باقی نمونده بود که بهش بدن. پوست و پشم و شاخ و سم و غیره رو قبلاً به حیوانات داده بودند. پس آرکادیان علیرقم نظر خدای خدایان زئوس، قدرت آتش رو به انسان داد (که تو کارتون پسر جنگل هم دیده می شود که میمونه برای آدم شدن می خواد آتش رو مسخر خودش کنه، که البته دیگر خییییلی دیر شده!) با این حال آدم هنوز موجود ضعیفی است. درضمن زئوس برای بدبخت کردنش هم یک کار دیگه هم می کنه. به مجسمه سازش دستور میده در شمایل آدم (که اونم از شمایل خدا ساخته شده بود، برخلاف اینکه ما نظر داریم بت خدا رو به شکل آدم می سازیم که شکل خودمونه و اگه برفرض گاو خداشو می ساخت، براش شاخ میزاشت این هوا، که یونانیا عملاً عکسشو گرفتن و گفتن انسان شکل خداست، ولی بی قدرت آن) یک زن بسازه و به همراه جهیزیش که یک کوزست، اونو به زمین می فرسته. زن عامل افتراق و حسادته و تو اون کوزه، انواع مریضی هاست! بازم بر خلاف نظر اسلام که زن رو آرام و قرار مرد خوندن و باز در دیدگاه اسلامی زن نه گمراه کننده ی مرد (ماجرای سیب حوا) که وجودی برابر مرد است که با هم گمراه میشن. چیزی که تو فرهنگ یونانیان بود، ضعف ذاتی و ساختاری انسان بود که درش نیاز دائمی به خدایان مشاهده می شد. در فرهنگ اسلامی هم انسان مقامی متغیر داره. خداییش اگه هم صدام انسان باشه هم برفرض شهید مطهری، آیا می توان گفت انسان از حیوان پست تر است یا از ملک بالاتر؟ پس انسان مقامی متغیر داره، ولی باز با ذاتی ضعیف. تا جایی که حضرت علی هم برای گوشزد به خودش صورتش رو نزدیک آتش می کنه تا از حرارت اون به خودش یادآوری کنه شدت جهنم رو که چرا کاری برای خانواده ی شهیدش انجام نداده. حالا خوبه اینا همه باسه آدم سالمه. وای بر وقتی که نقصی بر آدم بیاد. و این مشکل منه. تا همین چند روز پیش باسه هر مشکلم، که اگه بفهمید دق میکنین، راه حلی ارائه می کردم، ولی الآن برای هر عطسه کردنم آرزوی مردن می کنم. هرگز نمی دونستم دوتا لوله پنبه ای داخل بینیم اینقدر منو ضعیف می کنه و بی تحمل. تنفس راحت برام آرزو شده، که اگه قبلاً هم نبود، دائماً خودمو نفرین می کردم. کوچکترین جواب ها رو با صدای که ازم در نمیاد گستاخانه جواب میدم و سرانجام از پشیمونی کرده ی خودم، حتی نمی تونم گریه کنم. مامانم تعریف میکنه زمانی که تو بیمارستان شیر می خوردم، من حریص بودم و مامان تازه کار، صدای جیغش در می اومد. پرستاره بهش گفت بینی بچه رو بگیر تا ول کنه. بعد مامان میگه یکی دو باری جواب داد، ولی بعداً من با نصف دهن بی دندونم، نفس می کشیدم و با نصفی دیگه، شیر می خوردم. هرچه خودمونو توانمند تر ببینیم، بیشتر به ناتوانی های خودمون پی می بریم. باسه بیرون کشیدن پنس ها هم لحظه شماری می کنم. باسه توانستن تنفس مثل بقیه آدما، باسه تونستن گریه کردن. . . . یا علی