خداحافظی
اینجا نمی خوام یاد گذشته کنم. ولی اینو بگم٬ پنجشنبه ای که گذشت رو هرگز فراموش نمی کنم. همه دوستام که نه٬ ولی خیلیاشون اومده بودن و برام یه جشن باحال خداحافظی تو بوف گرفته بودند. البته به خرج من!
حدود ۸-۳۷ نفر اومده بودند. آخر شبی هم به حدود ۴۰-۳۰ نفر اس ام اس زدم. به شما هم میگم: من سحر شنبه (تا ساعاتی چند) از ایران میرم.
برای آخرین بار، گیتار زدم. اول رومنس، بعدش هم الهه ناز. اونم پای تلفن بود.
خداحافظی چقدر سخته. بخصوص ابنکه عمری، منتظر یک سلام باشی.
اینجا، دوستی هایم رو، نه برای خودم، بلکه برای دوست داشتن می خواهم.
دلم برای همتون تنگ میشه.
سفر قبلی، یادم میاد چون کیبور، فارسی نداشت، تنبلیم می اومد که چیزی تایپ کنم. برا همین Yahoo 360 ام رو فعال می کنم، ولی اونجا انگلیسی می نویسم تا دستم کمی راه بیافته.
دوست ندارم بیان احساسات کنم، چون گریه ام میگیره. اونی که بیش از همه منو وادار به گریستن میکنه، فهمیدن این مطلبه، که من روزی یک بچه ی تنها توی این شهر بودم. الآن، موقع رفتم، چهل - پنجاه نفر میان و باهام خداحافظی می کنن و بهم کادو میدن و ...
دیگه چی بیشتر از این می خوام؟
خوشحالم و عجله دارم. رایت کردن هام تموم شده. جی میلم رو هم باید چک کنم. یه ایمیل هم بزنم و شماره پروازم رو به شوهر خالم بدم.
ناراحتم، گریه ام می گیره. وقتی خواهرم رو برای آخرین بار بوسیدم و در آغوش گرفتم. فردا امتحان هندسه داره.
نمی دونم، خوشم، ناراحتم؟ بابا گفت اگه دیدی داری دپرس میشی، دیونه میشی و ... بگو تا من مامانت رو بفرستم بیاد. فکر کنم خرج این کار از زن گرفتنم کمتره. نه؟
ساعت 6 صبح، مردم پس از چند روز تعطیلی به تدریج از خواب بلند میشن. آماده میشن که برن سر کار و زندگیشون. خوشحالم این وسط تعدادی هستند که بگن: او در بین ما نیست.
و الآن می دونم که اگه تو جنگل هم باشم، یک نفر نه، 100 نفر میان دنبالم و نجاتم.
خدای من. دوستت داشته و دارم. متشکرم که به من چنین دوستانی دادی.
کمکم کن.
در پایان، تنها سوره ی قرآن رو که جداً می فهم رو براتون می نویسم.
به نام خدا
قسم به عصر هنگام. (همان موقع که خسته و کوفته به خانه می آیید)
همانا انسان در رنج و سختیست.
به جز آنان که ایمان آوردند، عمل صالح (پاک) انجام دادند٬
و آنان که به خدا توصل کردند. و آنان که صبر پیشه کردند.
یا علی